توقعات والدینم کار دستم داد

مارک جوونایل، دانشجوی 21 ساله متهم است با ورود به دانشگاه معتبر سانفرانسیسکو اقدام به فروش داروهای مخدر کرده است. او اعتراف کرده با وجود نمرات بالا در دبیرستان و حتی سال اول ورود به دانشگاه، به جای پیشرفت در حوزه درسی‌اش به کارهای خلاف روآورده و در نهایت دستگیر شده است.
کد خبر: ۵۰۰۴۷۲

نمی‌فهمم چرا هر پدر و مادری آرزو دارد فرزندش همان‌طوری بار بیاید که آنها خواسته‌اند. انگار تصور می‌کنند فرزندی که آنها به این دنیا آورده‌اند تا زندگی کند هیچ اراده و خواسته‌ای از خودش ندارد و به‌واسطه نام فرزند باید همانی باشد که آنها می‌خواهند. واقعیت این که هرکس برای خود روحیه و خواسته متفاوتی دارد که با دنبال کردن آن می‌تواند آینده‌ای روشن داشته باشد. آموزش اجباری و تلقین‌های بی‌مورد لااقل در مورد من سازگار نبود و نتوانست فردی درسخوان و مهم از من بسازد.

خودم می‌دانم پسری هستم با ظرفیت‌های محدود که هرگز نمی‌توانم آدم خارق‌العاده‌ای باشم. اما درس و دانشگاهی که والدینم در ذهن دارند و هنوز هم می‌دانم روی آن پافشاری می‌کنند چیز دیگری است و من تا پایان عمر باید پاسخگو باشم. آنها خودشان همه جوانی و دوران پیش از ازدواج خود را به درس خواندن گذرانده‌اند و انتظار دارند که حتما من هم مثل آنها باشم؛ اما من این‌طور نیستم. آنها سال‌های سال پول کنار گذاشتند تا بتوانند هزینه درس خواندن من در دانشگاهی معتبر را بپردازند، پس برای من که در بن بست مانده‌ام راهی جز دروغ گفتن باقی نمانده و همین آینده‌ام را بیش از پیش تباه کرد.»

دانشجوی بیست و یک ساله‌ای متهم است با ورود به دانشگاه معتبر سانفرانسیسکوی آمریکا اقدام به فروش داروهای مخدر و انرژی‌زا کرده است. مارک جوونایل اعتراف کرده با وجود نمرات بالا در دبیرستان و حتی سال اول ورود به دانشگاه، به جای پیشرفت در حوزه درسی‌اش به کارهای خلاف روآورده و در نهایت دستگیر شده است. والدین مارک که سال‌ها پس‌انداز خود را برای ثبت‌نام پسرشان در دانشگاهی معتبر هزینه کرده‌اند به عنوان شاکیان او در دادگاه حاضر شده‌اند تا عدم پشتیبانی‌شان از او را اعلام کنند.

مارک که هیچ دفاعی از خود ندارد، علاوه بر اتهام خرید و فروش داروهای ممنوعه متهم است نقشه دروغین ربوده شدن خود را طراحی کرده تا از حضور در خانه و دانشگاه خودداری کند، اما خیلی زود دستگیر و با اتهام‌های سنگین مواجه شده است.مارک تنها علت کار غیرقانونی و دروغ بزرگش را مشکلات خانوادگی‌اش اعلام کرده است. توجیهی که نمی‌تواند او را از بار سنگین گناهی که روی دوش او گذاشته شده، نجات بخشد.

من متفاوتم

«نمی‌دانم پدر و مادرم بالاخره چه زمانی می‌خواستند بفهمند که من با آنها فرق دارم و علائقم با آنها یکی نیست. اجبارشان برای این‌که تنها فرزندشان را مثل خودشان بار بیاورند غیرقابل توصیف بود و هرگز نفهمیدند که من متفاوتم. مادر و پدرم هر دو تحصیلکرده‌اند و فکر می‌کنند پس پسرشان هم باید مانند آنها باشد. زمانی که دوران دبیرستانم را به اتمام رساندم، یک شب پدرم از من خواست تا به‌طور جدی به حرف‌های والدینم گوش کنم. آنها به من گفتند که سال‌های سال و از زمان بچگی من، مقداری پول کنار گذاشته‌اند تا با استفاده از آن، بتوانم در یک دانشگاه خوب و معتبر درس بخوانم.»

«آرزویشان این بود که من هم مثل بسیاری دیگر از جوانان اطرافمان وارد دانشگاه شوم و برای خودم شخصی موفق به حساب بیایم. اوایل مخالفتی نمی‌کردم چون با وجود نمرات بالایی که در دبیرستان گرفته بودم، خیلی راحت می‌توانستم وارد دانشگاه بزرگ و معتبری شوم و برای همیشه از زیرذره‌بین والدینم بیرون بیایم. اما کار به اینجا ختم نمی‌شد. آنها دست‌بردار نبودند و با پیگیری‌های مکرر درس‌هایم زندگی را به من سیاه کردند. هر چه بیشتر سعی می‌کردند خودشان را در مسائل زندگی‌ام دخالت بدهند بیش از پیش از درس و پیشرفت متنفر می‌شدم.

به رشته‌های هنری همچون بازیگری و کارگردانی علاقه‌مند بودم اما به اجبار وارد دانشگاهی شده بودم که باید در آن حسابداری می‌خواندم و آینده‌ام را به قول مادرم محکم می‌ساختم. تلاشهایم بی‌فایده بود. حتی خودم لحظاتی با وجود تلقین‌های والدینم فکر می‌کردم پله‌های موفقیت را یک به یک بسرعت طی می‌کنم و به آن مرحله که همیشه آرزویش را داشتم، می‌رسم؛ اما این طور نبود. آنقدر تحت فشار خانواده قرار داشتم که دیدن کلاس‌ها و محیط دانشگاه جذابیتش را از دست داده بود و کششی به آنها نداشتم. چند ماه اول که حتی هیچ دوستی نداشتم و از همکلاسی‌هایم که هم رشته‌ام بودند خوشم نمی‌آمد. هر چه سعی کردم دوستانی پیدا کنم که شباهت‌هایی از لحاظ اخلاقی با من داشته باشند، کاملا بی‌فایده بود. نمی‌توانستم خودم را با محیط جدیدی که به آن وارد شده بودم، تطبیق دهم.

کار به جایی رسید که دیگر حتی از رفتن سر کلاس‌ها هم زده شده بودم و مدام دنبال راهی می‌گشتم که از آن خلاص شوم. وقتی اولین‌بار زمانی که تنهایی در حیاط دانشگاه نشسته بودم و به پوچی زندگی‌ام فکر می‌کردم پسری به من نزدیک شد و پیشنهاد دوستی و در پی آن پخش داروهای روانگردان و مخدر داد. به سرعت قبول کردم. انگار این کار می‌توانست فشارهای مختلفی که روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد را بردارد و برای همیشه راحتم کند. برایم قایم‌موشک‌بازی‌ها و مخفی‌کاری‌ها جالب بودند و بالاخره کارگردان نمایشی شده بودم که خودم در آن نقش اول را بازی می‌کردم. خیلی زود جذب این هیجان شدم که می‌دانستم پایان خوشی برایم ندارد. پایانی که به جای پیشرفت در زندگی زندان را برایم به ارمغان آورده است.

مخدر در دانشگاه

پلیس سانفرانسیسکو پس از آن‌که چند تن از دانشجویان این شهر براثر مصرف بیش از حد مواد روانگردان در یک مهمانی داخل کمپ دانشگاهی راهی بیمارستان شدند تحقیق در مورد ماجرا را آغاز کرد. آنها خیلی زود سرنخ‌هایی را که به مارک، دانشجوی حسابداری می‌رسید به دست آوردند و برای دستگیری‌اش راهی خانه او شدند. اما مارک که خودش می‌دانست با وجود خرابکاری که در مهمانی به بار آمده همه او را معرفی می‌کنند و بزودی دستگیر می‌شود با پنهان کردن خود در متلی خارج از شهر حتی خودش را از دسترس والدینش دور کرد و نقشه بچگانه دزدیده شدنش را اجرا کرد. ماجرای مفقود شدن او و ربوده شدنش خیلی زود توسط والدین نگرانش منتشر شد و ده‌ها مامور پلیس تلاش برای یافتن او را که مشکوک به قتل بود، آغاز کردند. عکس‌هایش در همه جای شهر نصب شد و مارک با نقشه‌ای حساب شده تنها یک بار با خانواده‌اش تماس گرفت و مدعی شد که چند مرد او را ربوده‌اند. ده‌ها هزار دلار هزینه پلیس برای پیدا کردن این پسر جوان بالاخره نتیجه داد و او چند کیلومتر دورتر از منزلش در یک هتل پیدا شد. آن زمان بود که مارک نقشه ربوده شدن قلابی و پخش قرص‌های روانگردان به مدت چند ماه در دانشگاه را پذیرفت و راهی دادگاه شد. دادگاهی که حکمی سنگین برای این دانشجوی خلافکار در نظر خواهد گرفت.

مقصر والدینم هستند

پدر و مادرم راهی به جز آنچه من پیمودم پیش پای من قرار ندادند. آنقدر به من از هر نظر فشار آوردند تا همان فردی باشم که آنها می‌خواهند که نتیجه‌اش این شد که به جای موفقیت‌های بیشتر، آبروریزی بیشتر برایشان به ارمغان آورد. آنها هرگز نفهمیدند که من به عنوان جوانی که می‌خواهد دنیا را تجربه کند نیازی به راهنمایی‌ها و گوشزدهای هر دقیقه‌ای آنها ندارم و می​خواهم روی پاهای خودم بایستم. حتی همان زمانی که وارد دانشگاه شدم می‌توانستم زندگی بهتری داشته باشم و در عین حال همان رشته‌ای که آنها برایم انتخاب کرده بودند را به پایان برسانم اما آنقدر به همه کارها و رفتار‌ها و نمراتم کار داشتند که به جای کمک کردن مرا از همه چیز زده کردند. می‌خواستم طوری خودم را به اثبات برسانم و جوان بودن و هوشم را به کار بگیرم. پخش قرص‌های روانگردان و دوست شدن با پسری که خانواده‌ای ثروتمند و بی خیال داشت بدترین انتخابم در سال‌های اخیر بود، اما فشارهای زیاد مرا به اینجا رساند. همدستم با وجود ثروت زیاد پدرش وکیلی خبره گرفته که می‌تواند او را از مخمصه‌ای که دچار شده نجات دهد اما من که والدینم حاضر به خرج کردن یک دلار دیگر برایم نیستند به دردسر بزرگی افتاده‌ام. نمی‌دانم شاید اگر توقعات والدینم کمتر بود اوضاعم این‌طور نمی‌شد. شاید بهتر بود می‌گذاشتند من خودم تصمیم بگیرم و روی پای خودم بایستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها