جامعه ما را خلافکار بار آورد

«دیمیتری برکوف» پسر بیست ساله‌ای است که متهم شده به‌خاطر دزدی از یک دختر دانشجوی نوزده ساله به نام «لارا برنی» وی را ربوده‌ و پس از سرقت پول‌هایش او را با شلیک گلوله از پا درآورده‌ است. جسد بی‌جان «برنی» که دانشجوی ممتاز دانشگاهی در واشنگتن بود، تنها دقایقی بعد از حادثه توسط یک رهگذر در خیابانی خلوت کشف شد.
کد خبر: ۵۱۶۴۲۸

«گذران زندگی برای خیلی‌ها آسان نیست. همه آدم‌های روی زمین تحصیلکرده یا باهوش نیستند که بتوانند براحتی گلیم خود را از آب بیرون بکشند و خوشحال باشند.

بعضی‌ها چون من هیچ پشتوانه‌ای ندارند و خودشان همه آن چیزی هستند که در اختیار دارند تا روزها را سپری کنند. من نه درسی خوانده بودم، نه هوشی داشتم و نه خانواده‌ای که از من حمایت کند و زندگی را کمی راحت‌تر کند. من هیچ‌وقت به انجام کارهای خلاف علاقه نداشتم.

در تمام طول چند سالی که مجبور بودم از روی بی‌پولی دست به رفتارهایی بزنم که می‌دانستم خلاف قانون است، همیشه ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم، بین من و برادرانم روش دیگری برای امرار معاش وجود نداشت.

خانواده من که متشکل از مادری معتاد و سه برادر بود راه دیگری برای رسیدن به پول بجز دزدی و فروش موادمخدر نداشت و این تنها راه نجاتمان محسوب می‌شد.

چاره‌ای نبود برای سیر کردن شکم‌هایمان باید هرطور شده پول به دست می‌آوردیم و جامعه راه دیگری جز خلاف پیش پایمان نگذاشته بود. راه سیاهی که مرا به تباهی برد.

«دیمیتری برکوف» پسر بیست ساله‌ای است که متهم شده به‌خاطر دزدی از یک دختر دانشجوی نوزده ساله به نام «لارا برنی» وی را ربوده‌ و پس از سرقت پول‌هایش او را با شلیک گلوله از پا درآورده‌ است.

جسد بی‌جان «برنی» که دانشجوی ممتاز دانشگاهی در واشنگتن بود، تنها دقایقی بعد از حادثه توسط یک رهگذر در خیابانی خلوت کشف شده و پرونده قتل او بلافاصله تشکیل شد. تلاش ماموران پلیس برای شناسایی قاتل بی‌رحم این دختر جوان که مشخص بود قربانی یک سرقت بی‌رحمانه شده در نهایت آنها را از روی بازبینی دوربین‌های مداربسته نزدیک محل حادثه به دستگیری برکوف سابقه‌دار رساند.

او پس از بازداشت اعتراف کرد، برای به دست آوردن ساعت گرانقیمتی که مقتول به دست بسته بود با تهدید سلاح او را به نقطه‌ای خلوت کشانده و پس از گرفتن دارایی‌هایش او را با شلیک یک گلوله به قتل رسانده تا هرگز شناسایی نشود. قتل بی‌رحمانه‌ای که با وجود سابقه طولانی این جوان در خلاف، پرونده سنگینی برایش
تشکیل داده است.

زندگی سختی داشتم

«اوضاع برای همه جوانان همسن و سال من براحتی پیش نمی‌رود. اکثر جوان‌ها خانواده‌ای حمایتگر و زندگی آسانی دارند. در مورد من هیچ‌کدام از اینها نبود و به علاوه هوش و استعدادی هم نداشتم که در راه درست به کار بگیرم. من برای گذران زندگی و سیر کردن شکم مجبور بودم از صبح زود از خانه بیرون بروم و شب برگردم.

کاری که می‌کردم مشخص بود. باید از هر راهی شده پول در می‌آوردم تا بتوانم در خانه محقری که مادرم داشت زندگی کنم. این وضع نه تنها شامل من بلکه همه اعضای خانواده‌ام می‌شد. سرقت‌های کوچک و زورگیری کار هر روزه‌ام بود و از آن زجر می‌کشیدم. نمی‌دانستم تاکی می‌توانم به این وضع ادامه دهم.

خسته بودم و از این‌که مجبور بودم این‌طور جوانی‌ام را هدر دهم در عذاب بودم؛ اما چاره دیگری نبود. باید زندگی سخت خود را ادامه می‌دادم و هرطور بود گلیمم را از آب بیرون می‌کشیدم. دزدی‌های کوچک از کیف‌های مردم در متروها و فروشگاه‌ها، پیش پا افتاده‌ترین کاری بود که انجام می‌دادم و چاره دیگری نبود. آینده‌ای تاریک در انتظارم بود و می‌دانستم این راه زندگی دوام چندانی نخواهد داشت. تا زمانی که آن اتفاق افتاد و من به عاقبتی دچار شدم که انتظارش را می‌کشیدم. روز حادثه را بخوبی به یاد دارم؛ مگر می‌شود فراموش کنم که چطور از روی حماقت خود را به مخمصه‌ای انداختم که راه دیگری جز مرگ برای آن وجود ندارد. آن روز مثل همیشه از خانه خارج شدم تا از هر راهی شده پول به جیب بزنم.

شب قبل برای اولین‌بار یکی از دوستانم سلاحی بمن داد که در صورت لزوم از آن استفاده کنم. اوضاع امنیتی شدیدتر شده بود و به گفته اطرافیانم هر سارقی باید وسیله‌ای برای دفاع از خودش جور می‌کرد.

داشتن سلاح برایم عادی بود، اما حمل کردنش را تا به حال تجربه نکرده بودم. وقتی سلاح را در جیبم گذاشتم و بیرون رفتم اعتماد به نفس بیشتری داشتم. دختری را که از مترو بیرون آمد، دیدم فهمیدم او طعمه من است. ساعتی به دست بسته بود که مشخص بود گرانقیمت است و می‌تواند صد دلاری برایم فراهم کند. به طرفش که رفتم یکه خورد و می‌خواست فرار کند اما سلاح را که دید ایستاد. دختر بیچاره خیلی ترسیده بود و مدام می‌گفت کاری به او نداشته باشم، من هم ترسیده بودم. دست‌هایم یخ کرده بود و می‌لرزیدم، اما می‌خواستم به هدفم برسم. او را به خیابان نزدیک مترو که از قبل نشان کرده بودم و می‌دانستم خلوت است بردم تا اموالش را از او بگیرم. او گریه می‌کرد و رفتارهایش هر لحظه بدتر می‌شد. می‌دانستم وقتی از او جدا شوم فورا پلیس را به دنبالم می‌فرستد و به دردسر می‌افتم. نمی‌دانم چه شد که شلیک کردم؛ شلیکی که می‌دانستم زندگی‌اش را از او خواهد گرفت.»

سرقت مرگبار در خیابان

بدن نیمه جان دخترجوانی که با شلیک گلوله بشدت مجروح شده بود توسط یک رهگذر کشف و به بیمارستان منتقل شد. برای ماموران پلیس که می‌دانستند درمحله‌ای که جرم و جنایت بسیار زیاد رخ می‌دهد تشخیص این‌که این اقدام برای سرقت انجام شده باشد بسیار آسان بود و به همین خاطر پس از مرگ دخترک که هرگز به هوش نیامد تا کوچک‌ترین کمکی به ماموران کند پرونده قتل او تشکیل شد. از آنجایی که شکی وجود نداشت که اموال دانشجوی جوان سرقت شده تحقیق روی سارقان سابقه‌دار محل آغاز شد.

خیلی زود از روی بازبینی دوربین‌های مداربسته در مترو و خیابان‌های اطراف چهره برکوف شناسایی شده و او بازداشت شد. این جوان که دست‌کم پنج بار دیگر به اتهام سرقت‌های کوچک راهی پاسگاه شده بود اعتراف کرد، برای گرفتن ساعت گرانقیمت مقتول او را به نقطه‌ای خلوت کشانده و با شلیک یک گلوله به زندگی​ا‌ش پایان داده است. جرم سنگینی که دست‌کم 20 سال حبس را برایش در پی خواهد داشت.

هیچ‌کس همراهم نبود

«همراه داشتن سلاح حالم را تغییر داده بود. نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم برای اولین بار این من هستم که در خیابان و در متروها حس قدرت دارم و به چشم تحقیر به دیگران می‌نگرم. شاید اشتباهم این بود که اصلا این سلاح مرگبار را در جیب گذاشتم و بیرون رفتم.

وقتی دختر جوان را که جثه نحیفی هم داشت دیدم، فهمیدم که او طعمه بعدی من است و باید هر طور شده به آنچه می‌خواهم دست پیدا کنم. کارم خشن و بی رحمانه بود و حتی فکرش را هم نمی‌کردم که بتوانم چنین رفتاری از خودم نشان دهم. اما در همه زندگی همیشه تنها بودم و هرگز کسی همراهم نبود.

این تنهایی و آوارگی که داشتم از من جوانی بی‌احساس ساخته بود که هر رفتاری از او برمی‌آمد و لحظه‌ای درنگ در کارش نبود. من زندگی دختری جوان و با آینده را که آرزو داشتم جای او بودم از او گرفتم و خودم را هم برای سال‌ها بیچاره کردم.

شاید اگر خانواده‌ای داشتم که حمایتگرم بودند یا در جای دیگری و کشوری متفاوت به دنیا می‌آمدم، زندگی همچون دیگر همسن و سالانم داشتم که به جای آن‌که از راه خلاف به‌دنبال سیر کردن شکم باشم درس بخوانم و آینده‌ای روشن داشته باشم. آینده برای من و امثال من جز تاریکی چیزی در پی ندارد و خوشی و سرمستی در آن بی‌معنی است. ما همه محکوم به شکستیم.»

منبع: کورت نیوز

مترجم: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها