گفت‌وگوی کارگردان سینمایی با خواجه شمس‌الدین در باب ساخت سریالی براساس زندگی حافظ شیرازی

حافظ حق‌التالیفش را می‌خواهد

تصور کنید شاعری از شاعران کهن ما، همانان که به نامشان، به اشعار ماندگارشان و آوازه‌شان می‌نازیم روزی از همین روزها سر و کله‌اش پیدا بشود و چشم در چشم ما بدوزد یا چشم بدوزد به آرشیو فیلم‌ها و سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌ها، شاهکارها و ساده‌ها، جایزه گرفته‌ها و نگرفته‌ها، خاطره‌دارها و بی‌خاطره‌ها و باز دوباره چشم بدوزد به چشمان ما و بپرسد سهمی از گذشته و نام و آوازه من کو؟
کد خبر: ۵۰۷۳۰۶

مثلا حافظ بیاید و بگوید به جای حق کپی‌رایت هزارباره دیوان غزلیاتم، به جای تشکر و سپاس از آن همه تفالی که زدید و... اصلا بگوید: بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم اما واقعا جای آن نداشت زندگی من که فیلمی، سریالی، مستندی یا اپیزودی از آن بسازید؟! دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند! چه جوابی باید به او داد؟ فکر می‌کنید محال است؟ حق دارید به هر حال حافظ قرن هشتم بود و ما آدم‌های قرن دود و آهن هستیم. اما یادتان باشد هیچ چیز محال نیست. نمی‌دانم این را از کجا شنیده‌ام، ولی حتما یکی چنین افاضه کلامی کرده است دیگر...

سرتان را درد نیاوریم. گفتیم در منطق خیال هیچ چیز لامحالی وجود ندارد، مثلا این‌که یک کارگردان صاحب‌نام تاریخی‌ساز باب گفت‌وگو را با شاعری از قرن هشتم باز کند.

ماجرا از این قرار است که کارگردان سینمایی یکی از همین روزهای پاییزی در شهر شیراز مهمان حافظ شیرازی شد و با او درباره سریالی که قصد دارد از زندگی‌اش بسازد گفت‌وگو کرد. روز جهانی بزرگداشت حافظ در مهرماه بهانه ما بود برای این‌که متن گفتگو را بی کم و کاست منتشر کنیم.

نمی‌دانم چطور بگویم که از دیدن شما چقدر خوشحالم. همیشه آرزوی قلبی‌ام بود که با شما از نزدیک صحبت کنم.

به نوک خامه رقم کرده‌ای سلام مرا ‌/‌ که کارخانه دوران مباد بی‌رقمت

استاد سال‌هاست فیلمسازی می‌کنم، ولی دوست داشتم ادبیات می‌خواندم و شاعر می‌شدم به خاطر ارادتم به شما.

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند!

صدالبته که من جسارت نکردم. می‌خواستم مراتب ارادتم را به شما و ادبیات برسانم.

زیادتی مطلب، کار بر خود آسان کن!

جناب حافظ تا حالا کارهای سینمایی تماشا کرده‌اید؟ به هر حال زمان شما این امکانات نبود.

چون من گدای بی‌نشان... !

نه نگویید تو را به خدا... این چه حرفی است؟ خب در آن سال‌ها هنوز صنعت سینما اختراع نشده بود.

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

جالب است، ولی...

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

چرا استاد؟

بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم...

ای بابا اختیار دارید. من جسارتی کردم؟

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج...

ممنونم از شما. لطف دارید.

میان مهربانان کی توان گفت‌/‌ که یار من چنین گفت و چنان کرد

ببخشید جناب حافظ! من خوب متوجه نمی‌شوم البته من هیچ وقت حق مطلب را در خواندن اشعار شما رعایت نکرده‌ام، ولی فکر نمی‌کنم منظور شما این باشد. می‌شود برایم توضیح بدهید؟

سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما می‌کرد...

آهان متوجه شدم، ولی باور بفرمایید من سینما چی هستم. با جام‌جم کاری ندارم...

به سر جام‌جم آن گه نظر توانی کرد‌/‌ که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

نه این طوری‌ها هم نیست. منم برای خودم اسم و رسمی دارم و اتفاقا مدیران جام‌جم هم از کارم استقبال می‌کنند.

از بنده بندگی برسان شیخ جام را...

چشم، ولی داشتم می‌گفتم از کارهای من خیلی استقبال می‌شود...

آن جوانبخت که میزد رقم خیر و قبول‌/‌ بنده پیر ندانم زچه آزاد نکرد

حق با شماست... من راستش خیلی دوست داشتم کاری راجع به زندگی شما بسازم ولی نشد.

حیف اوقات که یک‌سر به بطالت برود...

اما دیگر دارید کم‌لطفی می‌کنید. استاد من خیلی درگیر کارهای مختلف سینمایی بودم. می‌دانید ساختن یک اثر سینمایی به همین سادگی‌ها هم نیست.

عشق می‌ورزم وامید که این فن شریف /چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود!

مثل این‌که شما خیلی دلخورید از ما. حق هم دارید...

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار‌/‌ گر فتد عکس تو بر لعل نگینم، چه شود؟

باور بفرمایید از ته‌دلم می‌خواهم این کار را انجام بدهم. پیشنهاد خود شما چیست؟ از کجا شروع کنم؟

نکته‌ها هست بسی...

به هر حال من مشتاقم بشنوم و بدانم و هیچ کس بهتر از شما نمی‌تواند راهنماییم کند.

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر...

فقط اینها؟

به صدق کوش، که خورشید زاید از نفست

صددرصد مطمئن باشید که وفادار می‌مانم به همه اطلاعات زندگی شما در این زمینه.

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست...

اما اگر خود شما چیزی از زندگی تان ندانید من از چه کسی بپرسم بهتر از شما؟

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر...

گوشم با شماست. دارم یادداشت می‌کنم استاد!

یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب...

می‌دانید استاد! من دنبال یک نکته خاص از زندگی می‌گردم که تم اصلی فیلمنامه‌ام بشود...

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم...

آهان! دقیقا همین راز را دوست دارم بدانم.

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک، باور مکن...

جناب حافظ چقدر سخت می‌گیرید. شما که سال‌هاست دور از جانتان مرحوم شده‌اید.

ثبت است بر جریده عالم دوام ما...

باشد حالا که من این سعادت را داشتم که بتوانم از نزدیک شما را ببینم و بپرسم چرا نمی‌خواهید با چند نکته باریک راهنماییم کنید؟

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد...

بر منکرش لعنت! علم و مطالعه شما بر هیچ کس پوشیده نیست.

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز...

چطور؟ پس چرا هیچ وقت شیراز را ترک نکردید؟

نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر‌/‌ نسیم باد مصلا و آب رکناباد

بله خب آب و هوای شیراز که خیلی بین مردم ایران شهره است.

شیراز و آب رکنی و این باغ خوش نسیم‌/‌ عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

نخیر. من خودم عاشق شیرازم، ولی به نظر شما همه لوکیشن‌های زندگی شما را در شیراز امروزی می‌توانیم بگیریم. خب خیلی تغییر کرده و با زمان شما خیلی تفاوت دارد.

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو...

بد هم نیست خب یزد بافت سنتی‌تری دارد، ولی به سرسبزی شیراز نیست.

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند...

نه قربان، بغداد که حرفش را نزنید. با آن بغدادی که شما فکر می‌کنید فرق دارد. این روزها جنگ‌زده است، اصلا صلاح نیست.

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین...

جناب حافظ می‌توانم یک سوال کمی خصوصی‌تر بپرسم؟

در این غوغا که کس، کس را نپرسد؟

آخر برای فیلمنامه لازم است.

گفتی ز سر عهد ازل، یک غزل بگو...

بگذارید بی‌حاشیه بپرسم. باید دچار عشق بزرگی شده باشید که آنقدر اشعارتان بر دل می‌نشینند؟

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

مگر می‌شود عشقی نباشد و این همه از عشق بگویید؟

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد‌/‌هر کس حکایتی به تصور چرا کند؟

عذر می‌خواهم من دیگر در این زمینه اصرار نمی‌کنم.

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این ‌/‌ لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم

واقعا می‌خواهید تشریف ببرید؟ من هنوز کلی سوال از شما داشتم.

گرچه بی‌سامان می‌نماید کار ما سهلش مبین...

آهان سرتان شلوغ است؟ نکند از اینجا بروید دفتر یک فیلمساز دیگر؟

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود‌/‌ به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

عذرخواهی می‌کنم. وقتتان را نمی‌گیرم و قول می‌دهم کار روی زندگینامه شما را پیگیری کنم.

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو‌/‌ لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

هر طور که شما صلاح می‌دانید.

صلاح ما همه آن است کان تراست صلاح

لطف دارید واقعا من نمی‌دانم چه باید بگویم برای خداحافظی...

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید...

پروانه عبداللهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها