خرمگس

کاش این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود

... بعد به این نتیجه رسیدیم که شهر ما بهترین شهر دنیاست! مردمان آن هم بهترین مردم دنیا هستند! باور کنید الکی به این جایگاه و مرتبه نرسیده‌ایم! برای عرایضمان کلی دلیل و مدرک داریم، مثلا در مورد شهرمان باید بگوییم اگرچه بتازگی کمی شلوغ و کمی کثیف و کمی... بی‌خیال قبول داریم که شهرمان یک‌جور دیگری شده، اما واقعا مردمان قدرشناسی داریم!... بله! نه به جان شما طعنه نمی‌زنیم... اما... چشم! همین کار را می‌کنیم.
کد خبر: ۵۱۶۰۲۱

عرضم به حضورتان که هم‌‌اینک به ما متذکر شدند قبل از کلمه مردم یک «برخی» بگذاریم تا خدای نکرده به مردم فهیم و قدرشناس ما... ببخشید، به برخی از مردم فهیم و قدرشناس ما برنخورد.

اما این‌که ما از کجا پی به این راز بزرگ بردیم که برخی از مردمان این شهر زیبا و پردود این همه قدرشناس و فهیم هستند، بر‌می‌گردد به چند وقت پیش که به بهانه سفر رفتیم به سرزمینی دور، آنقدر دور که به گمانم یک دور، دور کره زمین چرخیدیم و رسیدیم به روستایی بزرگ و خوش آب و هوا! روستایی آنقدر بزرگ که دیگر نمی‌شد به آن روستا گفت، شهری بود برای خودش، عظمتی داشت این روستا!

در گوشه‌ای از این روستای عجیب، پیرمردی تنها و غمگین با صدایی دلنشین شعر می‌خواند، مثلا از قول سهراب می‌گفت: «من اناری را می‌کنم دانه، به دل می‌گویم/ خوب بود این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود...» نمی‌دانیم چرا اما بی‌خود و بی‌جهت دلمان گرفت،‌ آنقدر دلمان گرفت که همان جا گوشه دیوار کنار پیرمرد نشستیم و فکر کردیم، فکر کردیم که اگر دانه‌های دل مردم پیدا بود شاید آدمیان ساده‌ای مثل ما، مثل برخی از شما به این سادگی‌ها...

بگذریم، در روستای زیبای قصه ما صندلی‌های بسیاری بود، صندلی‌هایی با طرح‌ها و جنس‌های مختلف، صندلی‌هایی که نشستن روی آنها آداب داشت، قانون داشت، روابط خاصی را می‌طلبید و نشستن روی آنها به این سادگی‌هایی که فکر می‌کنید نبود، صندلی‌هایی که جادویی بود، صندلی‌هایی که با نشستن روی آنها آدم دیگری می‌شدید، اصلا رئیس می‌شدید و انگار از بدو خلقت رئیس بودید! همه را فراموش می‌کردید و بدجور قدرشناس می‌شدید! بدجور... البته این روستا به غیر از صندلی چیزهای عجیب دیگری هم داشت، اما... بگذریم.

از سفر که برگشتیم نگاهمان به شهر خودمان عوض شد. شهری زیبا که در آن همه چیز داریم. از صندلی‌های جورواجور! تا آدم‌های رنگارنگ، شهری که آدم‌هایش عوض شده‌اند، شهری که آدم‌هایش را عوض کرده است، شهری که بتازگی در مورد آدم‌های آن به این نتیجه رسیده‌ایم که یک آدم «داغون» در این شهر از اول «داغون» نبوده، یواش‌یواش داغونش کردند؛ یک آدم عصبی هم همین‌طور، اونم آروم‌آروم عصبی کردند، یک آدم بی‌تفاوت هم از اول بی‌تفاوت نبوده، آنقدر نادیده گرفته شده که بی‌تفاوت شده، یک آدم گوشه‌گیر هم همین‌طور... خلاصه بین خودمان باشد در شهر زیبای ما فقط یک آدم بدبخت از همان روز اول بدبخت بوده...

به هر حال، برای ما و شمایی که آنقدر در کوچه پس‌کوچه‌های این بهترین شهر دنیا گم شده‌ایم که خودمان هم از بودن خودمان بی‌خبریم، برای ما و شمایی که همیشه تاریخ مصرف داریم، برای ما و شمایی که مشکلات‌مان را هر روز گوشه دلمان قایم می‌کنیم، برای ما و شمایی که در ظاهر بی‌تفاوتیم و در مقابله با تمام مشکلات و گرفتاری‌هایمان مدام برای هم سلامتی آرزو می‌کنیم. برای ما و شمایی که چشم امید به آینده دوخته​ایم، برای ما و شمایی که این​همه ساده​ایم،چه فرقی می‌کند که دانه‌های دل مردم پیدا باشد یا نه، چه فرقی می‌کند که چه کسی روی چه صندلی بنشیند و احیانا شهر ما بهترین شهر دنیا باشد، در این روزگار همین امید به فردا ما را بس. «همین شوق بی‌قیمت و قاعده/ همین حدود رویا و رفتن از پی نور ما را بس/ تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم».

مهیار عربی / جام​جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها