نقش مورچه‌های آتشی در عملیات

فرمانده گفت: همه آماده‏اید؟ سلاح و مهمات کم ندارید؟ خب پس یک‌بار دیگر نقشه عملیات را مرور می‏کنیم. همان‌طور که گفتم دشمن فکر می‏کند ما فقط شب‏ها به‏اش حمله می‏کنیم و انتظار نداره اول صبح به آنها حمله کنیم. از چند جناح جلو می‏رویم تا رودخانه را بگیریم. رودخانه نقش مهمی دارد. اگر دست ما باشد کفه ترازو به نفع ما سنگین می‏شود. شجاعانه بجنگید و نترسید. خدا با ماست. با تکبیر من حمله را شروع می‏کنیم.
کد خبر: ۴۹۱۳۵۴

من و اسماعیل کنار هم بودیم. من که خیلی ترسیده بودم. دلم مثل سیر و سرکه می‏جوشید. اما اسماعیل انگار نه انگار. طبیعی و راحت بود و سلاحش را در پنجه فشار می‏داد. پای خاکریز روی پنجه پا آماده بودیم. به اسماعیل گفتم: اسماعیل، تو نمی‏ترسی؟

اسماعیل لبخند زنان گفت: از چی بترسم، بعثی‏های مادر مرده که می‏خواهیم غافلگیرشان کنیم باید بترسند. صلوات بفرست تا ترست بریزد.

شروع کردم به فرستادن صلوات. ناگهان سوت خمپاره‏ها بلند شد که از طرف ما به خط دشمن شلیک شده بود.

لحظه‏ای بعد صدای انفجار از طرف دشمن بلند شد و فرمانده بالای خاکریز مشت گره کرده‏اش را بالا برد و فریادش در دشت پیچید: اللّه‏اکبر!

و ما تکبیرگویان از خاکریز بالا کشیدیم و از آن طرف به سوی سنگرهای دشمن هجوم بردیم. باران گلوله از طرف دشمن به طرف‏مان باریدن گرفت. گلوله‏ها مانند زنبور ویزویزکنان از کنار گوشم می‏گذشت. قلبم تند تند می‏زد.

نعره می‏کشیدم و می‏دویدم. نمی‏دانم کی از اسماعیل دور افتادم. تیربار لعنتی دشمن جلوی پایمان را تیرتراش می‏کرد و خاک و سنگریزه به سر و صورت‏مان می‏پاشید.

یک خمپاره در نزدیکی‏ام ترکید. موجش پرتم کرد و با صورت روی یک بته «خار» افتادم. صورتم آتش گرفت. به پشت افتادم که گلوله به من نخورد و سریع خارهای کوچک را از صورتم کندم.

بچه‏های دیگر دوروبرم زمین‏گیر شده بودند. دشمن خوب مقاومت می‏کرد. صدای رودخانه را می‏شنیدم. خودم را در یک گودال کوچک انداختم. آنهایی که اطراف بودند به سوی دشمن شلیک می‏کردند. دشمن داشت مقاومت می‏کرد. فریاد فرمانده را شنیدم: بلند شوید و حمله کنید. یااللّه، الان دشمن قتل‌عام می‏کند. زود باشید.

امّا هر کس که می‏خواست بلند شود تیر می‏خورد و می‏افتاد زمین. حسابی درمانده شده بودیم. نه می‏توانستیم جلو برویم و نه عقب؛ تا به خاکریز خودمان برسیم. در مخمصه عجیبی افتاده بودیم. همه بی‏تعارف ترسیده و چهار چنگولی به زمین چسبیده بودند. یکهو بغل دستی‏ام گفت: بچه‏ها آنجا را ببینید. دارد چه کار می‏کند؟

به جایی که می‏گفت نگاه کردم و آب دهانم خشک شد. اسماعیل صاف ایستاده بود و با حرکات عجیب و غریب ورجه ورجه می‏کرد و این طرف و آن طرف می‏دوید. هی به سر و صورتش چنگ می‏زد و با کف دست به ران و پهلو و شکمش می‏کوبید. بغل دستی‏ام گفت: نکند موجی شده، دارد چکار می‏کند؟

اسماعیل ناگهان با آخرین سرعت و دست خالی به طرف دشمن دوید. چند نفر بلند شدند و دنبالش دویدند.

فرمانده فریاد زد: آفرین به دشمن حمله کنید و ما هم از زمین بلند شدیم و به طرف سنگرهای دشمن دویدیم. افراد دشمن را دیدم که با آخرین سرعت دارند فرار می‏کنند. ما که شیر شده بودیم تکبیرگویان به سنگرها دشمن رسیدیم اما دیدیم اسماعیل بی‏توجه به شادی بچه‏ها همچنان تخته ‌گاز به طرف رودخانه می‏دود.

فرمانده فریاد زد: کجا می‏روی اسماعیل؟

اما اسماعیل توجهی نکرد و همچنان دوید. من هم که نگران شده بودم دنبالش دویدم. با رسیدن به رودخانه، اسماعیل شیرجه زد وسط آب. آب فواره زد روی بدنم. چند بار در آب غوطه خورد و هی با کف دست به صورت و پس گردنش می‏کوبید. دوباره زیر آب رفت. فرمانده و چند تا از بچه‏ها رسیدند. فرمانده پرسید: اینجا چه خبره؟ اسماعیل چه کار می‏کند؟

من که حسابی ترسیده بودم گفتم: واللّه نمی‏دانم. هی به سر و صورتش می‏زند و شنا می‏کند.

یکی از بچه‏ها گفت: شاید گرمش شده و خواسته تنی به آب بزند.

فرمانده گفت: تو این هوای سرد؟

بعد رو به اسماعیل گفت: بیا بیرون، دیگه بسه. یااللّه بیا بیرون.

چند دقیقه بعد اسماعیل مثل موش آب کشیده از رودخانه بیرون آمد. از سرما می‏لرزید و دندان‏هایش به هم می‏خورد. اورکتم را روی شانه‏اش انداختم. فرمانده گفت: آفرین اسماعیل، اگر شجاعت تو نبود ما به این زودی به اینجا نمی‏رسیدیم.

اسماعیل لرز لرزان گفت: کدام شجاعت؟ پدرم درآمد.

همه با تعجب نگاهش کردند. اسماعیل دستی پشت گوشش کشید. صورتش درهم شد. آخ گفت و بعد دستش را جلو آورد. یک مورچه آتشی گنده میان دو انگشتش بود. اسماعیل گفت: اینها پدر مرا درآوردند. از شانس بد پرت شدم روی لانه‏شان و بعد اینها ریختند سرم. داشتم آتش می‏گرفتم. نمی‏دانستم چکار کنم. یکهو به سرم زد خودم را به رودخانه برسانم. وای که هنوز جای نیش و داندان‏هایشان آتشم می‏زند! وای سوختم!

و دوباره شیرجه زد تو رودخانه. من و فرمانده و بچه‏ها می‏خندیدیم و اسماعیل در آب غوطه می‏خورد و به مورچه‏های آتشی فحش می‏داد. (ساجد)

راوی: داوود امیریان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها