یک سال است در زندان هستی و توانستهای رضایت پدر و مادرت را بگیری. چطور آنها را راضی کردی؟
پدر و مادرم اصلا از من شکایتی نکردهبودند.
اما شکایت اولیه از تو به دادسرا داده شده بود.
بله، اما خیلی زود اعلام رضایت کردند و گفتند شکایت خود را پس میگیرند. پدر و مادرم آدمهای خوبی هستند. آنها از نزدیک دیدند چه اتفاقی افتاد و به خاطر اینکه من فرار کرده بودم از من شکایت کردند.
چرا فرار کردی؟
زمانی که برادرم را به قتل رساندم از ترس فرار کردم. در آن زمان نمیدانستم چه واکنشی باید نشان دهم و آنقدر از دست خودم ناراحت بودم که تصمیم گرفتم فرار و خودکشی کنم، اما بعد نتوانستم با وجدان خودم کنار بیایم و تصمیم گرفتم خودم را تسلیم کنم.
یعنی خود معرف بودی؟
بله، بعد از یک روز خودم را به ماموران معرفی کردم.خیلی عذاب میکشیدم و نمیتوانستم این شرایط را تحمل کنم. به همین خاطر هم تصمیم گرفتم خودم را معرفی کنم. به کلانتری محل رفتم و موضوع قتل را توضیح دادم و بعد هم که بازداشت شدم.
زمانی که مرتکب قتل شدی چه کسانی آنجا بودند؟
تقریبا همه اعضای خانوادهام بودند. آنها همه چیز را دیده بودند و لازم نبود من چیزی را توضیح دهم. ما مهمان داشتیم و حتی مهمانهای ما هم دیده بودند چه اتفاقی افتاده است.
خودت توضیح بده چه اتفاقی افتاد.
برادرم به من حمله کرد و گفت تو دیگر در این خانه نیستی و حق نداری از وسایل من استفاده کنی. این آغاز دعوای ما بود. من را کتک زد و در یک لحظه آنقدر عصبانی شدم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و او را با چاقو زدم. من یک ضربه بیشتر هم نزدم نمیدانم چرا جانش را از دست داد.
بیشتر توضیح بده درگیری از کجا آغاز شد؟
من خانه پدرم بودم که برادرم آمد و دید یکی از وسایل شخصی او را برادشتم من همیشه اینکار را میکردم و ناراحت نمیشد. اما نمیدانم چرا آن روز آنقدر عصبی شد. از من خواست وسیلهاش را بدهم. گفتم حالا مهمان در خانه نشسته صبر کن میدهم. عصبانی شد و به من حمله کرد. آنقدر کتکم زد که طاقت نیاوردم و کنترل خودم را از دست دادم و این اتفاق افتاد.
گفتی افراد زیادی در خانه بودند. چرا کسی جلوی این درگیری را نگرفت؟
اول اینکه کسی فکر نمیکرد کار به اینجا برسد و اینطور برادرم به من حمله کند. دوم اینکه همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد و امکان اینکه کسی دخالت کند وجود نداشت. آنقدر همه چیز سریع بود که من بلافاصله بعد از زدن برادرم فرار کردم و کسی نتوانست جلویم را بگیرد.
تو و برادرت همیشه با هم دعوا میکردید؟
نه، ما رابطه خوبی با هم داشتیم. برادرم خیلی من را دوست داشت و تا زمانی که من از خانه پدرم نرفته بودم رفاقت زیادی بین ما بود. او همیشه از من کمک میگرفت و من هم هروقت مشکلی داشتم از او میخواستم کمکم کند. اما از وقتی ازدواج کرده بودم شرایط تغییر کرده بود.
چرا رفتار برادرت نسبت به تو تغییر کرده بود؟
راستش را بخواهید نمیدانم چرا این اتفاق افتاد او خیلی حساس شده بود شاید به این دلیل که فکر میکرد چون ازدواج کردم دیگر مثل سابق نمیتوانیم کنار هم باشیم.
چه مدتی بود که ازدواج کرده بودی؟
حدود یک سالی بود که ازدواج کرده بودم. همسرم زن مهربانی بود و سختیها را تحمل میکرد. رابطه خوبی هم با خانوادهام داشت. برادرم هفتهای یکبار به خانه ما میآمد و زنم از او پذیرایی میکرد. ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم.
گفتی آن روز در خانه مهمان داشتید چرا برادرت حاضر نشد حضور مهمان را رعایت کند و با تو دعوا کرد؟
راستش من هیچ وقت ندیده بودم آنقدر ناراحت باشد و عصبی رفتار کند.
جزئیات درگیری را توضیح بده.
برادرم به خانه آمد. زمانی که او نبود من به اتاقش رفته بودم و وسیلهاش را برداشته بودم. وقتی دید وارد اتاقش شدم، عصبانی شد. خیلی عصبی بود. جلوی مهمانها سرم داد کشید که چرا اینکار را کردم. من هم عصبانی شدم و به او گفتم حق ندارد اینطور رفتار کند. به طرفم حمله کرد و یقهام را گرفت و گفت باید وسیلهاش را پس بدهم. گفتم صبرکن تا مهمانها بروند. من را به حیاط کشید و کتکم زد. آنقدر زد که عصبی شدم. وارد خانه شدم یک کارد میوهخوری که روی زمین بود را برداشتم و به طرفش حمله کردم و او را زدم. فقط هم یک ضربه زدم و تا بقیه اعضای خانواده با اورژانس تماس بگیرند از خانه فرار کردم.
گفتی ازدواج کردی و همسر داری. آیا فرزندی هم دارید؟
نه فرزندی نداریم. ما تازه یک سال بود که ازدواج کرده بودیم و میخواستم وضع اقتصادی زندگیمان بهتر شود بعد بچهدار شویم که این ماجرا پیش آمد و دیگر بچهدار نشدیم.
همسرت در اینباره چه میگوید؟
او خیلی ناراحت است. اول میخواست از من جدا شود، چون خیلی عصبی شده بود. اطرافیان هم حرفهایی میزدند که او را ناراحت میکرد، اما من خودم او را قانع کردم و برایش توضیح دادم که به عمد اینکار را نکردم. البته همسرم در صحنه بود و دید که مقصر من نبودم و برادرم به من حمله کرد.
تو سابقه درگیری و چاقوکشی داری؟
نه ندارم. من هیچ سابقهای ندارم. به همین خاطر هم نتوانستم درست رفتار کنم. فکر نمیکردم این اتفاق بیفتد. فکر نمیکردم اگر یک ضربه به کسی آن هم با کارد میوهخوری بزنم او بمیرد. من آدمکش نیستم. ای کاش به جای برادرم من میمردم.
چرا شما نتوانستید مشکل خود را حل کنید؟
اصلا مشکلی وجود نداشت که ما بخواهیم حلش کنیم. درگیری خاصی نداشتیم من نمیدانم آن روز چه اتفاقی افتاده بود که اینطور رفتار میکرد.
در مورد رضایت پدر و مادرت بگو چطور توانستی رضایت آنها را جلب کنی؟
پدر و مادرم به خاطر فرار من شکایت کرده بودند و بعد از اینکه خودم را معرفی کردم رضایت دادند. آنها میدانستند من آدم بدی نیستم و نمیخواهم کسی را اذیت کنم و قصدم هم کشتن برادرم نبود. ابراز پشیمانی کردم و به آنها گفتم از کارم ناراحتم و نمیدانم چطور میتوانم جبران کنم.
هیچوقت روزی که مادرم به ملاقاتم آمده بود را فراموش نمیکنم. خیلی گریه کرد و از من خواست برای برادرم دعا کنم و از او بخواهم من را ببخشد. مادرم همان روز به دادسرا رفته و رضایت خود را اعلام کرده بود. با اینکه بعد از قتل هر شب برای برادرم دعا میخواندم از روحانی زندان خواستم در نماز جماعت برادرم را دعا کند. پدرم و مادرم رضایت دادند و من هم در این مدت برای برادرم دعا میخواندم. البته از این به بعد هم اینکار را میکنم و از او میخواهم به خاطر کاری که کردم من را ببخشد.
مدتی دیگر آزاد میشوی. برنامهای برای زندگیات داری؟
در مدتی که زندانی بودم حرفهای یاد گرفتم و تصمیم دارم همان را پیگیری کنم و میخواهم روی پای خودم بایستم و از این به بعد فقط به فکر زن و زندگی و پدر و مادرم باشم. من به آنها خیلی بدی کردم و امیدوارم خداوند کمکم کند تا بتوانم جبران کنم و آدم خوبی برای جامعه باشم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم