اول اینکه وجود شیشه جلو برای خودروها بسیار مهم و حیاتی است. دوم اینکه ما واقعا مرزهای فرهنگ و تمدن را درنوردیدهایم و اما سومین و مهمترین کشف ما باعث شد دیگر نگران اتمام ذخایر نفتی کشور عزیزمان نباشیم، چون کالای صادراتی جایگزین نفت را پیدا کردیم ـ لوحهای فشرده آموزش فرهنگ شهرنشینی ـ که با فروش آنها به تمام مردم دنیا درآمدی معادل فروش نفت خواهیم داشت! (به گمانم این کشورهای دوست و برادری که ما برای آنها حکم کریستف کلمب را داریم، خریدارهای خوب سیدیهای آموزشی ما خواهند بود!)
اما چرا این غنای فرهنگی دوباره به چشم ما آمد و فکر نیمبند ما را به خود مشغول کرد، داستان دارد. عرضم به حضورتان که نمیدانیم چه مرگمان شده بود که دوباره خدا زد پس کله ما و برای تفریح و احتمالا یافتن سوژه رفتیم تهرانگردی.
الان هم ماندهایم از کجای این سفر علمی ـ تفریحی یکروزه برایتان تعریف کنیم که خدای نکرده به کسی برنخورد. البته مطمئنیم کسی از حرفهای ما دلگیر نمیشود، چون هر موقع بحث بیفرهنگی و این جور مسائل پیش میآید، همه ما استثنا هستیم و این وصلهها به ما نمیچسبد!
البته راستش را بخواهید خیلی وقت بود تهران را در روشنایی روز ندیده بودیم، الا ماشاءالله از هموطنان عزیز که نصف بیشتر کارهایشان... (دنبال یک کلمه مودبانه میگردیم) بله، نصف بیشتر کارهایشان دیدنی بود، از دنبال تاکسی دویدن و آویزان شدن به میلههای اتوبوس گرفته تا ریختن آشغال در معابر، داد زدن و دادن القاب مختلف به همدیگر، درگیر شدن با یکدیگر و فین کردن کنار خیابان و پاک کردن انگشتان مبارک با درختهای کنار خیابان ، پرتاب آب دهان در امتداد چهار جهت اصلی، تنه زدن به همدیگر،لایی کشیدن ماشینها در خیابانهای کمعرض، بوق زدنهای بیمورد و ماجراهایی شبیه پرتاب پوشک از شیشه ماشین و... . ذوقمرگ شده بودیم از این همه هیجان! از بس مثل آدمندیدهها به همه زل زدیم، چند بار نزدیک بود بابت همین کار بشدت مورد عنایت هموطنان عزیز قرار بگیریم.
راستش را بخواهید میخواستیم در مورد این مشاهداتمان کلی برای شما رودهدرازی کنیم و از این پیامهای فرهنگی تکراری برایتان بنویسیم و در آخر نتیجهگیری کنیم که این کارها توسط عده معدودی انجام میشود و طبق معمول ما و شما خیلی متمدنتر از این حرفها هستیم. بعد که کمی فکر کردیم منصرف شدیم.
دیدیم واقعا زیاد هم مقصر نیستیم، چون تصور ما بر این است که از نظر آموزشی در حق همه ما بسیار کملطفی شده و از همان دوران کودکی به شکلی آموزش دیدهایم که برای موفقیت باید مدام به فکر خودمان باشیم و همه را زیرپا ...
یادمان میآید مهدکودک که میرفتیم همیشه برای بالا بردن توان جسمی و فکری ما تعدادی صندلی که همیشه از تعداد بچهها کمتر بود، میچیدند و به فرمان مربی دور صندلیها میدویدیم و با فرمان ایست او روی صندلی مینشستیم. آن موقع به همه بچهها گفته بودند اگر کسی بدون صندلی بماند، بازنده است.
از همان ایام بود که بخوبی آموختیم برای برنده شدن باید همه را زیر پا بگذاریم (چه دست و پاهایی لگد کردیم) معمولا برنده این بازی یا قلدرترین فرد کلاس بود یا کسی دیگر که با سر و صورتی زخمی و لباسی جر خورده جشن قهرمانی میگرفت! اما شنیدهایم در سرزمینی بسیار دور از اینجا، همین بازی را با کودکانشان به شکل دیگری انجام میدهند، آنجا هم اگرچه تعداد صندلیها از تعداد کودکان کمتر است، اما قانون بازی این گونه است که باید همه بچهها روی همان تعداد صندلی کمتر جا شوند وگرنه همه با هم بازندهاند.
میگویند در آن دیار کودکان از همان کودکی معنی کار گروهی و با هم بودن و به فکر هم بودن را میفهمند. میفهمند اگر کسی از قافله عقب بماند، تنها او بازنده نیست بلکه همه بازندهاند و این گونه است که آن سرزمین دور میشود جهان اول و ما...
به هر حال منظورمان این نیست که در بروز این ناهنجاریها بیتقصیریم، اما انصافا رویمان نمیشود بابت برنامه های فرهنگی و آموزشی که برای ما تدارک ندیدهاند از شما ایراد بگیریم!
مهیار عربی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر