تنهایی میان انبوه آدم‌ها

من می‌ترسم! می‌ترسم 15 روز بدون نفس کشیدن روی مبل خانه‌ام دراز کشیده باشم و دست آخر از بوی تعفن بدنم، از بوی فاسد شدن پوست و گوشتم، بفهمید مرده‌ام.
کد خبر: ۴۸۴۵۲۶

من از این تنهایی میان انبوه آدم‌ها می‌ترسم. از این که باشیم و نباشیم، از این که جزئی از اشیای آپارتمانمان شویم، از این که چشم‌هایمان به دیدن هم عادت کند و دیگر یکدیگر را نبینیم، می‌ترسم.

من از این حال هم را نپرسیدن‌ها، از این که هیچ‌کدام با کاسه چینی آش یا شله‌زرد نذری زنگ خانه هم را نمی‌زنیم، از این که از هم نمی‌پرسیم «بهتر شدید؟ کسالت داشتید؟ اوضاع و احوالتان چطور است؟»، از این که نمی‌گوییم «تازگی‌ها چه خبر؟» از این که چهره یکدیگر را به‌خاطر نمی‌آوریم و می‌پرسیم «ببخشید شما؟»، از این که یکدیگر را پس از سال‌ها همسایگی نمی‌شناسیم، می‌ترسم؛ نه فقط به این خاطر که دلواپسم 15 روز پس از مرگم، روی مبل خانه‌ام رها شوم و بوی جسد در حال فاسد شدنم خبرتان کند که دیگر میانتان نیستم، بلکه از خودم می‌پرسم فرق مرده بودن با زنده بودن چیست اگر آدم‌ها از هم حالی نپرسند، اگر احساساتشان را با هم قسمت نکنند، اگر به چشم‌های هم نگاه نکنند، اگر وقتی صرف شناختن هم نکنند، اگر به هم دلخوش نشوند، اگر فقط کار کنند و در فراغت‌های میان کار و شلوغی روزمره، تنها در آپارتمانشان روبه‌روی تلویزیون‌هایشان دراز بکشند و مسخ شوند.

دیروز خبر رسید که منصوره حسینی نقاش ایرانی همان‌طوری دنیای ما آدم‌ها را ترک کرده است که من همیشه از آن ترسیده‌ام، در غربت، بی‌آن‌که کسی حالش را بپرسد، گوشه‌ای از خانه‌اش دراز کشیده است و چشم‌هایش را بسته و دنیای ما را ترک گفته اما تا 15 روز، هیچ‌کس از او سراغی نگرفته است و دست آخر همسایه‌ها....

براستی تکلیف ما چه می‌شود؟ ما، آدم‌های «سلام... خداحافظ!»، آدم‌های «ببخشید عجله دارم! باید بروم»، آدم‌های «نمی‌شناسمش و برایم مهم نیست بشناسمش»، آدم‌های همیشه در شتاب، آدم‌هایی که یکدیگر را به یاد نمی‌آوریم، چگونه قرار است از هم خداحافظی کنیم؟ تنهایی، سخت است و وقتی سخت‌تر می‌شود که میان انبوه آدم‌ها، تنها باشید.

مریم یوشی‌زاده - گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها