مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
خبر را که شنیده بود از بابل بکوب آمده بود تهران و یکراست خودش را رسانده بود به اداره آگاهی تا ببیند چه بلایی سر زنش آمده است. نوشین معلم بود و نمیتوانست کلاسش را تعطیل کند برای همین پرویز مجبور شده بود خودش تنها به بابل برود و سری به مادرش که بیشتر از یک سال بود داشت نفسهای آخر را میکشید بزند میخواست تا فردا بماند اما دیشب دیروقت سرگرد مشفق به او تلفن زده و خودش را معرفی کرده بود و بدون هیچ مقدمهای رفته بود سر اصل مطلب: «همسرتان به قتل رسیده.»
پرویز سریع به سمت تهران راه افتاده بود. مشفق هم مثل پرویز دیشب و البته شب قبلش چشم روی هم نگذاشته بود یک شب به خاطر نوهاش که تازه سه ماهه شده بود و دیشب هم تا طلوع خورشید سرگرم بازجویی از همسایههای نوشین و پدر و مادر و خواهر او بود. جنازه را در گودالی نزدیکیهای بهشت زهرا پیدا کرده بودند البته موبایل و کیف دستی نوشین هم همراهش بود. مانتویش تا به تا دکمه شده بود و کفشها هم به زور پایش را قالب گرفته و پاشنه سمت چپی خوابیده بود. برای مشفق پیدا کردن مشخصات مقتول کار پیچیدهای نبود به قول خودش در اداره قتل مو سفید کرده بود هرچند دیگر حال و حوصله سابق را نداشت، نمیتوانست از کار دل بکند بارها درخواست داده بود برایش یک دستیار بیاورند اما امان از کمبود نیرو. سرگرد شهاب با اینکه جوانتر بود و سابقه کمتری داشت دستیاری گرفته بود، اما او باید خودش تک و تنها کار میکرد. پرویز قطره اشکی را که مژههایش را نمدار کرده بود، به دستمال نشاند و به سوالات سرگرد جواب داد، خیلی ساده و صمیمی او هیچ حدسی نمیزد: «شاید کار دزدی چیزی بوده شاید میخواستند به نسرین...» بقیه حرفش را خورد. او آن طور که خودش میگفت نه با همسرش اختلافی داشت و نه کسی را میشناخت که با مقتول خصومت داشته باشد. مشفق از او خواست با هم به محل رها شدن جنازه سری بزنند: «دیشب تاریک بود خوب ندیدم شاید چیزی به چشمم نیامده باشد.»
پرویز مخالفتی نداشت که خودش سرگرد را برساند: «کجا باید بریم؟»
سرگرد توضیح داد: «نزدیکیهای بهشت زهرا همانجاها که بچههای گلفروش هستند. از نواب برو، بقیهاش را بهت میگویم.»
دو مرد از دفتر بیرون آمدند. دل آسمان پر بود و ابرها هوا را رنگ خاکستری زده بودند. سوار ماشین شدند و پرویز راه افتاد گرمای بخاری ماشین پوست سرگرد را به گزگز انداخت و نفهمید چه طور شد که خوابش برد. وقتی بیدار شد که پرویز ماشین را نگه داشت، باران تندی میبارید. مردم اهل قبور را فراموش کرده بودند و جاده خلوت بود حتی پسران گلفروش هم خانهنشین شده بودند. سرگرد به زحمت کلمات را از چال گلویش بیرون داد: «رسیدیم؟» و بدون اینکه منتظر جواب بماند پیاده شد و به دل باران زد. جسد دیشب همینجا پای یک کاج بود، به طرف درخت رفت، روی زمین دست کشید، هیچ اثری از قتل باقی نمانده بود. پرویز آمد و کنار سرگرد ایستاد، مشفق پرسید: «گفتی کی رفتی بابل؟»
ـ دیروز صبح. قبل از 10 جاده خراب بود.
سرگرد گفت: کف دستهایت را نشان بده.
کف دستان مرد تمیز بود بیهیچ خراش و زخمی. انگار در تمام عمرش یک کیف هم جا به جا نکرده است. مشفق گفت: «عینک را دربیاور.»
به عینک مرد نگاهی انداخت. آن هم سالم بود. مشفق دست در کمرش فروبرد و دستبند را بیرون آورد و به دستان متهم زد: «چرا نسرین را کشتی؟»
پرویز هاج و واج به کارآگاه خیره شد. سرگرد مشفق چگونه فهمید پرویز قاتل همسرش است و زمان قتل در تهران حضور داشته است؟ شما خواننده محترم بفرمایید سرگرد مشفق چگونه پی برد که پرویز قاتل است؟
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.