روزهای سخت حصر پاوه

بنی‌صدر به عنوان فرمانده کل قوا، به ستاد مشترک ارتش ابلاغ نظامی کرده بود و دستور داده بود که حتی یک پوکه هم در اختیار سپاه قرار ندهند!
کد خبر: ۵۰۶۸۲۷

سردار «جعفر جهروتی‌زاده» جانباز 70 درصد و فرمانده یکی از یگان‌های پارتیزانی دفاع مقدس است که همرزمی با شهید چمران و سردار بی‌نشان حاج احمد متوسلیان گوشه‌ای از سابقه درخشان جهادی او است.

جهروتی‌زاده در هر دو جبهه جنوب و غرب حضوری پررنگ داشته، از رزمندگی تا فرماندهی و ... روزهای آزادسازی پاوه و پیام تاریخی حضرت امام (ره) بهانه‌ای بود تا با این سردار جانباز به گفتگو بنشینیم. گویا او نیز به غرب ارادتی داشت؛ شاید آن هم به دلیل غربت و مظلومیت خاص آن.

واقعیت این است که هرچند آزادسازی پاوه در 26 مرداد ماه قرار دارد اما به احترام این بخش عظیم از دفاعی مقدس، مشروح این گفتگوی چند ساعته را در این روزها مرور خواهیم کرد. هرچند در کنار آن مریوان و سنندج و ... نیز از روزشمار دفاع خارج نشده‌اند.

ذکر این نکته ضروری به نظر می‌رسد که سردار جهروتی‌زاده در مرحله دوم عملیات آزادسازی پاوه حضور نداشته و خاطرات و گفتنی‌های این بخش از مصاحبه را از زبان دیگر هم‌رزمانش نقل کرده است. بخش دوم این نشست در ادامه می‌آید:

اصرار مجدد برای خروج از پادگان!

با اینکه ما به پادگان خارج از شهر بانه رفته بودیم، اما همچنان هیئت حسن‌نیت به پادگان رفت و آمد داشت و برای خروج سپاه از کردستان تلاش می‌کرد. آنها با یک هلی‌کوپتر می‌آمدند و هلی‌کوپتر دیگری اسکورت‌شان می‌کرد.‌ با این‌وجود حاضر نبودند حتی با هلی‌کوپترهای خالیِ اسکورت، آذوقه‌ای مانند برنج و آرد و... به نیروهای تحت امر حاج احمد برسانند.

ما امکان خروج از پادگان را نداشتیم و خروج از پادگان برای رفع حوائجی مانند حمام و تهیه غذا بعضاً با درگیری‌هایی همراه بود. داخل پادگان هیچ چیزی حتی آب برای آشامیدن نبود و ناچار بودیم برف‌ را از روی کوه‌‌های اطراف پادگان جمع کرده و از آن استفاده کنیم.

پایان محاصره با اراده حاج احمد!

این محاصره تقریباً 4 ـ 5 ماه طول کشید، یعنی تقریباً تا اواخر سال 58 و رفت و آمد آن هیئت کزایی هم همچنان ادامه داشت. پادگان، فرماندهی داشت که آن زمان از نظر ما فرد خائنی بود و بسیار بچه‌های سپاه را اذیت می‌کرد. البته با وجود حاج ‌احمد هیچ‌کس جرأت نداشت نگاه چپ به بچه‌ها کند، خصوصاً زمانی که حاج‌احمد تصمیم گرفت با این هلی‌کوپترها تعدادی از بچه‌ها را به عقب بفرست.

حاج احمد با خلبان‌های هوانیروز برای انتقال نیرو صحبت کرد که آنها استقبال کردند، اما تابع سلسله ‌مراتب و دستور بودند به همین دلیل از این کار خودداری کردند.

وقتی حاج‌ احمد دید با گفت‌وگو به نتیجه نمی‌رسد، دستور داد بچه‌ها با نارنجک‌‌های دست به ضامن، هلی‌کوپترها را محاصره کنند! بعد از آن به آقایان هشدار داد در صورت نزدیک شدن هلی‌کوپترها را منفجر می‌کند!

هنوز برق حاج احمد او را نگرفته بود!

با تحت فشار قراردادن آنها، فرمانده پادگان نزد حاج‌ احمد آمد و چیزی گفت که حاج احمد را عصبانی کرد. مقابل چشم همه، حاج ‌احمد چنان سیلی به صورت فرمانده پادگان زد که با سر به سینه هلی‌کوپتر خورد! (به قول بچه‌ها هنوز برق حاج‌ احمد او را نگرفته! از آنجا که حاج احمد دانشجوی رشته برق بود بچه‌ها این‌گونه سر به سرش می‌گذاشتند. حقیقتاً برق او خیلی‌ها را گرفته بود! که عمدتاً به جای اینکه بچه‌ها از او دور شوند، بیشتر به حاج احمد نزدیک و شیفته‌اش می‌شدند. خود من یکی از آنها بودم).

مرحوم محمدعلی جودی نیز بلافاصله به بالای بام رفت و کالیبر 50 که آنجا آماده داشتیم را به سرعت فعال کرد. آنها وقتی دیدند هیچ راهی برایشان نمانده، به اجبار تعدادی از بچه‌ها را سوار کردند اما به جای اینکه آنها را به کرمانشاه ببرند در سقز پیاده کردند!

هنوز چند نفر به همراه حاج‌ احمد در پادگان مانده بودیم. مدتی بعد دوباره یک هلی‌کوپتر شنوک(1) در پادگان نشست. این‌بار نه برای هیئت حسن نیت که برای انتقال دو جیپ بی‌سیم برای ارتش به پادگان آمده بودند، زیرا راه‌های زمینی ناامن و بسته شده بود.

پودرهای میان وعده‌ای که غذای اصلی رزمنده‌ها بود!

در آن پادگان از لحاظ امکانات و علی‌الخصوص مواد غذایی به شدت در مضیقه بودیم. تقریباً هیچ چیز برای خوردن موجود نبود حتی آب که با جمع‌آوری برف و قرار دادن آن در دمای اتاق به آب تبدیل کرده و استفاده می‌کردیم.

به خاطر دارم بعد از چند روز گرسنگی، شهید حاجی‌پور وارد سردخانه پادگان شد و از آنجا پودرهای میوه‌ای برای بچه‌ها آورد. با این پودرها در زمان رژیم شاهنشاهی برای دانش‌آموزان ماده خوراکی آماده می‌کردند. حاجی‌پور، پودرها را با برف‌هایی که آب کرده بودیم مخلوط می‌کرد و بچه‌ها روزی 2 لیوان از آن را به عنوان غذا مصرف می‌کردند. از عدم مصرف مواد غذایی و پروتئینی کار به جایی رسید که گاهی بچه‌ها توانایی حرکت را هم نداشتند!

وضعیتی که حاج احمد هم آن را سخت می‌دانست

این اوضاع در حالی بود که مسئولین پادگان و هیئت حسن نیت در آنجا بهترین مواد غذایی را داشتند و حتی غذای زیادی اسراف می‌شد، اما حاضر نبودند به ما کمک کنند. زیرا خواستار تحت فشار قرار دادن سپاه برای تخلیه کردستان بودند.

اواخر سال 58 آنقدر فشارها زیاد شد که حتی حاج ‌احمد که به امام قول داده بود به هیچ عنوان کردستان را تخلیه نکند، با مشاهده وضعیت بچه‌ها که دیگر حتی توان حرکت نداشتند یا با وجود سرمای زیاد پتویی برای گرم کردن نبود، مجبور شد بانه را ترک کند.

قطعاً اگر حاج‌ احمد در حد بخور نمیر هم می‌توانست امکاناتی را برای بچه‌ها فراهم کند آنجا را تخلیه نمی‌کرد. حاج ‌احمد با خلبان صحبت کرد. خوشبختانه اکثر خلبان‌ها با سپاه هماهنگ بودند. با این حال، حاج‌احمد باز هم از کردستان خارج نشد و بعد از پادگان بانه به کرمانشاه و پس از حدوداً 20 ـ 25 روز به پاوه رفت که البته از آنجا بنده از حاج احمد جدا شدم و به کامیاران رفتم.

فرماندهی عملیات به جای فرماندهی سپاه

حاج احمد بعد از اینکه به پاوه رفت، حدود 40 ـ 50 کیلومتر از مناطق اطراف پاوه تا نودشه و نوسود را پاکسازی کرد. آن زمان شهید ناصر کاظمی فرماندار پاوه بود. حاج ‌احمد نیز فرمانده سپاه پاوه شد اما به دلیل حضور راحت در عملیات‌ها و همراهی با بچه‌ها فرماندهی سپاه را نپذیرفت و شهید غلامرضا مطلق (2) را به عنوان جانشین خود معرفی کرد.

چه کسی اجازه نمی‌داد «شهید ناصر کاظمی» کتک بخورد؟

آن روزها «شهید ناصر کاظمی» خودش را به قیافه‌ای درمی‌آورد که بارها بچه‌ها می‌خواستند او را بزنند. اصلاً تحملش نمی‌کردند. ناصر کاظمی با این لباس و ظاهر مبدل به میان ضدانقلاب می‌رفت و اطلاعات نابی کسب می‌کرد. شلوار لی تنگ و موهای بلند و... بخشی از ظاهر ناصر کاظمی بود. تنها حاج احمد بود که می‌دانست دلیل کار ناصر کاظمی چیست و فقط او از ناصر دفاع می‌کرد.

همکاری شهید صیاد شیرازی با سپاه

کردستان 2 ورودی داشت؛ یکی از سمت کامیاران و دیگری قروه، گردنه صلوات آباد. کامیاران بسته بود و گردنه صلوات آباد نیز کاملاً در محاصره ضدانقلاب قرار داشت.

ما از اطراف کامیاران شروع به پاکسازی کردیم ولی جاده کامیاران به سنندج به دلیل پیچ و خم‌ها و جنگل‌های فراوان مورد تردد ضدانقلاب‌ بود لذا در ابتدا نتوانستیم امنیت آنجا را برقرار کنیم. پس از اینکه با حماسه نیروهای سپاه و شهید صیاد شیرازی، مسیر گردنه صلوات ‌آباد به سنندج باز شد، با چندین عملیات به مرور، مسیر کامیاران به سنندج را هم باز کرده و با ورود به روستاهای آن از جمله روستای آهنگران و معاویان، منطقه کیونان و ... پاکسازی را آغاز کردیم.

دستواره یک طرف می‌جنگید و کاپشن دستواره طرف دیگر!

در مدت حدوداً 7 ماهی که ما در کامیاران بودیم، حاج‌ احمد بخشی از آن را در پاوه و مدتی نیز در مریوان حضور داشت. در این زمان مناطق اطراف پاوه و جاده‌های منتهی به نودشن و نوسود در محاصره ضدانقلاب بود که توسط حاج ‌احمد آزاد و پاکسازی شد. یکی از این مناطق ارتفاعی مشرف به شهر پاوه بود که از لحاظ استراتژیک بسیار مهم تلقی می‌شد و ضدانقلاب بارها برای بازپس‌گیری آن به آنجا حمله‌ور ‌شد.

حاج‌ جواد اکبری که در این مدت در پاوه با حاج ‌احمد بود از این تپه خاطره‌ای دارد. او تعریف می‌کرد که کانالی در این ارتفاع بود که شهید دستواره به همراه تعدادی از بچه‌ها حفاظت از آن را به عهده داشت. رضا دستواره برای اینکه بتواند از هر 2 سمت کانال مانع ورود دشمن شود، در سمتی خودش قرار می‌گرفت و در سمت دیگر اسلحه‌اش را روی زمین محکم کرده و کاپشن و کلاهش را روی آن قرار ‌داد تا از پایین به نظر برسد که آنجا نیروهای زیادی حضور دارد! بعد با دیگر بچه‌ها به رزمش ادامه می‌داد. تا صبح آنقدر به سمت کاپشن دستواره تیر شلیک کرده بودند که سوراخ سوراخ شده بود!

مریوان مرکز ضدانقلاب

خرداد سال 59، حاج احمد برای آزادسازی شهر مریوان و ارتفاعات اطراف شهر مریوان تا ارتفاعات مرزی از پاوه به آنجا رفت. شهر وضعیت بدی داشت و از اردیبهشت آن سال کاملاً در دست ضد انقلاب بود، هم شهر، هم پادگان، هم ارتفاعات و ... به درخواست او، من نیز از کامیاران به مریوان آمدم. وقتی بنده مجدداً به او ملحق شدم، شهر مریوان و بخش‌هایی از اطراف شهر را پاکسازی کرده و از یک طرف به سروآباد نزدیک شده و از سوی دیگر، به سمت دزلی چند عملیات انجام داده بودند.

از ورود حاج احمد به مریوان و پاکسازی شهر و اطراف آن چیزی نگذشته بود در همین ایام یعنی در 31 شهریور 59 با حمله عراق مواجه شدیم.

حاج‌احمد در سه جبهه می‌جنگید

بعد از شروع رسمی جنگ تحمیلی، حاج احمد عملاً به طور همزمان در 3 جبهه می‌جنگید؛ یک جبهه با بنی‌صدر و عوامل او، یک جبهه با ضدانقلاب‌ (که البته بنی‌صدر هم جزء آنها بود) و از سویی با عراق! البته تا قبل از آغاز رسمی جنگ نیز لشکرهای عراقی در ارتفاعات مشرف به منطقه می‌ماندند و ضدانقلاب را به داخل هدایت می‌کرد.

حتی یک پوکه هم به سپاه ندهید!

در مریوان و جاهای دیگر، بنی‌صدر به ارتش دستور داده بود به هیچ‌وجه به سپاه کمکی نشود، اما بسیاری از نیروهای ارتش در این زمینه حتی از دستور فرماندهان خود تمرد می‌کردند! به همین دلیل‌، بنی‌صدر نامه‌‌ای تحت عنوان ابلاغ نظامی ـ به عنوان فرماندهی کل قوا ـ به ستاد مشترک ارتش ارسال کرد که طبق آن به ارتش دستور داده شده بود که حتی یک پوکه در اختیار سپاه قرار ندهید! بنی‌صدر با دستورات این‌چنینی سعی داشت سپاه را بیش از پیش محدود کند. با این وجود اکثر دوستان ارتشی از چنین قوانینی تمرد می‌کردند.(فارس)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها