کاش زمستان برنگردد

چند تا پتوی کهنه و رنگ و رو رفته می تواند مانع سرمای نیمه شبهای زمستان باشد؛ جواب این سوال را آنهایی که همه زندگی شان را در خیابان های شهر گذرانده اند، نمی دانند...
کد خبر: ۵۲۸۸۴

زمستان خیابان خواب ها، با یکی دو پتوی کهنه و چند تکه کارتن سپری می شود. بهار که برسد، یا عمر آنها با زمستان سر می آید ، یا آنها می مانند و زمستان و سرمای استخوان سوز بعد... واردشدن به خلوت خیابان خواب ها کار سختی نیست... چند دقیقه ای کنارشان می نشینیم و به جای این که حرف بزنیم ، فقط گوش می کنیم:
«2 سالی می شود که تنها هستم ، از همان سالی که محرم و عید یکی شد. وقتی آمدم تهران ، شوهر و بچه داشتم. سال اول ، در کوره های آجرپزی شمس آباد کار می کردم.
کارم سخت بود. کم کم معتاد شدم... بعد که نتوانستم کار کنم و خرجی دربیاورم، شوهرم از خانه بیرونم کرد...
2 سال است بچه ام را ندیده ام. اینها را زنی می گوید که درختهای میدان آزادی هم او را می شناسند...
راضیه مشتری دایم پارک های اطراف آزادی است. می پرسم ، کجاها بیشتر پاتوقش است می گوید: «همه جا... هر جا که کسی مزاحمم نشود!»
حرفش تمام نشده که نفر سومی هم به جمع ما اضافه می شود یک بی خانمان دیگر، و می گوید: «هیچ کس حریف راضیه نمی شود... آن طرف ، همان جا که شمشادها به هم می رسند ، پاتوق راضیه است...»
می گوید: «ملک اختصاصی» و هر دو می خندند! داوود از الشتر آمده است تهران که کار کند: «کارگر بنا بودم. تابستان چند سال پیش آمدم تهران... تا همین یکی دو سال پیش هم کارگری می کردم. آنقدر درآمد داشتم که یک اتاق اجاره کنم، اما از وقتی از روی داربست افتادم و جفت پاهایم شکست، از کار کردن هم افتادم.
چندبار خواستم برگردم شهرم... الان ، از وقتی که آمدم تهران هم، دستم خالی تر است...»
داوود و راضیه را می گذاریم و می گذریم. به فاصله 45دقیقه... وچند خیابان پایین تر، می رسیم به میدان شوش ; شلوغ... پرسر و صدا... پر از آدم ، آدم هایی که می آیند و می روند؛ و آدم هایی که یک گوشه زیر سایبان بانک زندگی می کنند.
«از خانه فرار کردم...یکدفعه زد به سرم و قید زن و بچه را زدم و آمدم پی کار خودم.» سعید خان از سال 78کارتن خواب است. می گوید: «تا حالا چندبار خانه احسان هم رفته ام..»
می رود، یک ماهی می ماند و بعد ، دوباره برمی گردد به آغوش خیابان... خیابان تنها دلخوشی کسی است که ادعا می کند هیچ آرزویی ندارد. ...همه آرزوهای سعید خان ، در سرمای سالهای بی خانمانی یخ می زنند. جماعت کارتن خواب ، فقط می تواند آرزو کند که زمستان برنگردد.
آرزو برای کارتن خواب ها عیب است...جوان و پیر فرقی نمی کند. در دایره المعارف کارتن خوابها، زمستان فقط سیاهی و زشتی است.
هرچقدر برف برای باخانمان ها مظهر زیبایی و سفیدی است ، برای آنها مترادف است با یک کلمه سه حرفی ; مرگ. مرگی که بالاخره یک شب سرد ، وقتی کارتن خواب ها بی هیچ حصاری انگشت بر پوست کشیده شب می کشند، به سراغشان می آید... چراغ های رابطه بی خانمان ها خیلی وقت است تاریک است.
داوود ، راضیه و سعیدخان سردشان است و انگار هیچ وقت گرم نخواهند شد...

مینا مولایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها