در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مریم کودکی سختی را پشت سر گذاشت اما راه درستی برای مبارزه با رنجها و معضلات در پیش نگرفت و همین موضوع سبب شد از زندان سر دربیاورد. او که دو برادر و دو خواهر دارد میگوید: من بچه کوچک خانواده هستم. کلاس اول دبستان بودم که پدرم مرد. او مغازه نانوایی داشت و بعد از مرگ او، مادرم از داییام کمک خواست تا با هم مغازه را اداره کنند. اوایل مشکلی نداشتیم و همه چیز خوب بود اما داییام سر مادرم کلاه گذاشت و ارثیه ما را هم بالا کشید و مغازه را فروخت. از آن به بعد بدبخت شدیم. مادرم برای اینکه خرج ما را دربیاورد برای مردم لباس میدوخت. او خیلی زیاد کار میکرد اما پول کمی بدست میآورد، ما هم با نداری میسوختیم و میساختیم. مادرم هیچوقت داییام را نبخشید و همیشه او را نفرین میکرد.
زندگی خانواده شش نفری در سختی ادامه داشت تا اینکه بچهها بزرگ شدند. زن زندانی توضیح میدهد: «دو خواهرم بعد از اینکه دیپلم گرفتند شوهر کردند. من هم هنوز درس میخواندم. مادرم دوست داشت دکتر شوم. میگفت من بچه آخرش هستم و همه امیدش به من است. من هم سعی میکردم درسم را خوب بخوانم تا اینکه کلاس چهارم دبیرستان با پسری به اسم هاشم آشنا شدم. آشنایی ما اتفاقی بود. یک روز برای رفتن به مدرسه سوار ماشین او شدم. خیلی نگاهم میکرد. آخر هم گفت از من خوشش آمده است. وقتی این را گفت حال عجیبی پیدا کردم تا آن زمان هیچ پسری این حرف را به من نزده بود. همین شد که با هم دوست شدیم و بعد از آن هر روز صبح او مرا به مدرسه میرساند. میگفت مغازه لوازم یدکی ماشین دارد و دستش به دهانش میرسد و اگر موافق باشم میتوانیم با هم عروسی کنیم من خودم بدم نمیآمد اما مطمئن بودم مادرم مخالفت میکند.دوستی پنهانی دختر و پسر جوان ادامه داشت تا اینکه بالاخره این راز برملا شد. مریم میگوید: یک روز مادرم من و هاشم را با هم در خیابان دید و شلوغکاری راه انداخت. بعد از آن ماجرا هاشم همانطور که قول داده بود با مادرش به خانه ما آمدند و خواستگاری کردند. اما مادرم مخالفت کرد و گفت مریم باید درساش را تمام کند و دانشگاه برود. نمیدانم چرا آن موقع عقلم درست کار نمیکرد. پایم را در یک کفش کردم که باید با هاشم عروسی کنم. برای اینکه مادرم راضی شود دیگر مدرسه نرفتم و اعتصاب کردم. او که دید کار دارد بیخ پیدا میکند و ممکن است آبروریزی راه بیفتد قبول کرد و ما با هم ازدواج کردیم.
مریم میگوید بعد از ازدواج فهمید شوهرش او را فریب داده است: هاشم در آن مغازه شاگرد بود اما به من گفته بود مغازه برای خودش است. مادرش هم در این دروغ با او همدستی کرده بود. بعد از مدتی فهمیدم شوهرم معتاد هم هست. او را از مغازه بیرون انداختند و کار خراب شد. هاشم برای اینکه راحت مواد بکشد و به او گیر ندهم کمکم من را هم معتاد کرد. مادرم وقتی این را فهمید داشت از غصه دق میکرد. او دو بار من را بستری کرد تا ترک کنم ولی فایدهای نداشت. دیگر ارادهای نداشتم.
زن جوان وقتی فهمید باردار است امیدوار شد زندگیاش با تولد فرزندشان رو به راه شود اما این اتفاق نیفتاد. او میگوید: زندگی ما بعد از تولد دخترم هم فرقی نکرد. یعنی وقتی اراده نباشد اتفاقی نمیافتد. مادرم هم من را طرد کرد و گفت مایه ننگش هستم. خواهرانم میگفتند از من خجالت میکشند و آبرویشان را بردهام. خلاصه اینکه اوضاع روز به روز بدتر میشد در این مدت دو مرتبه دستگیر شدم هر دو بارهم بهخاطر حمل موادمخدر اما زود آزادم کردند تا اینکه دفعه سوم نمیدانم چه کسی ما را لو داد که ماموران به خانهمان ریختند و مقدار بیشتری مواد پیدا کردند و من را گرفتند.
مریم و شوهرش هر دو زندانی هستند و دختر آنها نزد مادر هاشم زندگی میکند. زن زندانی میگوید: بعد از اینکه آزاد شدم طلاق میگیرم و زندگی تازهای را شروع میکنم. میخواهم مراقب دخترم باشم تا آینده خوبی داشته باشد و بتواند درس بخواند.من که دکتر نشدم شاید دخترم بشود.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: