نگاهی به جنایات رخ داده با انگیزه «طلاق»

از سقف این خانه خون چکه می‌کند

می‌آیند، می‌روند، فریاد می‌کشند، لب می‌گزند، دشنام می‌دهند، تمنا می‌کنند و... این منظره‌ای است، قاب گرفته شده در ساختمانی که دادگاه خانواده می‌گویند، اما زندگی‌ها همیشه در این نقطه نیست که نابود می‌شود، گاه رشته‌های تب‌زده پیوند، تبرزده می‌شوند. نفیر خشم است که به هوا برمی‌خیزد و خون است که فواره می‌زند. طلاق می‌خواست کشتمش، طلاق داد کشتمش، طلاق گرفت، کشتمش، طلاق نمی‌داد، کشتمش... طلاق و کشتن واژه‌های تکرارشونده همه این اعترافات است، اما چگونه است که خون به پا می‌شود؟
کد خبر: ۵۲۷۷۹۵

حالا از نسرین، زن بیست و دو ساله اصفهانی، فقط نامی و خاطره‌ای مانده است. او کشته شد، بعد از طلاق و به دست همسر سابقش. متهم چهل ساله است، معتاد و با سوابق کیفری به اتهام حمل و نگهداری مواد مخدر. او می‌گوید: نسرین چند سال قبل از من طلاق گرفت. دخترم را هم با خودش برد. این ضربه بزرگی به من بود، برای همین تصمیم گرفتم انتقام بگیرم، به خانه‌اش رفتم او جایی مستاجر بود با هم دعوا کردیم گفتم لااقل بچه را بده قبول نکرد برای همین با چاقو زدمش و بعد صورتم را با پارچه پوشاندم و فرار کردم.

روایت دیگر از قتل به خاطر طلاق:

زنم طلاق می‌خواست هرچه اصرار می‌کردم تا منصرفش کنم فایده‌ای نداشت حتی به دادگاه رفته و مهریه‌اش را اجرا گذاشته بود. متهم ساکن استان گیلان است و جرمش قتل. او با سری پایین انداخته ادامه می‌دهد: به هر دری زدم نتیجه‌ای نگرفتم او به من شک داشت و می‌گفت دیگر حاضر به زندگی مشترک نیست، آن روز تلفن زدم و از او خواستم به پارک بیاید گفت نمی‌آید پافشاری کردم و گفتم حرف‌هایی دارم که حتما باید بشنود، وقتی آمد دوباره خواهش کردم طلاق را فراموش کند اما باز هم راضی نشد از قبل چاقویی با خودم برده بودم یک لحظه کنترلم را از دست دادم و چند ضربه به او زدم و فرار کردم، نمی‌خواستم او بمیرد برای همین به یکی از دوستانم تلفن زدم و خواهش کردم به کمک زنم برود و او را به بیمارستان برساند، اما بی‌فایده بود.

نام محمود، سن 43، اتهام قتل، مکان اصفهان. این خلاصه پرونده است اما جزئیاتش: معتاد هستم، کراک. زنم به‌خاطر همین همیشه با من دعوا می‌کرد چند وقت قبل گفت باید به او حق طلاق بدهم. چاره‌ای نداشتم و قبول کردم. روز حادثه دوباره با هم دعوا کردیم و او گفت دیگر نمی‌تواند تحمل کند گفت طلاقش را می‌گیرد. می‌خواست وسایلش را جمع کند و برود اما من نمی‌خواستم جدا شود. دوستش داشتم ما یک دختر داشتیم. جلویش را گرفتم و وقتی اصرار کرد با چاقو زدمش او که مرد زندگی من هم تمام شد، برای همین رگم را زدم اما زنده ماندم.

چشمان به خون نشسته، انگیزه خون ریختن را زود می‌یابد. جنون که باشد بهانه هم برای خودنمایی‌اش همیشه خواهد بود. سحر بیست و دو ساله می‌گوید: خیلی وقت بود با امیر اختلاف داشتم.

کتکم می‌زد، دیگر نمی‌توانستم تحملش کنم او یک بار در خیابان جلوی چشم مردم به من سیلی زد، برای همین قهر کردم و دیگر خانه نرفتم. از دادگاه تقاضای طلاق کردم. شناسنامه امیر را می‌خواستند با او قرار گذاشتم و گفتم شناسنامه‌اش را برای کارهای طلاق لازم دارم، وقتی سر قرار آمد گفت حاضر به جدایی نیست گفت طلاقم نمی‌دهد حتی رویم چاقو کشید تا مرا به زور به خانه ببرد من هم چاقو داشتم ضربه‌ای زدم و فرار کردم.

قرارمان در ورامین بود به تهران آمدم و در خانه یکی از دوستانم مخفی شدم، اما پولم که تمام شد دوباره به ورامین برگشتم و چند ساعت بعد دستگیر شدم.

نگار و سحر انگیزه مشترکی برای شوهرکشی داشتند، هرچند شیوه‌شان متفاوت بود. نگار در شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده و اتهامش معاونت در قتل است: چهارده سالم بود که به زور با مهدی ازدواج کردم اصلا از او خوشم نمی‌آمد همان سال اول بچه‌دار شدیم از همان موقع با هم اختلاف داشتیم مهدی خیلی شکاک بود. دست بزن هم داشت برای همین یک‌بار قهر کردم و به خانه پدرم رفتم. گفتم طلاق می‌خواهم اما خانواده من طلاق را بد می‌دانستند. می‌گفتند تعصب‌شان اجازه نمی‌دهد آنها دوباره من را به خانه شوهرم فرستادند، برای همین با خواهرزاده او دست به یکی کردم و شوهرم را کشتیم البته من فقط کمکش کردم.

همیشه این زنان نیستند که در جایگاه خواهان طلاق قرار می‌گیرند. هادی مرد چهل و هفت ساله‌ای بود که در شهرری کشته شد. او بعد از مرگ همسر اولش، تصمیم به ازدواج مجدد گرفت و با زنی سی ساله پیمان بست اما مدتی بعد از شروع زندگی مشترک به این نتیجه رسید که آن دو زوج خوبی را تشکیل نمی‌دهند و چاره در جدایی است.

آنها به دادگاه رفتند و حکم صادر شد اما بعد از آن هادی جانش را از دست داد. بهرام ـ یکی از متهمان به قتل ـ توضیح می‌دهد: هادی خواهرمان را طلاق داد و باعث آبروریزی شد برای همین می‌خواستیم از او انتقام بگیریم و درس ادبی بدهیم با برادرم سروقتش رفتیم و او را با چاقو زدیم.

فرض‌ها که غلط باشد و منطق که معیوب، حاصل فاجعه خواهد بود. امیر یکی از این فاجعه‌سازان است: پیرزن را من کشتم، با چاقو. ادامه می‌دهد: بیکار بودم و مشکل مالی داشتم با زنم به اختلاف برخوردم و او قهر کرد و به خانه مادرش رفت. همسرم را دوست داشتم روز حادثه به خانه مادرزنم رفتم تا با همسرم آشتی کنم می‌دانستم پیرزن دخترش را برای طلاق تشویق می‌کند وقتی اجازه نداد زنم را ببینم و ببرم با چاقو زدمش. مقتول می‌خواست جدایی ما را ببیند من هم عصبانی شدم.

مهیاد غالبی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها