خانه ما

خانم جان تریبون آزاد می‌خواهد

داستان خوابیدن‌های خانواده ما پای تلویزیون گرچه خواندنی است، اما داستان نخوابیدن‌هایشان دلچسب‌تر است.
کد خبر: ۵۰۳۹۳۸

خانم‌جانم سال‌هاست از سر نمی‌دانم چرا (که البته پاسخ خودش است) یا بیماری قند (که پاسخ پزشکان است) خوب خوابش نمی‌برد و گاهی اوقات به قول خودش پلک هم نمی‌زند.

در این میان خب طبیعی است خروپف‌های آقاجان و صدای جیرجیرک باغچه همسایه پشتی و کامیون‌هایی که برای خانه آقای بهمنی که شریک شده‌اند، بکوبند و چهار طبقه بسازندش هم بی‌تقصیر نیستند.

شب‌هایی که بی‌خوابی به سرشان می‌زند خانم‌جانم هم همین‌طور یک‌ریز تسبیح می‌اندازند و ذکر می‌گویند بلکه پلک‌هایشان سنگین شوند، اما بی‌فایده است و از شما چه پنهان که مدت‌ها بود نگران این بی‌خوابی و تنهایی و این نگاه حسرت‌آمیز خانم‌جان به اهالی خواب خانه و خر و پف‌های آقاجان بودم.

اما چند وقتی است این نگرانی برطرف شده و شکر خدا خانم‌جان برای بی‌خوابی‌هایشان همدم مناسبی پیدا کرده‌اند و مدام باعث و بانی‌اش را دعا می‌کنند و ما نیز! شبکه پنج راه شب پخش می‌کند و چقدر جالب اگر بدانید همان آقایی که سرظهرها خردسالان فامیل شما را سرگرم می‌کند و بعدازظهرها برای نوجوانان فامیل‌تان مسابقه اجرا می‌کند شب‌ها هم به داد بی‌خوابی خانم‌جان ما رسیده است.

خانم‌جان می‌گوید: «این بچه خواب و خوراک ندارد؟ همه‌اش پشت این ماس‌ماسک نشسته است به خاطر ما. من که اعتراضی ندارم. برای من مثل سهراب می‌ماند خدا‌به‌سر شاهد است (و ما می‌دانیم که منظورش از سهراب پسر خان‌دایی جهانگیر است‌) ولی تعجبی است قدرتی خدا این کانال به این درندشتی مجری دیگری ندارد!»

می‌پرسم: «خانم‌جان شما از کجا به درندشتی‌اش مطمئن هستید؟» می‌خندد: «تپه و باغ و بستان را نمی‌بینی؟!» لبخند می‌زنم. چه ربطی دارد نمی‌دانم و با خودم می‌گویم خانم جان است دیگر، بعد بلندتر می‌گویم: «حالا برنامه‌اش چطور است؟» خانم‌جانم عینکش را برمی‌دارد و می‌گوید: «مادر باورت نمی‌شود همه خواننده‌هایی را که ازشان حرف می‌زنی دعوت می‌کند. آهنگ‌هایشان را پخش می‌کند. دیشب هم همان جوانک مهمانشان بود که با دهان بسته می‌خواند. پریشب هم آن یکی آمده بود که اسمش خیلی سخت بود و نتوانستم حفظش کنم، اما جوان قابلی است....

تازه دیشب این پسرک مهمانش بود همان هنرپیشه که لاجون است و پارسال توی آن سریال مرد و من و مادرت چقدر گریه کردیم. چقدر... خوشحال شدم زنده دیدمش... پس پریشب هم...»

حرفش را قطع می‌کنم: «خانم‌جان مهمان زن ندارند؟ یعنی می‌گویم برنامه‌شان مردانه است؟» خانم‌جان فکر می‌کند و باز هم فکر می‌کند...

بی‌خیال جوابش می‌شوم. در حال حاضر همین که خانم‌جان از بی‌خوابی‌اش گلایه ندارد خیلی هم خوب است و واقعا دستشان درد نکند و چقدر دلم می‌خواهد گوشی تلفن را بردارم و 162 را بگیرم و بگویم خدا خیرتان بدهد که خانم‌جانم می‌پرسد: «این شماره که زنگ می‌زدیم گله‌گذاری می‌کردیم از صدا و سیما چی بود؟» تعجب می‌کنم. می‌گویم: «شما که این همه تعریف کردید؟!» روی صندلی کنار تلفن می‌نشیند و رو می‌کند به من: «می‌خواهم زنگ بزنم بپرسم امشب کدام پارک می‌روند بروم پیش دوست این آقای مجری و دو کلمه حرف دارم. اینها هم دارند از آن میکروفن‌ها...»

دیگر نمی‌دانم با این عشق شدید خانوادگی‌مان به رفتن به پارکی که در آن دوربین و مجری هست چه کار کنم و حرفی هم برای گفتن ندارم، اما خانم‌جان بی‌خیال نمی‌شود انگاری و باز ادامه می‌دهد: «اسمش چه بود؟» می‌پرسم اسم چی؟: «همان میکروفن‌هایی که می‌گذارند وسط خیابان و می‌گویند بیایید حرف بزنید.» خودم را می‌زنم به آن راه که یعنی متوجه منظورش نشده‌ام. می‌دانم که دنبال واژه تریبون آزاد می‌گردد، اما فقط همین را کم داریم که به اشتباه سر زبانشان بیفتد. خانم‌جان هم انگار که بو برده باشد از صرافت میکروفن می‌افتد و آه می‌کشد که: «شما‌ها که سرتان به بالش نرسیده خوابتان می‌برد چه می‌دانید من چه می‌گویم!»

پروانه عبداللهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها