آسمان، ستاره و سکوت

سال‌ها پیش سرباز بودم زاهدان،‌ البته کمی دورتر از زاهدان یا شاید بشود گفت کمی دورتر از کمی دورتر. پاسگاهی بود در یک دشت که گیاه‌های خودرو یا علف هرز گاهی مجال رشد یافته بود و گاهی هم نه. این پاسگاه در کنار جاده بود.
کد خبر: ۵۲۷۷۷۷

یعنی وقتی از زاهدان راه می‌افتادی به سمت جنوب وقتی کوه‌ها و تپه‌های جاده را ول می‌کردی و می‌خوردی به این دشت تا انتهای دست که دوباره می‌خورد به کوه‌ها و تپه‌ها، فقط یک ساختمان به چشم می‌خورد و آن هم ساختمان پاسگاه بود، پاسگاه سمت راست جاده بود و در مقابل آن هم در فاصله محسوسی با پاسگاه چند سیاه‌چادر بود از چند خانواده که مجموعه قوم و قبیله‌ای می‌شدند در کناره یکی دو حلقه چاه آب و یکی دو تک درخت.

شب‌هایش هم پر از ستاره بود و اگر نگهبان پشت بام بودی بام آسمان جای سرگرمی‌ات می‌شد و دنبال کردن ستاره در آن آسمان شب و سکوت و سکوت و سکوت. (حالا این‌قدر هم رویایی نبود،‌ هر روزش ماهی و هر ماهش سالی گذشت، ‌اصلا انگار زمان آنجا مرده بود از بس که سکوت داشت، ‌ولی خب چه می‌شود گفت، ‌آدمی از هر چه فاصله می‌گیرد، دوستش ‌دارد حتی سربازی در آن پاسگاه دور یا شاید دورتر از آن با همه خاطرات) آنجا برق نبود البته آب هم نبود. یعنی آب را باید می‌رفتیم از سر همان یکی دو حلقه چاه سیاه چادر‌ها با سلام و صلوات برمی‌داشتیم و برق را هم که از جایی نمی‌شد برداشت.

فانوس هم نداشتیم، ‌چراغ قوه که قربانش،‌ شیشه اکسپکتورانت را گازوئیل می‌کردیم و یک فتیله و این می‌شد منبع نور برای... فکر می‌کنید چند نفر؟ بله بیشتر از 30 نفر. البته دروغ نگوییم فانوس بود آن هم یکی که در اتاق فرماندهی بود. از این شیشه‌های شربت سینه هم یکی دوتای دیگر هم بود در توالت و....

آستانه غروب قبل از این‌که سربازان پاسگاه وظیفه اصلی‌شان را انجام دهند، یعنی کمین کردن یا قرار گرفتن در مکانی که احتمال می‌رفت اشرار یا قاچاقچیان از آنجا محموله رد کنند و ما باید با آنان درگیر می‌شدیم... البته هر شب یک جا می‌رفتیم.

بله آستانه غروب قبل از این‌که سربازان پاسگاه وظیفه اصلی‌شان را انجام دهند، انواع بازی‌های سرگرم‌کننده می‌کردند، در آن تاریکی که همه منبع نور همان شیشه بود دوستی داشتم که عموما با من بازی می‌کرد و همیشه هم برنده می‌شد.

این را هم بگویم اولین شبی که رفتیم کمین،‌ من بودم با یک پتو سربازی و هوا تا جایی که می‌توانست سرد بود. اولین باری بود که رفته بودم کمین، ‌آسمان شب بالای سرم این‌قدر که گفتم خوشگل نبود، عین فحش بود چراکه نمی‌گذاشت صبح شود. سرما به مغز استخوانم زده بود و مثل سگ دور از جان شما می‌لرزیدم.

گرگ و میش طلوع وقتی همه داشتند بازمی‌گشتند من مثل جنین توی خودم فرو‌رفته بودم. یخ زده بودم نمی‌توانستم بلند شوم، ‌بچه‌ها داشتند می‌رفتند که سوار ماشین شوند و کسی یادش نبود من هم هستم و من نمی‌توانستم بلند شوم.

واقعا یخ زده بودم حتی نمی‌توانستم داد بزنم، نمی‌دانم کدام‌یک از بچه‌ها صدایم را شنید و گفت: «اه یه بدبختی رو جا گذاشتیم» و برگشتند و من را همان‌طور فرو رفته در خود و یخ زده بردند پشت وانت انداختند البته آنها سربازهای قدیمی بودند و کیسه خواب داشتند. از شب‌های بعد من با هشت تا پتو می‌رفتم کمین و هرچه لباس داشتم هم می‌پوشیدم.

حسین قره - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها