‌ سرقت شبانه ـ این ماجرا: قسمت دوم

ملاقات با برادرناتنی

مردی به نام پدرام در خانه‌اش به قتل می‌رسد. ظاهر ماجرا به این شکل است که دو مرد به انگیزه سرقت وارد خانه وی می‌شوند و او را از پا درمی‌آورند. اما یکی از سارقان به نام حمید قبل از فرار با داد و فریاد همسر مقتول به نام ملیحه توسط همسایه‌ها دستگیر می‌شود.
کد خبر: ۵۰۳۲۶۹

کارآگاه شهاب در جریان تحقیقات متوجه می‌شود این ماجرا صحت ندارد و جنازه پدرام از محلی دیگر به اتاق خواب منتقل شده است. او احتمال می‌دهد ملیحه، حمید و فرد فراری همدست باشند و ماجرای سرقت هم فقط یک صحنه‌سازی باشد اما حمید اتهام قتل را انکار می‌کند و می‌گوید از طرف فردی ناشناس برای سرقت مجسمه‌ای از خانه پدرام اجیر شده بود و بدون این‌که وارد ساختمان شود همراه همدستش مجسمه را از حیاط دزیدند و فرار کردند. او مدعی است همدستش را هم نمی‌شناسد و در محل سرقت با او آشنا شده و مجسمه اکنون دست اوست.

ستوان ظهوری برای امتحان ماژیک و تخته وایت‌بردی که تازه به آنها داده بودند مشغول نوشتن جزئیات قتل شد. سرگرد شهاب هم به او چشم دوخته بود و گاهی نکته‌ای را یادآوری می‌کرد. کل ماجرا شبیه فیلم‌های جاسوسی بود. غریبه‌ای ناشناس با یک خط اعتباری که شماره‌اش مشخص نیست به دو سارق حرفه‌ای پیشنهاد دزدی از خانه‌ای را می‌دهد و همزمان با سرقت، صاحبخانه نیز به طرز مرموزی به قتل می‌رسد. این وسط دو متهم همدیگر را نمی‌شناسند، سیمکارت‌های اعتباری به دستور مرد پشت پرده معدوم شده و مجسمه مسروقه هم هیچ ارزشی ندارد. این وسط نقش ملیحه چه بود؟ جنازه را در اتاق خواب پیدا کرده بودند اما جای پایه‌های مبل که دو طرف فرش وجود داشت ثابت می‌کرد فرش و جنازه در پذیرایی بوده و بعدا به اتاق خواب منتقل شده است. ملیحه قطعا به تنهایی زورش نمی‌رسید فرش‌ها را عوض کند پس حتما مردی همدست او بوده اما حمید مصرانه ادعا می‌کرد اصلا وارد ساختمان نشده و پدرام را  ندیده است.

کارآگاه با این‌که تقریبا شکی نداشت ملیحه و حمید دروغ می‌گویند ترجیح داد بخشی از تحقیقات را روی ردیابی مجسمه مسروقه متمرکز کند،مجسمه‌ای که هیچ ارزشی نداشت اما حمید ادعا می‌کرد به او گفته شده عتیقه است و قیمتش نجومی.ستوان ظهوری برای این کار از بچه‌های اداره‌های دیگر هم کمک گرفت و بعد از سه روز،خبر رسید مردی قصد داشته مجسمه‌ای شبیه به اسب سرقتی را در مولوی به یک عتیقه‌فروشی قالب کند.

عتیقه‌فروش سر فروشنده را گرم کرده تا ماموران سررسیده و طرف را بازداشت کرده بودند.

متهم و مجسمه را به کارآگاه شهاب تحویل دادند.

سرگرد قبل از این‌که بازجویی از سعید را شروع کند اسب را به حمید نشان داد و مطمئن شد این همان مجسمه‌ای است که او و همدست ناشناس‌اش آن شب ربوده بودند. بعد از عتیقه‌فروش درباره قدمت مجسمه پرسید. مرد جواب رک و واضحی داد: هیچ ارزشی ندارد. از این مجسمه‌های گچی است نهایتا 2000 تومان می‌ارزد. طرف می‌خواست آن را به جای عتیقه به من بفروشد.

کارآگاه بعد از تکمیل اطلاعاتش سراغ سعید رفت و اولین سوال را با لحنی تند پرسید: تو آن شب همراه حمید بودی؟

متهم اصلا حمید را نمی‌شناخت شاید هم خودش را به آن راه می‌زد البته اتهام سرقت را قبول کرد:یک روز در پارکی که پاتوق‌ام است نشسته بودم که مردی پاکتی را برایم آورد. داخل پاکت یک سیمکارت بود و یک نامه که در آن نوشته شده بود اگر کار نان و آب‌دار می‌خواهی سیمکارت را فعال کن و منتظر باش. من هم همین کار را کردم و آن طرف هم نشانی خانه‌ای را داد تا مجسمه اسب را بدزدم.

در محل سرقت متوجه شدم یک همدست هم دارم. اسم رمزمان عجیب بود؛ مرغ سحر،قدقد. بعد دو نفری داخل رفتیم مجسمه در حیاط روی لبه پنجره بود. همین که آن را برداشتیم پا به فرار گذاشتیم اما یک زن با صدایش خانه را روی سرش گرفت. من به سرعت فرار کردم و نمی‌دانم آن یکی چه شد.

چند روز منتظر ماندم تا آن ناشناس محل مبادله پول و مجسمه را خبر بدهد اما وقتی زنگ نزد به فکرم رسید خودم عتیقه را بفروشم برای همین آن سیمکارت را دور انداختم و رفتم مجسمه را بفروشم که دستگیر شدم.

داستانی که سعید تعریف کرد با حرف‌های حمید مو نمی‌زد. شاید آنها از قبل همه چیز را هماهنگ کرده بودند ولی یک ابهام وجود داشت. اگر سرقت مجسمه به قصد صحنه‌سازی انجام شده بود سعید برای فروش آن اقدام نمی‌کرد یعنی او باور داشت مجسمه عتیقه است و از آن پول خوبی درمی‌آورد. سعید تا آن لحظه از قتل خبر نداشت و وقتی موضوع را فهمید با قاطعیت گفت اصلا از پنجره حیاط جلوتر نرفتند و قتل کار آنها نیست.

ملیحه در این چند روز تحت نظر بود اما هیچ رفتار مشکوکی نداشت. در خانه مادرش مانده بود و زیاد بیرون نمی‌آمد موبایلش هم خاموش بود.شهاب می‌توانست دو سارق سابقه‌دار را به‌عنوان متهمان به قتل به دادسرا معرفی کند و سر وته پرونده را هم بیاورد اما احساس می‌کرد ماجرا به همین سادگی نیست باید بیشتر تحقیق می‌کرد و می‌فهمید ملیحه این وسط چه نقشی داشته است.شهاب وقتی در ذهن‌اش قطعات این پازل را کنار هم گذاشت به این نتیجه رسید که ملیحه با مردی ناشناس در این جنایت همدستی کرده و به احتمال زیاد آن غریبه برای صحنه سازی دو سارق را اجیر کرده و در واقع سعید و حمید بدون این‌که خودشان مطلع باشند وارد قضیه‌ای پیچیده شده بودند.

هنوز برای آزاد کردن دو متهم زود بود و شاید مدارک تازه‌تر فرضیه کارآگاه را باطل می‌کرد. شهاب به دستیارش دستور داد فهرستی از تمام مکالمات تلفنی ملیحه تهیه کند: هم موبایل و هم تلفن خانه‌. می‌خواهم از در و همسایه هم درباره رفتارهای ملیحه پرس‌وجو کنی. سعی کن حساب‌های بانکی‌اش را هم پیدا کنی.

همه اینها گفتن‌اش آسان بود اما عمل کردن به آنها حداقل سه روز زمان می‌برد و قطعا شهاب نمی‌توانست چنین مهلتی را برای ظهوری در نظر بگیرد. ستوان از همان لحظه دست به کار شد و اول به محل زندگی مقتول رفت تا درباره همسر او تحقیق کند.همسایه‌ها هیچ وقت رفتار مشکوکی از او ندیده بودند.

یکی از زن‌ها که معمولا ملیحه را در بقالی می‌دید،گفت:در تمام این سال‌ها هیچ رفتار عجیبی از او ندیدم. زن خوبی است. با کسی هم رفت و آمد ندارد نه فامیلی نه دوست و آشنایی فقط یک بار اتفاقی در خیابان او را با مرد جوانی دیدم که گفت برادرش است. اگر اشتباه نکنم گفت برادر ناتنی‌اش.

ستوان مشخصات برادر ناتنی را پرسید اما زن کمک زیادی نتوانست بکند از آن دیدار اتفاقی بیشتر از شش ماه می‌گذشت و موضوع برای او آنقدر مهم نبود که دقیق و با جزئیات آن را به حافظه بسپارد. ولی به هر حال همین اطلاعات هم غنیمتی بود و می‌شد آن را سرنخ محسوب کرد. اگر ملیحه با خانواده‌اش رابطه خوبی نداشت چرا بعد از مرگ پدرام در خانه مادرش بست نشسته بود و اگر رابطه‌شان خوب و عادی بود چرا با هم رفت و آمد نمی‌کردند. باید از برادر ناتنی هم تحقیق می‌شد.

ظهوری نتیجه کارش را تلفنی به شهاب اطلاع داد و بعد راهی محله پدری ملیحه شد تا در آنجا هم سر و گوشی آب بدهد. پدر و مادر ملیحه از خیلی سال قبل، یعنی از همان اول ازدواج‌شان در خانه‌ای در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان جوانمرد قصاب زندگی می‌کردند و تمام اهالی،البته بیشتر قدیمی‌ها آنها را می‌شناختند.ستوان پرس‌وجوها را به عادت همیشه از بقالی محل شروع کرد. بقال مرد مسنی بود که او هم از قدیمی‌ها محسوب می‌شد. او اطلاعات زیادی درباره خانواده ملیحه داشت: یادم است بچه‌دار نمی‌شدند. همین یک دختر را هم خدا بعد از ده سال به آنها داد.

دو سال قبل بود که پدرش فوت شد یعنی شب خوابید و صبح بیدار نشد از آن به بعد مادر ملیحه خانم تنها زندگی می‌کرد. دخترش هم دیر به دیر به او سر می‌زد چون شوهرش اجازه نمی‌داد. ظاهرا با هم اختلاف داشتند.مادر ملیحه خانم می‌گفت دامادش بددل است و دخترش را اذیت می‌کند.

ستوان موضوع برادر ناتنی را پرسید اما بقال مطمئن بود چنین شخصی وجود خارجی ندارد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها