چون دوستت دارم، تسلیم نمی‌شوم

کد خبر: ۴۹۰۴۳۶

تو هم سهرابی نیستی که چشم بسته تابع سخنان یاوه‌گویان و رفتار هرزه‌پویان باشی، رودرروی من قد بکشی و پنجه در پنجه‌ام بیفکنی.

اما باور دارم ما در دو فصل از سال متولد شده‌ایم، هرچند زیر یک سایه، در یک آسمان به تماشای یک خورشید ایستاده‌ایم. اما باور دارم ما میوه‌های دو شاخه متفاوت یک درخت کهنسال هستیم که در یک فصل گل می‌دهیم، در یک فصل به بار می‌نشینیم و از یک دریا سیراب می‌شویم.

اما باور دارم که تاریخ تولدمان متفاوت است، ما در دو مقطع تاریخی در دو نقطه از جغرافیا از دو پدر و مادر متولد شده‌ایم، قد کشیده‌ایم، بالیده‌ایم. اما لب‌هایمان یک دعا را تلاوت کرده‌اند و به یک سمت دویده‌ایم.

فرزندم، من دارم با آرزوی بزرگ‌شدنت ثانیه‌ها را می‌شمارم و زندگی می‌کنم. من دارم روزم را به شب می‌رسانم که فردایت آفتابی‌تر باشد، من دارم دانه‌های باران را یکی‌یکی می‌شمارم تا به تو برسم.

ما در یک آسمان پرواز می‌کنیم، اما بهتر است بدانی من بال‌هایم را در این آسمان پیر کرده‌ام و بارها رو به خورشید پر کشیده‌ام و این راه را شاید بهتر بشناسم.

بهتر است بدانی، رفتن، رسیدن نیست، چه بسیار پرندگانی که در این آبی آسمان در پنجه عقابان بال ریختند و به مقصد نرسیدند.

فرزندم، من چندین بهار پیش‌تر و بیشتر از تو زیر سقف این آسمان «نه همیشه آبی» زندگی کرده‌ام و باران‌های​​متعددی را بی‌چتر و با چتر تجربه کرده‌ام و چندین پیراهن بیشتر از تو در آفتاب بی‌رمق زمستان و خورشید سوزان تابستان خشک کرده‌ام.

باور کن من این راه را بهتر از تو می‌شناسم، چون بارها رفته‌ام و فراز و فرودش را زیسته‌ام. از این‌رو بهتر می‌دانم که چرا بسیاری رفتند و نرسیدند.

قبول دارم، رفتن مقدمه رسیدن است، اما با چشم‌های جوانم دیده‌ام که این راه خطیر، خطرناک است.

طی این مرحله بی‌همرهی خضر مکن

ظلمات است، بترس از خطر تنهایی

تو عزیز من هستی، پس باید عزیز بمانی، بزرگ​تر بشوی و آن‌گاه که بزرگ شدی بزرگی کنی. فرزندم چه می‌شود کرد، ما مردمی هستیم که یا «بیستون» می‌سازیم یا «چهلستون»، ما مردم دو سر ریسمان هستیم غافل از این که دو سر ریسمان فقط برای گره زدن خلق شده‌اند و این وسط ریسمان است که بار را حمل می‌کند.

ما مردم صفر و یک هستیم، مردم زشت و زیبا، خوب و بد. مردم پدرسالار یا فرزندسالار.

گفتم از این طرف بام نیفتی پس رو

آن قدر رفت که از آن طرف​بام افتاد

روزی فرزندان‌مان را شایسته تنبیه می‌دانستیم و امروز دست‌بسته، گوش به فرمان فرزندان‌مان نشسته‌ایم. روزی فرزندان‌مان را به بیگاری می‌فرستادیم و امروز دنبال بیکاری‌شان هستیم.

این چرخ بد می‌چرخد فرزندم، این باران نمی‌تواند آفتابگردان‌ها را به خورشید برساند و این آسمان نمی‌تواند ستاره باران بماند.

بیا بپذیریم، من پدر توام و تو فرزند منی. بپذیریم تو عزیز من هستم نه بزرگ من، بپذیریم من تجربه و دانش بیشتری از تو دارم و تو متفاوت‌تر از من فکر می‌کنی.

بپذیریم فرزندسالاری به همان اندازه نازیباست که پدرسالاری.

فرزندم چون دوستت دارم تسلیمت نمی‌شوم. این را بپذیریم لطفا.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها