در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
معمولا کیفهایی که جا میمانند، بینام و نشان است مگر اینکه درشان باز و محتویات داخلشان کاویده شود؛ وحید هم به ناچار همین کار را کرد. کیف پیش روی او اما یک کیف معمولی نبود که حداکثر یک لقمه نان و پنیر در آن پیدا شود؛ این کیف پر بود از پول، طلا، سند مالکیت و سهام؛ با ارزشی معادل 300 میلیون تومان.
کیست که در این شرایط وسوسه نشود و زخمهای زندگی به یادش نیاید؟ آیا کسی هست که به هزار ترفند، خودش را قانع نکند که سرنوشت، این کیف را سر راهش گذاشته و پشت پا زدن به آن، لگد زدن به بخت و پراندن مرغ سعادت است؟
اما وحید سیساله که در زندگی، زخم و چاله چوله کم ندارد، پا روی نفسش گذاشت. او با آنکه مستاجر است و صاحب دو فرزند، با اینکه میدانست اگر در تمام طول خدمتش ریالی از حقوقش خرج نکند باز هم داراییاش به 300 میلیون تومان نخواهد رسید به همه وسوسههای ذهنیاش پاسخ منفی داد و با صاحب کیف تماس گرفت. او این کار را کرد چون باور داشت که این کیف، امانت است و باید به دست صاحبش برسد؛ حتی اگر ارزش محتویات آن دهها برابر بیشتر از این بود.
وحید، روح بزرگی دارد؛ این را نمیشود کتمان کرد، چون اگر غیر از این بود در خلوتی که فقط او و خدا حاضر بود، میتوانست شتر دیدی ندیدی کند و با آن پولها و طلاها دستکم مشکل بیخانگیاش را حل کند. اما او این کار را نکرد چون وحید به چیزهایی پایبند است که در این دوره و زمانه کمتر خریداردارد.
او حالا سربلند است و کمکم آدمهای زیادی نیز وحید را خواهند شناخت؛ هر چند او باز خودش میماند و مشکلات اقتصادیاش که با حقوق شرکت واحد، حلشدنی نیست. البته وحید از صاحب کیف، 500 هزار تومان مژدگانی گرفته و شاید لااقل برای یک ماه خیالش بابت کرایه خانه راحت باشد؛ اما آیا نیکوکاری اینچنین مردی بزرگ، در تهرانی به این شلوغی که در آن، این چشم به آن چشم اعتماد نمیکند، همینقدر میارزد؟
مریم خباز / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: