گفت‌وگو با رضی هیرمندی، مترجم ادبیات

ادبیات ما هم از خودی می‌خورد هم از بیگانه

اشاره: سیستان و بلوچستان زادگاهش بوده و در دانشگاه زبان انگلیسی خوانده است. رضی هیرمندی، مترجمی است که بیش از 40 کتاب برای کودکان ترجمه کرده‌ است و اگر شل سیلوراستاین را در کودکی‌هایمان خوانده باشیم، باید گفت این مترجم اولین کسی بود که این نویسنده آمریکایی را به ایرانی‌ها معرفی کرد. کتاب «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» شرمن الکسی کتابی است با ترجمه هیرمندی که بتازگی در ایران منتشر شده است، انتشار این کتاب بهانه‌ای شد برای گفت‌وگو با او و بحث‌هایی درباره ترجمه و مهجور‌بودن آثار ایرانی در سطح جهان. او می‌گوید برای ترجمه آثارمان به زبان‌های دیگر به یک بنگاه دولتی احتیاج داریم که این کار را ساماندهی کند، اتفاقی که در طول این سال‌ها نیفتاده است. هیرمندی همچنین اعتقاد دارد که ما هم از خودی می‌خوریم و هم از بیگانه. مشروح این گفت‌وگو را در زیر می‌خوانید.
کد خبر: ۵۱۰۵۱۷

چه شد کتابی از شرمن الکسی را به فارسی ترجمه‌ کردید. در واقع دلیل این انتخاب چه بود؟

ماجرای ترجمه این کتاب کم و بیش شبیه اولین کتابی بود که من ترجمه کردم؛ یعنی «درخت بخشنده» شل سیلوراستاین که مرا به دنیای ترجمه پرتاب کرد. سال 54 یک دوست خارجی آن‌ را به من داد و گفت که این کتاب بالینی آمریکایی‌هاست و در مناسبت‌های مختلف این کتاب را به هم هدیه می‌دهند. من کتاب را خواندم و شیفته‌اش شدم و کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت هم چنین ماجرایی داشت. یک روز کتاب هفته را دیدم که زیر یک خبرش خط قرمز کشیده است. خبری بود در مورد کتابی درباره یک سرخپوست که اتفاقا طنز است. همسرم به من گفت این کتاب باب دندان توست و من بلافاصله سفارش دادم. این کتاب هم مثل کتاب درخت بخشنده به دست من رسید و من ترجمه‌اش کردم.

به نظرتان علاوه بر طنزی که در این اثر وجود دارد چه چیزهای دیگری این کتاب را جذاب کرده است؟

خیلی چیزها، از جمله این‌که کتاب حرف پرتی نداشت، مطالبی که می‌خواندم فکر می‌کردم سرجای خودش است؛ هم خندیدنی بود و هم گریستنی. به طور خلاصه همه‌اش زیبا بود. کم کتابی پیدا می‌شود که چنین رابطه‌ای با آن برقرار کنم و مطلب یا سطر دورریختنی نداشته باشد.

این اثر جزو آثاری است که حق کپی‌رایت آن خریداری شده است. نظرتان در مورد این‌که ما هنوز به قانون کپی‌رایت نپیوسته‌ایم، چیست؟

این کار جزو آثاری است که نشر افق ظرف چند سال کپی‌رایتش را خریداری کرده است. شاید ما به اندازه دیگر کشورها حق کپی‌رایت پرداخت نکنیم، زیرا آنها وسع ما را می‌دانند و درک می‌کنند که ما به لحاظ وجدانی کار می‌کنیم و اجازه‌ می‌گیریم وگرنه شما می‌دانید قانون دست ما را باز گذاشته که حق کپی‌رایت را هم پرداخت نکنیم.

معتقدم ملاحظات سیاسی و نگرش غرب به ما ایرانی‌ها در مساله کم توجهی به ادبیات ما نیز دخیل است. وقتی به کتابخانه‌های خارج ‌از کشور می‌رفتم احساس می‌کردم غربتی در ادبیات ما حاکم است که بخشی از آن
از کم‌همتی خودمان است

ولی درباره پیوستن به این قانون، در حقیقت به عنوان یک اقتصاددان نمی‌توانم جواب بدهم؛ اقتصاد کلان را نمی‌دانم، اما به لحاظ وجدان هنری که یک نویسنده می‌تواند داشته باشد، به همکاران در تمام دنیا احترام می‌گذارم، حتی از زوایای اقتصادی هم فکر می‌کنم پیوستن به این قانون به نفع ما خواهد بود، از جمله این‌که کارهای تکراری انجام نمی‌شود. کتاب‌های معروف دنیا چقدر دوباره ترجمه شده‌ است؟ چقدر درخت صرف یک کتاب شده است؟ تاسف می‌خورم در خارج کتابی را خلق می‌کنند و ما کپی می‌کنیم.

یکی از راه‌حل‌های جلوگیری از ترجمه‌های همزمان و تکراری، تأسیس بانک ترجمه کتاب است. به نظرتان این بانک می‌تواند مشکل را حل کند؟

صحبت راه‌اندازی این بانک از خیلی وقت پیش مطرح است. نمی‌دانم چارچوبش چیست و گردانندگان آن چه کسانی هستند. ولی چون آدم خوشبینی هستم، فکر می‌کنم این بانک اقداماتی باید داشته باشد. مثلا ما الان انجمن کودک و نوجوان داریم که نویسندگان کودک زیر پوشش آن فعالیت می‌کنند. اگر این بانک هم این کار را انجام دهد و مترجمان را زیر پوشش داشته باشد و کارهای ترجمه‌شان را ثبت کند، خوب است.

اگر بنده، کتاب آخر سیلوراستاین را ترجمه کرده‌ام و این را پنهان نمی‌کنم، چه تضمینی وجود دارد که مترجم دیگری کتاب مرا ترجمه نکند؟ من به ناشرم خیلی اعتقاد دارم. وقتی «فرهنگ گفته‌های طنز» را درمی‌آوردم کسی هنوز آن ‌را در نیاورده بود. ولی حکایت ترجمه یا نوشتن کتاب حکایت سیب و نیوتن است. اگر او قانون جاذبه را کشف نمی‌کرد، کس دیگری کشف می‌کرد. وقتی کتابی را درمی‌آوریم اگر ده نفر دیگر مشابه آن دربیاورند، کتاب ما فروش خود را خواهد داشت؛ آن تعداد مشتری که کتاب من یا ناشرم را می‌خرند مشخص است. اما نمی‌توانم نگران نباشم. درخت بخشنده را بیش از 15 نفر ترجمه کرده‌اند.

کتاب خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت ـ که نوشته یک نویسنده سرخپوست است ـ به زبان‌های مختلفی ترجمه می‌شود. به قول معروف براحتی جهانی می‌شود. چرا این اتفاق برای آثار ما نمی‌افتد؟

این کار لابد ابعاد جهانی دارد که جهانی می‌شود. کاری که محدود و محصور به مولفه‌های مادی و جغرافیایی و از نظر فرم،‌ ساختار و محتوا سست‌ باشد، نمی‌تواند جهانی شود. به عبارت کلی، آنها حرفه‌ای به کار خود می‌نگرند؛ به لحاظ شخصیت و ساختار و پردازش ماجراها و پیشبرد قصه، قصه‌شان واقعا قصه است و واقعا فنی کار می‌کنند. الان کلاس‌های قصه‌نویسی در کشورهای اروپایی خیلی زیاد است، اما این دلیل نمی‌شود که هر روز یک شاهکار داشته‌ باشیم، در نهایت جوهره و استعداد قصه‌نویسی باید باشد. عوامل دیگری هم هست، همان شرایطی که رمان را به عنوان یک پدیده در غرب ایجاد کرد، هنوز در جوامع غیرپیشرفته پدید نیامده و آن‌ هم پیدایش و استقرار مدرنیسم است. یکی از لوازم پیاده‌شدن مدرنیسم، فراهم‌بودن شرایط خلق ادبی از جمله دموکراسی ادبی است.

اگر شرمن الکسی درباره سرخپوستان می‌گوید و در کشورهای دیگر خوانده می‌شود، یعنی سرخپوست را توسعه داده تا از انسان بگوید. در واقع فراسرخپوستی به آن نگریسته است و دیگر این‌که خوانندگانی در گوشه و کنار دنیا بخصوص در اروپا و آمریکا هستند که آماده پذیرش این‌گونه رمان‌ها هستند. اگر اینجا کسی از سرخپوستان بنویسد به جای مطرح‌شدن در اینجا در جای دیگری مطرح می‌شود. ما مشکل دو‌سویه داریم، مشکل ما تنها قحطی نویسنده نیست، قحطی خواننده هم هست. شاید ماجرای مرغ و تخم‌مرغ است، چرا رمان خوب خلق نمی‌شود؟ چرا که خواننده خوب نداریم. چرا خواننده خوب نداریم؟ چون رمان خوب نداریم. این مساله مثل خیلی از مسائل دیگر است.

شما خودتان هیچ‌وقت دست به کار نشدید تا کاری از ادبیات ایران را ترجمه کنید؟

این را باید آنها بخواهند، اگر بخواهند من هم ترجمه ‌می‌کنم. مترجمان زیادی هستند که می‌توانستند ترجمه کنند، اما زبان فارسی مهجور است. این یک واقعیت است، ولی این همه واقعیت نیست، مثلا به زبان پرتغالی یا ترکی استانبولی چقدر صحبت می‌کنند؟ حتی فراتر از آن خود عرب‌ها وقتی یک اثر خوب خلق می‌کنند جهانی می‌شود و نوبل هم می‌گیرند. ما نجیب محفوظ نداریم، اما در پرانتز معتقدم ملاحظات سیاسی و نگرش غرب به ما ایرانی‌ها در این مساله دخیل است. وقتی به کتابخانه‌های خارج ‌از کشور می‌رفتم، احساس می‌کردم غربتی در ادبیات ما حاکم است که بخشی از آن از کم‌همتی خودمان است. وقتی قفسه‌های بین‌المللی را می‌دیدم و مقایسه می‌کردم، می‌دیدم که کتاب‌های کشورهای آفریقایی یا حتی ترکیه از محصولات موجود ما کمتر است، اما برای آنها چشمگیرتر است. دلیلش این است که هم از خودی می‌خوریم، هم از بیگانه. اما درباره سوال شما باید بگویم من خودم قبلا کتابی را از ادبیات‌مان ترجمه کرده‌ام.

چرا ادامه ندادید؟

چون مشتری ندارد. به هر حال اسپانسری نداریم که از ما حمایت کند. یک انتشارات از من خواست کتابی را ترجمه کنم، من هم این کار را کردم. حتما می‌دانست برای این کتاب مشتری هست که سفارش ترجمه آن‌را داد. وگرنه اگر بداند اثری خریدار ندارد، سفارش ترجمه نخواهد داد. به نظرم برای ترجمه آثارمان به زبان‌های دیگر به یک بنگاه دولتی احتیاج داریم که این کار را ساماندهی کند. اتفاقی که در طول این سال‌ها نیفتاده است.

اعظم راستی‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها