پدر باید حس خوبی به آدم بدهد. خیلیها وقتی اسم پدرشان را به زبان میآورند درونشان شاد میشود. چشمهایشان برق میزند و علاقه به پدر را میتوانی در نگاهشان ببینی. اما من هرگز چنین احساسی نداشتم. حتی وقتی کوچکتر بودم و گاهی اوقات فکر میکردم اگر سعی کنم میتوانم پدرم را مثل دوستان دیگرم دوست داشته باشم، باز هم بیفایده بود. او آنقدر خشک و متعصب رفتار میکرد که جایی برای مهر و علاقه باقی نمیگذاشت و هر کسی را از خودش میراند.
من که دختر بودم و تشنه محبت هیچوقت احساس نکردم پدرم مردی است که مرا دوست دارد و مثل خیلیهای دیگر حامی و پشتیبان من خواهد بود.
هر چه بود اخم و بداخلاقی و ضرب و شتم بود که لحظه شیرینی در آن وجود نداشت. آزارهایی که به من و مادرم از سوی این مرد میرسید آنقدر دردناک بود که هرگز فراموششان نمیکنم. او برای من از همان سالهای کودکی وجود نداشت و اکنون هم که به اتهام قتلش دستگیر شدهام و واقعا او را از دست دادهایم هنوز هم احساسی به او ندارم. شاید من بیمار باشم اما او هم مرد خوبی نبود.
جانت سوریر دختر 19 سالهای است که به اتهام قتل پدر 53 سالهاش داستین دستگیر و دادگاهی شده است. این دختر جوان که دفاعی از خود ندارد در دادگاه اعتراف کرده که با نقشه قبلی با ریختن مقدار زیادی قرصهای خوابآور و آرامبخش در غذای پدرش سبب مرگ او شده است.
پدری که به گفته این دختر و مادرش هرگز روی خوش به آنها نشان نداده و همه روزها و ماههایشان را با بدخلقی و رفتارهای عصبی به جهنمی تبدیل کرده است. سوریر که نکته مبهمی در پرونده اش وجود ندارد به زودی رای نهایی را که ممکن است تا 30 سال حبس باشد، دریافت خواهد کرد.
مقصر خودش بود
بچهتر که بودم فکر میکردم همه پدرها مثل پدر من هستند. انگار قرار بود همه همانطور که پدرم با من رفتار میکرد با بچههایشان رفتار کنند. اما وقتی رابطه خوب آنها را با هم میدیدم تعجب میکردم.
کم کم بزرگتر که شدم فهمیدم این تنها پدر من است که اینطور پرخاشگری میکند و من و مادرم را از خودش میراند. دیگران برای خانوادهشان وقت میگذاشتند و حتی تفریح جزئی از زندگیشان بود. پدرم همه عمرش را یا در محل کارش گذراند و یا وقتی به خانه میرسید شروع به بدرفتاری با من و مادرم میکرد. نمیدانم شاید ما را دوست نداشت و یا اینکه خصوصیاتی داشتیم که از آنها متنفر بود. ما هیچوقت رابطه خوبی با هم نداشتیم و حتی چند کلمه با هم حرف نمیزدیم. انگار دیواری بین ما وجود داشت که مانع از هر ارتباطی میشد.
خیلی خوب احساس میکردم که او به عنوان یک پدر کوچکترین علاقهای به من ندارد و حتی مادرم را هم دوست ندارد. من برای او دختری بودم که جز هزینه چیزی برایش در پی نداشت و علاقه نداشتناش به من سبب میشد روز به روز همه رفتارهایم را بیشتر غیرقابل تحمل ببیند.
مادرم هم اوضاع بهتری از من نداشت. تا وقتی بچه بودم سعی میکرد واقعیت زندگیاش را با مردی که هرگز دوستش نداشت از من پنهان کند اما بزرگتر که شدم دیگر جایی برای مخفی کاری باقی نمیماند.
شاید 7 یا 8 ساله بودم که برای اولین بار وقتی تنها بودیم شروع به اشک ریختن کرد و گفت که پدرم هیچ علاقهای به هیچ کدام از ما ندارد و از هردوی ما متنفر است. حرفهایش را در همان سن کم میفهمیدم.
جای شکی نبود. رفتارش همه چیز را نشان میداد و بهانهگیریهای مداومش هردویمان را عذاب میداد. اما چارهای نبود. مادرم هیچ پشتوانهای نداشت که بهواسطه آن از خانه پدرم خارج شود و مرا هم با خودش ببرد. شاید هم اعتماد به نفسش را نداشت. هر چه بود ماند و زندگی تلخی را برای هردویمان رقم زد.
مرگ مشکوک در خانه
ماموران پلیس زمانی که جسد بیجان آقای سوریر به بیمارستان منتقل شد از ماجرای مشکوک مرگش مطلع شدند.
بنا به گزارشهای اولیه، ماموران امداد زمانی که همسر و فرزند این مرد با آنها تماس گرفته و ادعا کردند این مرد دچار سکته قلبی شده به منزل آنها رفته و همه سعیشان را کردند تا او را از مرگ نجات دهند اما علائم حیاتی بدن نشان میداد نشانی از سکته نیست و ماجرای دیگری در میان است.
با انتقال جسد به بیمارستان، پزشکی قانونی وارد ماجرا شد و همزمان پلیس در جریان مرگ مشکوک این مرد قرار گرفت. همسر و دختر او اصرار داشتند که او تنها دقایقی بعد از تمام کردن شام به اتاقش میرفته تا استراحت کند که ناگهان به زمین افتاده و سکته کرده است.
گزارش پزشکی قانونی که تائید میکرد مقدار بسیار زیاد قرصهای آرامبخش سبب مرگ آقای سوریر شده ابتدا همسر او را به عنوان متهم اصلی نزد پلیس کشاند.
تنها چند دقیقه بعد دختر این مرد که میدید مادر بیگناهش در حال بازجویی است لب به اعتراف گشود و اعلام کرد که او خودش مردی را که سالها آنها را زجر داده از پا درآورده است.
اعتراف غمانگیزی که حتی مادر جانت از آن بیخبر بود و مبهوت به دختری که به عنوان قاتل دستگیر میشد مینگریست.
خستهام کرده بود
پدرم روانی بود. من فکر میکنم او دو چهره داشت. چیزی که همه از او میدیدند با آن کسی که ما با او زندگی میکردیم فرق زیادی داشت. خارج از محیط خانه و محل کارش او مردی مهربان و مودب بود که همیشه لبخند به لب داشت و چهرهاش سرشار از آرامش بود.
اما در خانه اوضاع تفاوت زیادی میکرد. او بسیار خودخواه و یکدنده بود که کوچکترین انعطافی از خود نشان نمیداد و رفتارهای خشن او در سالیان سال تنها برای من و مادرم جز خاطراتی از حبسهای طولانی مدت در اتاق و کتکهای گاه و بیگاه چیزی نبود. میدانستم ما را دوست ندارد و از اینکه هر روز مجبور است چهرهمان را تحمل کند بیزار است اما نمیتوانستم بفهمم چرا انقدر خشن است و ضرب و شتم ما برایش دلچسب به نظر میرسد.
میتوانست مثل بسیاری از مردهای دیگر در دلش ما را دوست نداشته باشد و تا هر جا که دلش میخواهد به ما بیمحلی کند اما اینکار را نمیکرد. زجرمان میداد. مادرم را پیر کرده بود و از من دختری غیرعادی ساخته بود که با هیچکس نمیتوانستم رابطه دوستی برقرار کنم و از همه دنیا فراری بودم.
رفتارهایش همهمان را تحت تاثیر قرار میداد و تلاشهایم برای درست شدن اوضاع بیفایده بود. خسته شده بودم. میخواستم من هم مثل همه دختران هم سن و سالم زندگی عادی داشته باشم اما با وجود او امکانش نبود. تنها راه، برداشتنش از زندگیمان بودکه بشدت به او وابسته بود. قرصهایی که پزشکان از ماهها قبل برای آرامش خودم برایم تجویز کرده بودند را نخورده بودم و بالاخره یک شب تصمیم گرفتم همه را به خورد مردی بدهم که مسبب مشکلات روحیام بود. نمیدانم چه در فکرم میگذشت. میخواستم از بین برود یا اینکه رفتارم تنها عکسالعملی در برابر سالهای سال آزار و اذیتش بود.هر چه بود آنقدر قدرت پیدا کرده بودم که بدون آنکه به مادرم چیزی بگویم همه قرصها را تا جایی که میتوانستم ریز کردم و در غذایی که میپختیم ریختم.
موقع شام که رسید به بهانهای مادرم را به اتاقم کشاندم که پدرم تنهایی غذایش را بخورد. میدانستم آن تعداد قرص حتما بلایی سرش میآورد. نیم ساعت بعد از اتاق بیرون آمدیم. هنوز به هوش بود و راه میرفت. چیزی از اینکه حالش خوب نیست نگفت اما ناگهان به زمین افتاد. مادرم هول کرده بود اما من آرام بودم. بالاخره انتقام هر دویمان را گرفته بودم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم