خانه ما

اختلاف‌نظرهای خانوادگی

خانم‌جان بدو بدو می‌رود سمت تلویزیون و درست آن گوشه روی مبلی می‌نشیند که نما و دید بهتری دارد و همین طور زیر لب می‌گوید: «به خدا خیلی بهتر است از این سریال چینی، ژاپنی‌ها. من که هیچ‌کدام را از هیچ‌کدامشان تشخیص نمی‌دهم! یکجور لباس می‌پوشند. همه‌شان هم که چشم‌ها قد نخودچی، قد و قواره بگم چی؟...»
کد خبر: ۵۰۵۵۵۰

خنده امانم نمی‌دهد و می‌پرسم: «خانم‌جان موضوع از چه قرار است؟! دور از جانتان نق که نمی‌زنید؟» مادر چشم غره می‌رود و همین که می‌خواهد چیزی بگوید خانم‌جان نگاهش می‌کند: «خودم گفتم با من لفظ قلم حرف نزند، البته فکرش را هم نمی‌کردم که این چشم سفید قبول کند...» و می‌خندد رو به من که بزن شبکه پنج. الان است که تکیه بر باد شروع شود.

برق از سرم می‌پرد. خوب می‌دانم یک دقیقه از تکیه بر باد خانم‌جان اگر بگذرد باید نازش را بکشیم تا درست روز بعد و تکرار سریال.

همین که سریال شروع می‌شود خانم‌جانم را می‌بینم که زیر لب چیزی می‌گوید. نگاه می‌کنم به عاطفه تکیه بر باد با آن پنجاه دست لباس رنگ و وارنگی که روی هم پوشیده تا لابد نشان بدهد تازه به دوران رسیده است و حواسم می‌رود به حرف‌هایی که دارد به برادرش می‌گوید. لحظه حساسی است. با خودم می‌گویم همین الان است که برادر داد و فریادی راه‌ بیندازد و سیلی در گوش خواهر بزند و کشان‌کشان ببردش که با صدای خانم‌جانم حواسم پرت می‌شود. خانم‌جانم به مردمک چشمانم نگاه می‌کند و چشم بر نمی‌دارد و با آه و حسرت می‌گوید: «الان را نبین. چند صباح دیگر اگر پشیمان نشد. حیف‌حیف!»

زیر لب می‌خندم: «خانم‌جان شما چرا غصه می‌خوری؟ داستان است.» انگار که نشنیده باشد یا بخواهد خودش را بزند به نشنیدن ادامه می‌دهد: «حیف از آن پدر با آن همه مهربانی. حیف از دست تو سکته کرد! حیفت نیامد؟» کم‌کم داشتم نگرانش می‌شدم. چند روز پیش گفته بود پدر عاطفه تکیه بر باد انگاری دایی مرتضای خدا بیامرز و بلافاصله هم گفته بود هر چه خاک مرتضامه عمر این مرد باشه و من خوب می‌دانم یاد روزهای آخر دایی مرتضی افتادن خانم‌جانم چه عواقبی دارد. بلند و بی‌اراده می‌گویم: «خانم‌جان! شما نگران نباش این آقای بدجنس پولدار تکیه بر باد عاطفه را دوست دارد. حالا کمی سنشان بالاست که البته این روزها با بوتاکس و رنگ و اینها پیری و جوانی که معنا ندارد. تازه این آقا پولدار هم هستند!»

خانم‌جانم جوری با غیظ نگاهم می‌کند که لال می‌شوم و پدر که تا همین لحظه سکوت عجیبی اختیار کرده بود بی این‌که نگاهم کند زیر لب می‌گوید: «توی سرش بخورد دوست داشتنش!» و بعد جمله مرا تکرار می‌کند: «این آقای بدجنس پولدار تکیه برباد عاطفه را دوست دارد!»

احساس می‌کنم دوباره بی‌جا و مکان حرف زده‌ام و یاد حرف آقاجانم می‌افتم که حرف در دهان گوهر است، پس مراقب باش. همین اثناست که آقای پولدار را از نمای نزدیک نشان می‌دهد که چشمانش پر از اشک شده است. کم مانده بگویم دیدید گفتم! اما زبان به کام می‌گیرم و نگاه به قیافه مضطرب خانم‌جان می‌کنم که نگران حال پدر عاطفه تکیه برباد است. استکان چای را با ظرف توت خشک خانم‌جانم جلویش می‌گذارم و آرام می‌گویم: «نگران نباش خانم‌جان!»

دستش را چند بار به زانو می‌زند که یعنی استرس دارد و بعد بلند می‌گوید: «نو دیده، قبا دیده که می‌گویند همین را می‌گویند.» مادر تائید می‌کند: «من همیشه به پدر بچه‌ها می‌گویم نباید حسرت به دل چیزی باشند وگرنه...»

پدرجان انگار که عصبانی شده باشد، می‌گوید: «وگرنه چه؟ فکر کردی برای چه نگذاشتم موقع انتخاب واحد، شهرستان را انتخاب کند؟!» عاشق خانواده‌ام می‌شوم وقتی هر جمله سناریو و هر حرف کارگردان را جدی می‌گیرند. اگر الان برادر بزرگه اینجا بود می‌گفت: «پس معلوم است کارشان را درست انجام داده‌اند!» سریال دارد تمام می‌شود و من خودم را برای رویارویی با صحنه‌های کلیشه‌ای خانه‌مان آماده کرده‌ام. همین که محمد اصفهانی بخواند: «تقاص چیو می‌گیری که تا اینجا کشوندیمون.»

پروانه عبداللهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها