در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یحیی در خانوادهای خلافکار زندگی میکرد و تحت تاثیر بستگان به راه نادرست کشیده شد. او میگوید: پدرم اهل همه جور خلافی بود و بالاخره هم او را کشتند. برادر بزرگم هم به خاطر موادمخدر در زندان است، حبس ابد گرفته. من هم اول دبیرستان ترک تحصیل کردم و از همان موقع افتادم توی خط خلاف. اهل مواد بودم، هم مصرف و هم خردهفروشی. دفعه اول هم به همین دلیل دستگیر شدم اما چون موادم کم بود 6 ماه بیشتر نگهام نداشتند. آن هم در کانون اصلاح و تربیت که با زندان معمولی خیلی فرق داشت و زیاد سخت نگذشت. حتی میشود گفت خوب هم بود. برای من یک جوری تفریح بود.
یحیی بعد از آزادی بار دیگر به جمع دوستان خلافکارش پیوست. هنوز یک سال از رهاییاش از حبس نگذشته بود که مادرش فوت کرد و از آن به بعد هیچگونه قید و بندی نداشت و بیپرواتر به جرایمش ادامه داد. او میگوید: ما در حاشیه تهران زندگی میکردیم و آنجا خیلیها اهل خلاف بودند. اصلا اگر خلاف نمیکردی آدم حسابت نمیکردند و میگفتند یا خبرچینی یا بچه سوسول من هم برایم خیلی مهم بود بین آنها برای خودم کسی بشوم. هرکاری میکردم تا بفهمند آدم به دردبخوری هستم.
پسر جوان در طلب کسب محبوبیت بین گروه دوستان به رفتارهای پرخطری دست زد که باعث شد برای دومین بار دستگیر شود. او میگوید: این دفعه اتهامم سرقت مقرون به آزار بود. تا قبل از اینکه دستگیر شوم اصلا نمیدانستم چنین جرمی هم وجود دارد. خیال میکردم دزدی، دزدی است و چه طورش فرقی نمیکند. من و دو نفر از بچهها با ماشین. مسافران تنها را سوار و از آنها زورگیری میکردیم. اول صاحب ماشین لو رفت و بعد او هم بقیه را فروخت. این دفعه یک سال و سه ماه در زندان بودم و وقتی آزاد شدم دوباره روز از نو و روزی از نو.
یحیی در زندان بود که تنها خواهرش ازدواج کرد. او میگوید: تلفنی به من خبر داد که پسری از او خواستگاری کرده و او هم نمیخواهد نه بگوید. گفت پسر خوبی است. فکر میکردم او هم حتما خلافکار است. شوهرخواهرم وانت داشت و با آن کار میکرد و خرجش را درمیآورد، اهل هیچ برنامه دیگری هم نبود. آنها بعد از ازدواج از آن محل رفتند تا راحت و آرام زندگی کنند. در کل خانواده ما فقط خواهرم خوشبخت شد. خیلی وقت است از او خبری ندارم و نمیخواهم مزاحم زندگیاش شوم. میدانم من جز دردسر چیزی برای او ندارم و فقط باعث شرمندگیاش میشوم.
جوان زندانی درباره دستگیری اخیرش چنین میگوید: بعد از آزادی دوباره دزدیها را شروع کردم. بعد از مدتی با چند نفر آشنا شدم که در کار مواد بودند و خوب هم کار میکردند، مرا هم قبول کردند و از آن به بعد با هم کار میکردیم.
البته کارمان خردهفروشی بود. خانهای هم گرفته بودیم که سه نفری شبها آنجا میخوابیدیم. هر سه نفرمان مصرف هم میکردیم و خلاصه اینکه در زندگی نکبت خودمان خیال میکردیم خوش هستیم تا اینکه ماموران ریختند و هر سهمان را گرفتند و من فعلا بازداشت و بلاتکلیف هستم.
یحیی میگوید از این سبک زندگی خسته شده است اما راه دیگری را هم بلد نیست: قدم کج اول را پدرم برداشت و بعد برادرم و من هم به دنبال آنها رفتم. از وقتی خودم را شناختم دور و برم همه مجرم بودند و من هم کار دیگری یاد نگرفتم درس هم که نخواندم. نگران خودم هستم و میدانم این راه زندگی نیست ولی چاره دیگری هم ندارم یعنی به عقلم نمیرسد چه کار کنم. دیگر نمیتوانم مثل آدمهای عادی دنبال کار بروم و با سابقهای که دارم هیچکس حاضر نیست به من شغل بدهد. واقعا واماندهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: