چرا به زندان افتادی؟
بعد از مرگ شوهرم اوضاع زندگیام به هم ریخت. آن موقع دخترم پنج سال بیشتر نداشت. شوهرم یک زیرپله کوچک داشت که در آن سیگار و توتون و هلههوله میفروخت، اما بعد از مرگش مغازه تعطیل شد. من هم وقتی دیدم از فالگیری پول بیشتری گیر میآورم دیگر سراغ زیرپله نرفتم. قبل از مرگ شوهرم تفریحی فال قهوه میگرفتم. یکی از دوستان آرایشگاه داشت و برای مشتریهای او این کار را میکردم، خودم باور نداشتم، بیشتر فکر میکردم سرگرمی است اما خیلیها حاضر بودند پول زیادی بابت این کار بدهند. من هم در این خط افتادم. چند کافیشاپ را پاتوق خودم کرده بودم بعد هم که کارم گرفت آنها برایم مشتری میفرستادند، اما بالاخره علیه من شکایت کردند و به سه سال زندان محکوم شدم.
ولی فقط یک سال در حبس ماندی.
اعتراض کردم و دو سالش را برایم تعلیقی کردند. در زندان خیلی نگران دخترم بیتا بودم زیرا در سن و سالی بود که بشدت به من احتیاج داشت. او را به مادرم سپرده بودم اما میدانستم مادر پیرم از عهده مراقبت از بیتا برنمیآید. از طرفی او پدرش را از دست داده بود و خیلی نیازمند محبت مادری بود؛ برای همین در زندان با خودم عهد کردم دیگر دنبال کارهای دردسرساز نروم. هرچقدر هم که پولش خوب باشد به بدبختی و گرفتاریهای بعدش نمیارزد.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
تنها کاری که خوب بلد بودم قهوه درستکردن بود. به کافیشاپهایی که قبلا برایم تبلیغ میکردند رفتم، اما هیچکدامشان حاضر نشدند به من کار بدهند. حتی یکیشان را پلمب کرده بودند و صاحبش با هزار بدبختی دوباره آنجا را راه انداخته بود. تا مرا دید از مغازهاش بیرونم کرد. حتی دوستم که آرایشگاه داشت هم سرسنگین رفتار کرد. فهمیدم از دیگران نمیتوانم انتظاری داشته باشم و کسی نیست که کمکم کند. برای همین به فکر افتادم زیرپله را خودم راه بیندازم. خدا را شکر خانواده شوهرم خانواده خوبی بودند. آنها خبر نداشتند من زندانی شدهام و خیال میکردند با نوهشان به خارج رفتهایم. من هم همین دروغ را تکرار کردم و گفتم کارهایمان جور نشد و حالا برگشتهایم.آنها ادعایی درباره زیرپله نداشتند و کارهای انحصاروراثت بدون مشکل انجام شد، البته زمان برد که طبیعی بود من قبل از آن کارم را شروع کرده بودم.
چه کار میکردی؟همان شغل شوهرت را ادامه دادی؟
زیرپله در خیابان .... است. موقعیت خوبی دارد و آنجا هر کاری که انجام بدهی میگیرد، ولی من همان کار شوهرم را پی گرفتم. بعد از مدتی دیدم سیگارفروشی کار من نیست، بعضیها بدبرخورد میکردند، خودم هم راه و چاه را بلد نبودم. برای همین آنجا را قهوهفروشی کردم. قهوه و انواع و اقسام شکلات. خیلی زود هم اسم و رسمی پیدا کردم و سرم شلوغ شد.
دخترت در این مدت چه کار میکرد؟
هردومان در خانه مادرم زندگی میکردیم. من حواسم بود از او غافل نشوم مثلا ظهرها حتما تعطیل میکردم و سری به او میزدم بعد هم که مدرسهای شد، اسمش را در مدرسه نزدیک زیرپله نوشتم تا با خودم ببرم و بیاورمش. سعی میکردم احساس کمبود نکند.
الان دیگر زیرپله را نداری؟
اجارهاش دادهام.خودم مغازه بزرگتری را در خیابان...اجاره کردهام و کارم رونق بیشتری گرفته است.
آن زیرپله را میخواهم بگذارم برای آتیه بیتا. پول اجارهاش را هم دست نمیزنم. بیتا دو سال دیگر باید دانشگاه برود و حتما به این پول احتیاج پیدا میکند.
الان بزرگترین کمبودی که در زندگیات احساس میکنی چیست؟
خیال میکنم خیلی کارها میتوانستم برای دخترم انجام بدهم که نکردم. البته بخشی از آن از تواناییام خارج بود و بخش دیگرش هم به خاطر زندانیشدنم بود، ولی در تمام این ده سال سعی کردهام جبران کنم. بیتا تمام امید من است و خوشبختی او بزرگترین آرزویم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم