گفت‌وگو با جوانی که از قصاص رهایی یافت

کابوس اعدام چگونه به زندگی دوباره انجامید

زمانی که زندانی شد 20 سال بیشتر نداشت. او را به جرم قتل بازداشت کرده ‌بودند و حکم قصاص هم صادر شده ‌بود. سیاوش روزها و شب‌های سختی را گذراند. او سال‌ها با کابوس اعدام خوابید اما به طور معجزه‌آسایی از مرگ نجات یافت و توانست رضایت اولیای‌دم را بگیرد. سیاوش برای ما توضیح می‌دهد چطور توانست از اولیای‌دم رضایت بگیرد و اصلا چرا دست به قتل زد. او که در شعبه 74 دادگاه کیفری‌استان تهران محاکمه شده‌ است، جزئیات پرونده‌اش را توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۴۹۴۳۷۰

چند سال است در زندان هستی؟

حدود پنج سال، البته قتل هفت سال قبل اتفاق افتاد اما من مدتی فراری بودم و زمان زیادی طول کشید تا بازداشت شوم.

با مقتول آشنایی داشتی؟

بله. ما هم‌محلی و با هم آشنا بودیم. اما حدود یک سال بود که با هم درگیری داشتیم.

چرا باهم دعوا کردید؟

می‌خواستم با ماشینم دور بزنم، جا نبود با هم دعوایمان شد.

یعنی به خاطر این‌که جای دور زدن ماشینت نبود، یک نفر را کشتی؟

این‌طوری که شما می‌گویید، نبود. ما قبلش هم با هم دعوا داشتیم.

درگیری قبلی شما به چه دلیل بود؟

هشت ماه قبل از این ماجرا هم با هم دعوا داشتیم.درگیری ما خیلی طول نکشید و از هم جدا شدیم، اما همچنان با هم مشکل داشتیم.

از روز حادثه بگو چطور اتفاق افتاد؟

آن روز داشتم در خیابان دور می‌زدم و می‌خواستم با ماشین جایی بروم. جا تنگ بود و نتوانستم. مقتول هم آنجا بود. از او خواستم ماشینش را بردارد اما او قبول نکرد و باعصبانیت جواب داد و گفت اگر تو رانندگی بلد بودی، می‌توانستی دور بزنی. همین موضوع باعث درگیری بین ما شد.

چطور او را کشتی؟

وقتی با هم درگیر شدیم، من چاقو همراه داشتم، آن را بیرون کشیدم و یک ضربه زدم.قصدم کشتن او نبود اما نمی‌دانم چه شد که او کشته‌ شد.

اگر قصد کشتن او را نداشتی، چرا فرار کردی. می‌توانستی او را به بیمارستان برسانی.

بله قبول دارم که کار درست ماندن و رساندن مقتول به بیمارستان بود اما من این‌کار را نکردم چون بشدت ترسیده ‌بودم. آنقدر از بازداشت شدن می‌ترسیدم که اصلا نتوانستم درست فکر کنم و تصمیم درست بگیرم.

وقتی از محل دور شدی، کجا رفتی؟

در یکی از شهرهای مرزی کشور مخفی بودم و ماه‌ها آنجا زندگی می‌کردم. قصد داشتم از کشور فرار کنم اما نشد.

در گزارش پلیس آمده ‌است که تو 15 ماه فراری بودی. هزینه زندگی‌ات را در این مدت چطور فراهم می‌کردی؟

خانواده‌ام به دستم پول می‌رساندند، اما 15 ماه سختی کشیدم. خیلی شرایطم بد بود.

چطور بازداشت شدی؟

یک روز صبح خیلی زود وقتی خواب بودم، ماموران به خانه‌ای که در آن مخفی‌شده‌‌ بودم، ریختند و مرا با خود بردند.

روز بازداشت هم تعداد زیادی تبر و چاقو همراه داشتی. برای چه آنها را با خودت حمل می‌کردی؟

برای منظور خاصی نبود. همین‌طوری با خودم این‌ور و آن‌ور می‌بردم.

پس آدم شروری هستی؟

نه این‌طور نیست. من اصلا آدم خلافکاری نیستم. عموهایم قصاب هستند و قصابی شغل خانوادگی ماست. من هم مدتی پیش آنها کار می‌کردم و این چاقو‌ها وسیله کارم بود. بعد که از این‌کار بیرون آمدم، دیگر از سر عادت با خودم حمل می‌کردم.

در این مدت که فراری بودی، عذاب وجدان نداشتی؟

من همیشه به‌خاطر کاری که کردم، عذاب می‌کشیدم و ناراحت بودم اما فایده‌ای نداشت. آبی که ریخته شده ‌بود را دیگر نمی‌شد به جوی برگرداند.

تو بعد از بازداشت همه چیز را به ماموران گفتی و اصلا سعی نکردی مخفی‌کاری کنی؛ در حالی که قبل از آن برای این‌که زنده بمانی، فرار کرده‌ بودی. چرا بعد از بازداشت سعی نکردی راه فراری برای خودت پیدا کنی مثلا این‌که واقعیت را نگویی؟

دیگر فایده‌ای نداشت همه چیز مشخص بود و همه می‌دانستند من چه کرده‌ام. ضمن این‌که فرار کرده ‌بودم و این فرار کردن بخوبی نشان می‌داد که مقصر هستم و به‌خاطر گناهکار بودنم فرار کردم. پس دیگر چاره‌ای نبود باید اعتراف می‌کردم و حالا چیزی که می‌توانست نجاتم دهد، گفتن واقعیت بود.

رفتارت در دادگاه چطور بود؟

اولیای‌دم برای من درخواست قصاص کردند. وقتی مادر مقتول با عصبانیت تمام گفت که می‌خواهد طناب دار را دور گردنم ببیند، فهمیدم که دیگر کارم تمام است. انگار آب جوشی روی سرم خالی کرده ‌باشند، ناراحت شدم و دنیا روی سرم خراب شد. کار از کار گذشته ‌بود و من باید واقعیت را می‌گفتم تا هم پدر و مادر مقتول بدانند عمدی در کار نبوده و هم خودم از این عذابی که می‌کشیدم خلاص شوم. دیگر نمی‌توانستم کاری بجز بیان واقعیت انجام دهم.

من همه جزئیات را تعریف کردم و از اولیای‌دم طلب بخشش کردم. اما آنها گفتند که مرا نمی‌بخشند و تا زمانی که طناب دار را دور گردنم نبینند، راضی نمی‌شوند.

بالاخره توانستی رضایت بگیری. چطور این‌کار را کردی؟

رضایت دادن اولیای‌دم شبیه به معجزه بود. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد آنها رضایت بدهند. پدر و مادرم هم ناامید شده‌ بودند اما به طور ناگهانی آنها تصمیم گرفتند دیه بگیرند و رضایت بدهند.

در این مدت چه تلاش‌هایی کردید؟

پدر و مادرم مرتب به خانه آنها رفت‌وآمد می‌کردند و البته اوایل برخورد‌های بدی می‌دیدند. اما بعد کم‌کم آنها نرم شدند و دیگر تندی نمی‌کردند اما گفتند که رضایت نمی‌دهند. پنج سال طول کشید تا رضایت بدهند و در این مدت هم تقریبا هر روز پدر و مادرم مقابل خانه آنها می‌رفتند و تلاش می‌کردند. خیلی‌ها واسطه شدند؛ آنهایی که در محل مورد احترام بودند و حتی بزرگان فامیل مقتول. در نهایت درست زمانی که من فکر می‌کردم دیگر باید خودم را برای اجرای حکم آماده کنم، پدرم گفت که توانسته رضایت بگیرد.

پدرت در این سال‌ها با تو قهر بود؛ چرا؟

از وقتی این قتل اتفاق افتاده ‌بود، با این‌که پدرم تلاش می‌کرد برایم رضایت بگیرد و به‌خاطر این‌کار خانه‌اش را فروخت اما هیچ‌وقت در زندان به دیدنم نیامد و گفت که تو باید تنبیه بشوی و تا زمانی که خانواده مقتول تو را نبخشند، من هم تو را نمی‌بخشم. او از کاری که من کرده‌ بودم، ناراحت و شرمنده بود. هرچه از او خواهش و التماس کردم، فایده‌ای نداشت و گفت که نمی‌بخشد. همیشه مادرم به دیدنم می‌آمد و می‌گفت که پدرم در حال جلب رضایت است. پدرم می‌گفت که این رفتار در شأن خانواده ما نبوده ‌است. او نگران من بود اما خیلی از کارم شرمنده بود.

چطور با پدرت آشتی کردی؟

وقتی اولیای‌دم رضایت محضری دادند، پدرم هم با من آشتی کرد. و اولین‌بار بعد از هفت سال او را وقتی دیدم که برای محاکمه به لحاظ جنبه عمومی جرم به دادگاه آمده‌ بودم.

در زندان چه می‌کنی؟

چند سال اول را به بطالت گذارندم. خیلی برایم سخت بود؛ چیزی که همیشه کابوسش را می‌دیدم سرم آمده ‌بود. فکر می‌کردم دوام نمی‌آورم و می‌میرم، اما دوام آوردم. ماندم و این‌کار را زمانی توانستم انجام دهم که مددکارم در زندان برایم جلسه مشاوره گذاشت. بعد کم‌کم به سمت خدا و نماز آمدم و توانستم به خودم مسلط شوم و از کاری که کرده ‌بودم، توبه کردم. خداوند صدای توبه مرا شنید و کمکم کرد تا رضایت بگیرم.

چه تضمینی وجود دارد که وقتی تو آزاد شدی، دوباره دست به چاقو نبری؟

هفت سال دربه‌دری و زندان به من آموخت که باید خودم را کنترل کنم و دیگران را آزار ندهم و اگر این‌کار را بکنم، حتما مجازات می‌شوم. این سال‌ها بهترین سال‌های عمرم بود که از بین رفت و حالا باید به فکر باشم تا آن را جبران کنم. خسارتی را که به پدر و مادرم زدم، جبران کنم. ضمن این‌که هفت سال بزرگ‌تر شده‌ام و حالا می‌فهمم چطور باید بر خودم مسلط باشم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها