معما

رازگشایی در روز بارانی

سرگرد مشفق دو شب بود که نخوابیده بود، چشمانش می‌سوخت و پلک‌هایش سنگینی می‌کرد، اما چاره‌ای نداشت. دست تنها بود و باید خودش از پرویز پرس و جو می‌کرد. مرد حدودا چهل ساله می‌نمود. چهره‌ای تکیده داشت، ریش خود را دو روز نتراشیده و موهای ژولیده و عینکی که قطره‌های باران روی شیشه‌هایش بود.
کد خبر: ۵۲۶۲۱۱

خبر را که شنیده بود از بابل بکوب آمده بود تهران و یکراست خودش را رسانده بود به اداره آگاهی تا ببیند چه بلایی سر زنش آمده است. نوشین معلم بود و نمی‌توانست کلاسش را تعطیل کند برای همین پرویز مجبور شده بود خودش تنها به بابل برود و سری به مادرش که بیشتر از یک سال بود داشت نفس‌های آخر را می‌کشید بزند می‌خواست تا فردا بماند اما دیشب دیروقت سرگرد مشفق به او تلفن زده و خودش را معرفی کرده بود و بدون هیچ مقدمه‌ای رفته بود سر اصل مطلب: «همسرتان به قتل رسیده.»

پرویز سریع به سمت تهران راه افتاده بود. مشفق هم مثل پرویز دیشب و البته شب قبلش چشم روی هم نگذاشته بود یک شب به خاطر نوه‌اش که تازه سه ماهه شده بود و دیشب هم تا طلوع خورشید سرگرم بازجویی از همسایه‌های نوشین و پدر و مادر و خواهر او بود. جنازه را در گودالی نزدیکی‌های بهشت زهرا پیدا کرده بودند البته موبایل و کیف دستی نوشین هم همراهش بود. مانتویش تا به تا دکمه شده بود و کفش‌ها هم به زور پایش را قالب گرفته و پاشنه سمت چپی خوابیده بود. برای مشفق پیدا کردن مشخصات مقتول کار پیچیده‌ای نبود به قول خودش در اداره قتل مو سفید کرده بود هرچند دیگر حال و حوصله سابق را نداشت، نمی‌توانست از کار دل بکند بارها درخواست داده بود برایش یک دستیار بیاورند اما امان از کمبود نیرو. سرگرد شهاب با این‌که جوان‌تر بود و سابقه کمتری داشت دستیاری گرفته بود، اما او باید خودش تک و تنها کار می‌کرد. پرویز قطره اشکی را که مژه‌هایش را نمدار کرده بود، به دستمال نشاند و به سوالات سرگرد جواب داد، خیلی ساده و صمیمی او هیچ حدسی نمی‌زد: «شاید کار دزدی چیزی بوده شاید می‌خواستند به نسرین...» بقیه حرفش را خورد. او آن طور که خودش می‌گفت نه با همسرش اختلافی داشت و نه کسی را می‌شناخت که با مقتول خصومت داشته باشد. مشفق از او خواست با هم به محل رها شدن جنازه سری بزنند: «دیشب تاریک بود خوب ندیدم شاید چیزی به چشمم نیامده باشد.»

پرویز مخالفتی نداشت که خودش سرگرد را برساند: «کجا باید بریم؟»

سرگرد توضیح داد: «نزدیکی‌های بهشت زهرا همانجاها که بچه‌های گل‌فروش‌ هستند. از نواب برو، بقیه‌اش را بهت می‌گویم.»

دو مرد از دفتر بیرون آمدند. دل آسمان پر بود و ابرها هوا را رنگ خاکستری زده بودند. سوار ماشین شدند و پرویز راه افتاد گرمای بخاری ماشین پوست سرگرد را به گزگز انداخت و نفهمید چه طور شد که خوابش برد. وقتی بیدار شد که پرویز ماشین را نگه داشت، باران تندی می‌بارید. مردم اهل قبور را فراموش کرده بودند و جاده خلوت بود حتی پسران گل‌فروش هم خانه‌نشین شده بودند. سرگرد به زحمت کلمات را از چال گلویش بیرون داد: «رسیدیم؟» و بدون این‌که منتظر جواب بماند پیاده شد و به دل باران زد. جسد دیشب همین‌جا پای یک کاج بود، به طرف درخت رفت، روی زمین دست کشید، هیچ اثری از قتل باقی نمانده بود. پرویز آمد و کنار سرگرد ایستاد، مشفق پرسید: «گفتی کی رفتی بابل؟»

ـ دیروز صبح. قبل از 10 جاده خراب بود.

سرگرد گفت: کف دست‌هایت را نشان بده.

کف دستان مرد تمیز بود بی‌هیچ خراش و زخمی. انگار در تمام عمرش یک کیف هم جا به جا نکرده است. مشفق گفت: «عینک را دربیاور.»

به عینک مرد نگاهی انداخت. آن هم سالم بود. مشفق دست در کمرش فروبرد و دستبند را بیرون آورد و به دستان متهم زد: «چرا نسرین را کشتی؟»

پرویز هاج و واج به کارآگاه خیره شد. سرگرد مشفق چگونه فهمید پرویز قاتل همسرش است و زمان قتل در تهران حضور داشته است؟ شما خواننده محترم بفرمایید سرگرد مشفق چگونه پی برد که پرویز قاتل است؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها