به فرمانده نگو این آمپول مسکن است

سید! اگر کمیل از تو پرسید که چه آمپولی می خواهی بزنی، نگو که مسکن است، اگر بگویی نمی گذارد که بزنی...
کد خبر: ۵۲۱۲۸۵

در عملیات کربلای یک در منطقه عملیاتی مهران مستقر بودیم. روزی سردار کمیل کهنسال که در آن ایام فرماندهی لشکر 25 کربلا را عهده دار بود به همراه محمد رضا عسگری جانشین لشکر، به بهداری آمدند. سردار کمیل اظهار ناراحتی کرد(البته این اظهارات بر اساس گفته ی جانشینش بود)، خودش می گفت:«چیزی نیست.»

از رفتار محمد عسگری اینطور برمی آمد که فرمانده ی لشکر را با اصرار به بهداری آورده تا مداوا شود. سردار عسگری من را به خاطر همشهری بودن می شناخت. او روحیات فرمانده ی لشکر را خوب می دانست که در حین عملیات و برای همدردی با مجروحان و جانبازان قصد تزریق آمپول مسکن را ندارد. به من گفت:«اگر کمیل از تو پرسید که چه آمپولی می خواهی بزنی، نگو که مسکن است، اگر بگویی نمی گذارد که بزنی.»

من از پیش آنها رفتم تا وسایل تزریق را آماده کنم. بعد از آماده کردن آمپول برگشتم. سردار کمیل با دیدن آمپول پرسید:« اول بگو این آمپول چیه که می خواهی به من بزنی؟» گفتم:«آمپول است و برای شما هم چون درد دارید لازم است.»

او فهمید که محتوای آمپول مسکن است، به همین خاطر گفت:«نه، من می خواهم مثل بسیجی ها باشم، مسکن نمی زنم، مگر شما به مجروحان مسکن زده اید؟»

هر چه اصرار کردم او نگذاشت آمپول را تزریق کنم و با همان حال رفت. طی مدتی که فرمانده در بهداری ماند و قسمت های مختلف را بازدید کرد، من به اتفاق محمد عسگری دوری زدیم. به من گفت:«سید شماها مثل فرشته هایید، انگار شما بالای سر همه هستید. اینجا که نشسته بودی، انگار پنج نفر بودند.»

برای اینکه پاسخی داده باشم گفتم:«مگر خداوند نگفته که جلو چشم دیگران اینجوری می شود؟» او اظهار کرد:« من که دیگران نیستم.» ولی من گفتم:« چون در لباس پرستاری نیستی اینطوری به نظر می آید. اگر مجروح شدی بدانی که این پرستارانند که در لباس بسیجی و رزمندگی به مجروحین با جان و دل و عشق رسیدگی می کنند.»

مدتی با همین صحبت ها گذشت. انگار که مرغ سعادت روی شانه هایش نشسته باشد. در همین هنگام فرماندهی لشکر آمد و با هم رفتند و در گرماگرم عملیات قرار گرفتند.

محمد رضا عسگری برای کنترل و هدایت نیروها به خطوط مقدم رفت و از ما جدا شد. او در عملیات شرکت کرد و شب، بچه های پیک خبر آوردند که برادر عسگری شهید شد و جنازه اش در منطقه ای عملیاتی مانده و مفقود است...

راوی: سید اسماعیل موسوی جانباز و امدادگر دوران دفاع مقدس

(نوید شاهد)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها