در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«وقتی در روزنامهها خبر افرادی را میدیدم که قتلی رقم زده یا خشونتی از آنها سر زده مدام فکر میکردم اینها متعلق به دنیایی دیگرند و انسان نیستند. فکر میکردم تا زمانی که خوی انسانی در کسی وجود داشته باشد نمیتواند رفتارهایی وحشیانه از خودش نشان بدهد؛ اما اکنون میفهمم که هر فردی میتواند در لحظههایی که روی خشم و نفرتش غلبه نکند حیوانی شود که هر رفتاری از او سربزند. من و یاسمین تا چند سال قبل مشکلی نداشتیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت و حتی هر دو دلمان میخواست خانواده پرجمعیتی داشته باشیم چون از بودن با هم لذت میبردیم.
اما انگار تقدیر به شکل دیگری رقم خورده بود، ما خانوادهای که همه فکر میکردند نمونهایم و عشق در وجودمان لبریز است، ناگهان چنان تغییر کردیم که انگار دنیا عوض شده و همه چیز شکلی دیگر به خود گرفته است. من حتی در دورترین تخیلاتم هم حدس نمیزدم که پایان زندگی برایمان اینطور رقم بخورد. دلم میخواهد رای دادگاه برایم اعدام باشد تا من هم از این زندگی و عذاب وجدانی که هر لحظه با آن دست به گریبانم، راحت شوم؛ زندگیای که هر لحظه اش برایم سالهاست و کوچکترین امیدی به آینده ندارم. همه در مورد من درست فکر میکنند. مردی که بتواند همسر و تنها فرزندش را با شلیک گلوله از پا در بیاورد انسان نیست. من حتی بعد از رفتار وحشیانهام جرات خودکشی هم نداشتم و نتوانستم خودم را از زندگی شرمآورم خلاص کنم. من مستحق سختترین مجازات هستم.»
آنتونی برشکا مرد 38 ساله آمریکایی است که به اتهام قتل همسر 35 ساله یاسمین و دختر چهار سالهاش دستگیر شده است. این مرد که کارمند یک شرکت خصوصی مخابراتی است، متهم است پس از ماهها مجادله با همسرش در نهایت نقشه قتل او و فرزندش را طراحی و در فرصتی مناسب عملی کرده است.
جسد بیجان یاسمین و فرزندش در حالی که با شلیک چهار گلوله از پا درآمده بودند با تماس آنتونی با ماموران پلیس کشف و پرونده قتل آنها تشکیل شد. او که با نگه داشتن سلاح در دهانش قصد داشت هنگام ورود ماموران پلیس به خانه خودکشی کند، این کار را عملی نکرد و به عنوان متهم اصلی پرونده بازداشت شد تا دادگاه در موردش تصمیمگیری کند.
معادلاتم غلط بود
«همه چیز در زندگی ما خوب پیش میرفت و مشکلی برایمان وجود نداشت. فرزند سالمی داشتیم که از وجودش لذت میبردیم، من و همسرم با هم رابطه معقولی برقرار کرده بودیم. یاسمین زن حساسی بود که جزئیات برایش اهمیت زیادی داشت. من هم تا حدودی مثل خود او بودم. هردویمان آدمهای درونگرایی بودیم که برایمان چیزهای خاصی اهمیت داشت که شاید برای خیلیها عجیب و غیرمهم باشد. این تشابه بین ما بود که سبب شد پس از آشنایی در محل کار تصمیم به ازدواج بگیریم.
خانواده هر دوی ما که خیلی خوب ما را میشناختند، معتقد بودند ازدواجمان مشکل خواهد بود، زیرا شباهت زیاد میتواند دردسرساز باشد؛ اما آنچه برای من مهم بود آن بود که زنی را که میخواستم، پیدا کرده بودم. او آنقدر خصوصیات اخلاقیاش شبیه به من بود که تصور میکردم یک روح در دو جسم هستیم و شاید هم همینطور بود؛ اما گذشت زمان توانست خلاف این را ثابت کرده و همه معادلاتمان را به هم بریزد. بعد از بچهدار شدنمان بود که همه چیز تغییر کرد. مثل سابق علاقهای بین ما وجود نداشت و با اینکه گاه و بیگاه از بزرگتر شدن خانوادهمان حرف میزدیم؛ اما سکوت سنگینی میانمان برقرار بود که نشان میداد اوضاع درست نیست.
کم کم ارتباط کلامی ما کم و کمتر شد تا جایی که دیگر با هم صحبتی نمیکردیم. تنها هدف هردوی ما خوشبختی تنها فرزندمان بود که برای او تلاش میکردیم و بهترینها را برایش میخواستیم. یاسمین بشدت از من فاصله گرفته بود و احساس میکردم دیگر او را نمیشناسم. خوب میدانستم تنها مساله مالی است که زندگی او را به من وابسته کرده و اگر این نبود مطمئنا مدتها قبل مرا رها کرده بود. همسرم دیگر مرا دوست نداشت و شکی در این حقیقت پنهان نبود.
تماس اعترافی با پلیس
پلیس نیوجرسی آمریکا پس از تماس مردی که ادعا میکرد تنها چند دقیقه قبل اعضای خانوادهاش را از پا درآورده راهی محل شدند. آپارتمان آقای برشکا در طبقه پنجم یک آسمانخراش واقع بود و ماموران به محض حضور پشت در آپارتمان خود را برای مقابله با مردی که به نظر میرسید حالت روحی متعادلی ندارد، آماده کردند.
حضور ناگهانی پلیس به داخل خانه سبب شد متهم که سلاح را در دهانش گذاشته بود تا شلیک کند لحظهای درنگ کرده و در نهایت پشیمان شود. جسد یک زن و فرزندش غرق در خون روی زمین افتاده بود و شلیک گلوله، مرگ هردوی آنها را رقم زده بود. برشکا که دفاعی از خود نداشت بازداشت شد تا دادگاهی شود و حکمی که لایق اوست دریافت کند.
من خراب کردم
زندگی نافرجام من و یاسمین یک مقصر داشت آن هم من هستم. فکر میکنم شاید اگر اهمیت بیشتری به احساسات همسرم میدادم هیچ کدام از این اتفاقها نمیافتاد. همواره تصور میکردم او آنقدر از لحاظ اخلاقی شبیه به من است که لزومی ندارد برای زیاد خوشحال کردن یا راضی نگهداشتن او تلاش کنم؛ اما انگار اشتباه میکردم. او هم مثل هر زن دیگری احتیاج به توجه داشت که از من دریافت نمیکرد. شاید نمیتوانستم یا حتی نمیخواستم خواستههای همسرم را برآورده کنم.
آرام بودنش و درون گرایی بیش از حدش مرا هم کلافه کرده بود و ترجیح میدادم مراوده چندانی با او نداشته باشم. ما که اوایل ازدواج مدام در حال حرف زدن، مذاکره و تصمیمگیری درمورد زندگی آیندهمان بودیم، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. مثل دو غریبه بودیم که دیگر نمیتوانستند هیچ نقطه مشترکی برای آغاز صحبت با هم پیدا کنند. شرایط روحیاش مرا نگران میکرد؛ اما هیچ کاری از دستم برنمیآمد. اخلاق خاص من و او باعث شده بود که هیچ رفت و آمد و معاشرتی با اعضای خانواده یا حتی دوستانمان نداشته باشیم و این تنهایی بالاخره نشان داد که میتواند مثل یک خوره کمکم وجود، روح و روان انسان را ازبین ببرد. ما هر دو از لحاظ روحی بیمار بودیم و این را خودمان هم خوب میدانستیم اما انگار چارهای برایمان وجود نداشت. مثل دو زندانی که محکومند در یک سلول با هم زندگی کنند در کنار هم بودیم؛ اما کوچکترین حس و احساسی میانمان وجود نداشت. دیگر حتی حوصله کلنجار رفتن و بازی کردن با فرزندمان را هم نداشتیم چه برسد به اینکه بخواهیم وقتی را برای یکدیگر و حتی صحبت کردن با هم اختصاص دهیم. اوضاعمان روز به روز بدتر میشد و من از اینکه میدیدم چطور خانوادهای که فکر میکردم از خوشبختترینهاست اینطور از هم متلاشی شده است، عذاب میکشیدم. تمام وجوه مشترکی که با هم داشتیم از بین رفته بود و هر دو تبدیل به مجسمههای سنگی شده بودیم که هیچ احساساتی از خودمان بروز نمیدادیم.
در سکوت زندگی را میگذراندیم و تنها به این فکر میکردیم که فرزندمان چطور میتواند راه بهتری طی کند و خوشبختی را به معنای واقعی که ما آن را حس نکردیم، تجربه کند؛ اما بیفایده بود. تلاش برای بهتر شدن اوضاع نتیجه نداشت و در نهایت من تصمیم مرگآوری گرفتم و اجرایش کردم. امیدوارم حکمی که برایم صادر میشود اعدام باشد، چون ادامه این زندگی اصلا برایم اهمیتی ندارد. من هرگز فرد خوشحال و شادابی نبودم و اکنون با اتفاقاتی که در زندگیم افتاده دیگر کوچکترین کششی به زندگی ندارم. میخواهم از دنیا بروم تا بلکه آرامش ابدی داشته باشم و زندگیای که خراب کردم را فراموش کنم. والدین یاسمین مدام مرا به خاطر رفتار وحشیانهام نفرین میکنند و برایم عذاب الهی میخواهند و نمیدانند که من بعد از مرگ آنها خودم از بین رفته ام و نبودنشان در زندگیام بدترین شکنجه دنیاست.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: