در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او دارای مدرک کارشناسیارشد رشته نقاشی از دانشگاه آزاد تهران است. مهراب قاسمخانی همکاریاش را با تلویزیون از سال 78 با برنامه «ببخشید شما» آغاز کرد. او در آن سریال، هم طراح صحنه بود و هم فیلمنامهنویس. پس از آن در بیشتر سریالهای مدیری همچون «پاورچین»، «نقطهچین»، «مرد هزار چهره» و... جزو گروه نویسندگان سریال بود.
با مهراب قاسمخانی درباره فیلمنامه دزد و پلیس و نحوه نگارشش به گفتوگو نشستیم.
وقتی میخواهید نگارش متنی جدید را شروع کنید، کدام یک از این عناصر شما را تشویق به نوشتن یک فیلمنامه میکند؛ شخصیت جذاب، رخداد جالب یا پیامی که در پس هر قصه نهفته است؟
در این سریال بیشتر به رخداد فکر میکردم. دزد و پلیس یک کار داستانی دنبالهدار است و باید اتفاق داشته باشد. در کارهای شبانه فضا و شخصیت میتواند جذابیت داشته باشد. اما از ابتدا حواسم به یک رخداد بود. در شروع نگارش یک فیلمنامه اصلا به پیام فکر نمیکنم.
شخصیت اصلیتان آدمی است که حافظهاش را از دست داده و به گذشتهاش فکر میکند. در کنار این شخصیت آن رخداد جالب از نظر شما چه بود؟
بیشتر برایم تقابلی که ایجاد میشد، جذاب است. تقابل دو سر طیفی که یک سر آن دزدها هستند و یک سرش پلیسها. این تقابل یک تضاد کامل ایجاد میکرد. در ضمن ما شخصیتی داشتیم که هم دزد بود و هم پلیس.
از ابتدا به کشمکش درونی ناصر فکر کرده بودید؟
این کشمکش بعد پیش آمد. در نسخه اولیه داستان ماجرای فراموشی را نداشتیم. داستان اولیه ما که یک سال و نیم پیش نوشته شد، ماجرایی رومئو و ژولیتی بود. ماجرای عاشقانهای بود که بین یک دزد و یک پلیس شکل میگرفت. من احساس کردم این ماجرا قابلیت ندارد در 20 قسمت به آن بپردازیم. من یک قسمت از این فیلمنامه را نوشتم، ولی دیدم این فیلمنامه برای ده دوازده قسمت میتواند کشش داشته باشد.
بعدها به سوژه فراموشی رسیدیم.
در سریال «دیوار» هم یک ماجرای عاشقانه اینچنینی را دیدیم. در آنجا دختر و پسر یک دزد و پلیس میخواستند با هم ازدواج کنند. نمیترسیدید سوژهتان تکراری باشد؟
من فیلمها و سریالهای ایرانی را اصلا دنبال نمیکنم. برای من همیشه این خطر هست که بگویند سوژهات شبیه فلان سریال است. من در روزهای آخر ضبط دزد و پلیس فهمیدم در ماه رمضان سریالی پخش شده که سوژهاش شبیه کار ما بوده است.
فکر نمیکنید این ناآگاهی از کارهای نمایشی روز، نقطه ضعفی برای شما باشد؟
بدیاش این است که من خیلی از همکارانم را نمیشناسم و به همین خاطر ضایع میشوم. (میخندد) آنها فکر میکنند من دارم ادا در میآورم. ولی راستش به نظر من سطح کارها پایین است و من نمیخواهم خودم را درگیر این سطح کنم. نمیخواهم توقع خودم را پایین بیاورم. ممکن است با خودم بگویم وقتی این طور فیلمنامه هم کار میشود پس من هم میتوانم هر چیزی بنویسم. من فیلمها و سریالهای خارجی را خیلی زیاد دنبال میکنم. دوست دارم با آن فضا رقابت کنم. در ذهنم این طوری فکری میکنم. نه به این معنا که من در آن حد هستم. ولی آنها در سریالسازی و فیلمسازی خیلی جلوتر از ما هستند. ما در سینمای هنری حرفهایی داریم ولی از نظر فنی خیلی عقب هستیم.
یک جنبه دیگرش هم این است که شما در جریان خط قرمزها قرار نمیگیرید. یعنی متوجه نمیشوید چه چیزهایی را میشود نوشت و چه چیزهایی را نه. قبول دارید؟
من خودم پانزده سال است کار کردهام و این مساله را یاد گرفتهام. کمتر کسی به اندازه من برای تلویزیون نوشته است. من خودم وسط ماجرا هستم و با خط قرمزهایی که روزبهروز عوض میشود کنار میآیم. من همکارانی دارم که به من میگویند چه سوژههایی کار شده است. یعنی اگر قصه تکراری بنویسم همکاران تذکر میدهند و من میروم سراغ یک سوژه دیگر.
من از برخی نویسندگان شنیده ام که میگویند این که بدانی چه باید بنویسی مهم است، ولی مهمتر این است که بدانی چه چیزهایی را نباید بنویسی.
اینجا «چه نباید نوشت» خیلی بیشتر از «چه باید نوشت» است. خط قرمزها برای کارهای مختلف فرق میکند. مثلا در یک سریال گریم خانمها خیلی زیاد است، ولی در یک سریال دیگر خانمها فون هم نمیتوانند بزنند. در یک سریال، مثلث عشقی کاملا اجرا میشود، ولی در یک سریال دیگر میگویند سمت چنین چیزی نروید. به نظر من خط قرمزها لحظهای است. در هر لحظه یک تصمیم گرفته میشود و سال بعد هم ممکن است عوض بشود. هیچ فرمول و قانونی ندارد. این طوری نیست که من بگویم این سریال را ببینم تا قاعدهاش دستم بیاید.
رابطه عاشقانه را به خاطر طولانی بودن کم کردید یا به خاطر ممیزیها؟
ما به این رابطه در حد بسیار کم پرداختهایم. برای همین خیلی جنگیدیم. بیشتر مساله ممیزی بود. به نظر من اگر بیشتر میپرداختیم میتوانست پیامهای انسانی داشته باشد. این که همه ما میتوانیم رگههایی از انسانیت را داشته باشیم، یعنی با هر نگرشی میتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم.
برای شخصیت آلزایمری الگو داشتید یا این شخصیت زاییده تخیلتان بود؟
پدربزرگ من که فوت کرده است آلزایمر داشت. او بعد از سکته اولش کمی فراموشی گرفت و بعد از سکته دوم فراموشیاش کامل شد. خیلی قصد نداشتم تحت تاثیر این ماجرا قرار بگیرم. فراموشی برایم سوژه بامزهای بود. به نظر من این قضیه موقعیتهای جذابی ایجاد میکند.
شخصیتهای اینجوری فقط اسامی آدمها را فراموش میکنند یا این که دغدغهها و آرزوهای خودشان را هم از یاد میبرند؟
در نمونههای مختلف فرق میکند؛ مثلا پدربزرگ من یک عده از آدمها را یادش بود و بقیه را به یاد نمیآورد. حوادث تاریخی را فراموش میکرد. من بچه که بودم به پدربزرگم هر چند ساعت یکبار میگفتم انقلاب شده و هر دفعه با تعجب میپرسید واقعا؟ هر دفعه هیجانزده میشد و برایش عجیب بود. اسامی چیزهای دور و برش را یادش بود. میدانست این تخت و این صندلی است، ولی خاطراتش را فراموش کرده بود.
مثلا ما میبینیم ناصر ماهیگیری را دوست داشته، ولی الان علاقهای به این کار ندارد. در حالی که علایق هر فرد جزیی از وجودش میشود و احتمالا قابل تغییر نیست.
این آدم شروع میکند به عوض شدن. زندگی قبلیاش یک زندگی مکانیکی بوده است. اما تحت تاثیر داوود زندگیاش عوض میشود. در خانه داوود آدمها گرمتر و صمیمیتر هستند. او قبلا فقط درگیر کارش بوده و به چیز دیگری فکر نمیکرده است. برای همین ناصر یک زندگی دیگر را تجربه و لذتهایش تغییر کرده است. من این روند را میخواستم. ناصر با خانوادهاش زیاد حرف نمیزده و حالا از دست خودش ناراحت است. او دلش میخواهد برگردد و گذشته را جبران کند.
یعنی میخواستید متحول شدنش را نشان بدهید؟
میخواستیم نشان بدهیم در زندگی دوست داشتن و عشق چقدر میتواند اهمیت داشته باشد. او قبلا آنقدر مکانیکی زندگی میکرده که نمیفهمیده در ماهیگیری دارد ماهیها را میکشد. اما وقتی دوست داشتن را تجربه میکند نگاهش عوض میشود. این اتفاق خیلی غیرطبیعی نیست. من آدمهای شکارچی را میشناسم که تصمیم گرفتهاند دیگر شکار نکنند. تحول خیلی غیرواقعی نیست.
تفاوت فیلمنامه این سریال با کارهای قبلی تان این است که اینجا تحول آدمها را میبینیم. اما در سریالهای قبلی، شخصیتها ویژگی اصلیشان را حفظ میکردند. این تفاوت از کجا ناشی میشود؟
این سریال برای خود من یک کار متفاوت بود. من سالها در گروه نویسندگان نوشتهام. حالا میخواستم انفرادی بنویسم و دنبال فضای متفاوت بودم. سریال بعدیام در سبک کارهای قبلی است. این طوری نیست که بخواهم به سریال دزد و پلیس، به چشم یک پیشرفت نگاه کنم. میخواستم ببینم میتوانم از پس آ» بربیایم یا نه.
تفاوت دیگرش این است که برخلاف ساختمان پزشکان، از فضاهای بسته فاصله گرفتهاید و لوکیشنهایتان متعدد شده است. دیگر چه تفاوتهایی مدنظرتان بود؟
من باید ضرباهنگ نوشتهام را عوض میکردم. به نظر خودم در دو قسمت اول خیلی موفق نبودم. این ضرباهنگ بتدریج دستم آمد. کمکم متوجه شدم مثل کارهای قبلی فضا نمیتواند ایستا باشد. باید حرکت بیشتری به کار بدهم. هر چه سریال جلو رفت فضا بیشتر دستم آمد. در کارهای کمدی موقعیت (سیت کام) شخصیتها هر دو سه شب یکبار درگیر یک ماجرا میشوند. این آدمها نیازی نیست چیزی را حفظ کنند. در «دزد و پلیس» شخصیتهایم باید لایههای بیشتری میداشتند. این کار هم برایم سخت بود و هم جذاب. من توانستم بیشتر به شخصیتها بپردازم. در این سریال شخصیتها را در روندی میبینیم و رابطهها بتدریج شکل میگیرد.
برای داوود تحول کمتری در نظر گرفتید؟
در داوود هم تغییراتی میبینیم. داوود کمکم به بچه علاقهمند میشود و به ازدواج فکر میکند. تحت تاثیر ناصر به خانوادهاش فکر میکند. یک بار به ناصر میگوید قدر خانوادهات را بدان. ناصر و داوود هر دو بر یکدیگر تاثیر میگذارند. من اعتقاد به تحول آنچنانی ندارم. اصلا دوست ندارم یک آدم منفی یکباره مثبت بشود. در این سریال داوود، داوود بودنش را از اول تا آخر حفظ میکند. او از ابتدا آدم بدی نبود. ولی بهتر شد.
در سریال ساختمان پزشکان راجع به هویت واقعی برخی آدمها تا قسمتهای آخر چیزهایی نمیدانستیم. مثلا در آخرین قسمت میدیدیم بیژن بنفشهخواه از خانم شیرزاد (شقایق دهقان) خواستگاری میکند. در دزد و پلیس این شک و تردید درباره دزد یا پلیسبودن شخصیت ناصر وجود دارد. این مساله چقدر برای شما جذاب بود؟
در ساختمان پزشکان چنین تعلیقی نداشتیم. از اول فکر کرده بودیم آخرش این اتفاق بیفتد. آنجا داستان دنبالهدار نبود و خیلی برایمان مهم نبود که این ازدواج صورت بگیرد یا نه. ولی در سریال دزد و پلیس خیلی برایم مهم بود که بیننده شگفتزده بشود. من خیلی نگران بودم که بیننده حدس بزند ناصر پلیس است. ما در خلاصه داستانی که به مطبوعات داده بودیم دروغ گفته بودیم. خیلی میترسم دستم رو بشود. من قسمتهای اول ماجرا را جوری طراحی کردیم که بیننده فکر کند تا آخرین قسمت قرار است دنبال یک کیف بگردیم. این جوری قصه را کش دادیم که تمرکز بیننده از روی هویت ناصر برداشته شود. ما نشان دادیم ناصر حافظهاش را از دست داده است. پس مخاطب ممکن است حدس بزند ناصر دارد درباره گذشتهاش اشتباه میکند. ولی ما ماجرای کیف را پررنگ کردیم تا بیننده مساله هویت را از یاد ببرد. ولی بحث اصلی ما هویت بود.
چرا شخصیت ناصر در وضع فعلی خیلی منفعل به نظر میرسد؟
در قسمتهای اولیه داشت دنبال هویتش میگشت. در قسمتهای میانی از این که خانوادهاش را پیدا کرده خوشحال میشود. جلوتر که برویم تغییراتی ایجاد میشود.
درباره ادبیات داوود توضیح بدهید. او علاوه بر این که لحن صدایش به خلافکارها نزدیک است از یک سری اصطلاحات مثل اوچیکتم و خفن هم استفاده میکند. این کلمهها را چطور پیدا کردید؟
من قطعا به این ادبیات خیلی آگاهی ندارم. برخی از اینها را خود هومن برقنورد گفته است. در این فضاها سعید آقاخانی تجربه زیادی دارد.
ناصر یک سری تکیه کلامها هم دارد مثل خواهر گلم، دوست خوب من و... . میانه خود شما با تکیهکلام چطور است؟
من اصولا تکیهکلام نمینویسم. درباره شخصیت خانم شیرزاد سریال ساختمان پزشکان یادم میآید شقایق دهقان یکی دو بار کلمه واقعا را گفت و ما دیدیم خیلی بامزه شد. یک جوری این کلمه را در متن آوردم که در جای درست استفاده بشود. صرفا نباید این باشد که یک نفر روی کلمهای اصرار میکند تا آن را جا بیندازد. تکیهکلام نه برای من جذاب است و نه زیاد سمتش میروم. من این جمله را نوشتم که «ما الان دو تا راه بیشتر نداریم» در این حد تکیهکلام نوشتم.
وقتی ساختمان پزشکان پخش میشد شما گفتید فیلمنامه یک کمدی آپارتمانی (سیت کام) در هر صفحهاش باید 6 تا شوخی داشته باشد. اما در این سریال ضرباهنگ شوخیهایتان خیلی کند است. چرا؟
اینجا خود ماجرا برایم مهم تر بود. یک جاهایی احساس میکردم نباید شوخی بکنم. در این سریال سکانسهای ناراحتکننده هم داریم. در واقع خط قصه من را جلو میبرد. دوست داشتم کار حال و هوای کمدی داشته باشد. اما نمیخواستم هدفش خنداندن باشد. جاهایی بیننده باید اضطراب داشته باشد. نمیخواستم با دو تا شوخی این اضطراب را بگیرم. من زیاد سمت شوخی کردن نرفتم. جلوی خودم را گرفتم. خیلی از شوخیها را حذف کردم.
خودتان کدام یک از شخصیتها را بیشتر دوست داشتید؟
من برای نوشتن هر سه شخصیت داوود، ناصر و فریبا راحت بودم، چون دوستشان داشتم. شخصیت ناصر به عنوان محور ماجرا برایم جذاب بود. ارتباط فریبا و ناصر هم جالب بود. ترکیب ارتباطات را دوست داشتم. سعی کردم بین رابطه فریبا و داوود و فریبا و ناصر تفاوت بگذارم. شخصیت پدر به خاطر ممیزیها عوض شد. شخصیت پدر قرار بود یک دزد خیلی حرفهای باشد. آدمهای آن محله به عنوان شخصیت جذاب بودند.
به آدمهای آن حیاط جدا از هم نگاه نکرده بودند. مهندس را هم خیلی دوست داشتم. حمید لولایی هم انتخاب خوبی بود و بازی خوبی داشت. ممیزیها در این کار خیلی بیسابقه و شدید بود.
البته این حرف و حدیثها زمان ساخت و پخش سریال «ساختمان پزشکان» هم بود.
از طرف شبکه 3 خیلی به ما اطمینان داشتند که سریال دزد و پلیس ساخته شد. زمان ساخت سریال «ساختمان پزشکان» هم اول جلوی کار گرفته شد. اگر یادتان باشد تبلیغاتش پخش شد و خودش سه ماه بعد روی آنتن رفت. آن موقع میگفتند جدای از این که حرفهای بدی دارد، به لحاظ کیفی هم سریال خوبی نیست. آن سریال نه لطمهای به کسی زد و نه بدآموزی داشت.
در آینده چه سریالی را از شما خواهیم دید؟
طرحی داریم که شبیه ساختمان پزشکان است. یک جور کمدی آپارتمانی مد نظرمان است. قرار است سروش صحت کارگردانیاش را انجام دهد. متنش هم توسط گروه نویسندگان نوشته میشود.
احسان رحیمزاده / گروه رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: