کتاب کوچولو

صابون

کد خبر: ۴۸۳۶۶۲

غصه می‌خورد همیشه

می‌گفت چرا صابون بزرگ نمی‌شه

هر روز دارم آب می‌خورم تَر می‌شم

ولی کوچیک‌تر می‌شم

رفتم پیشش نشستم

براش یه خالی بستم

گفتم من هم اون قدیما غول بودم

مثل تو خنگول بودم

کوچیک شدم که با تو بازی کنم

سُرت بدم سُرسُره بازی کنم

مورچه توانا

می‌رود به هر جایی

دانه در دهان دارد

مثل نقطه‌ای ریز است

زنده است و جان دارد

در وجود خود دارد

زور و قدرتی بسیار

او نمی‌شود خسته

از دویدن و از کار

تا که گندمی یابد

از زمین حاصلخیز

با دهان کند آن را

مثل تکه‌های ریز

از وسط کند تقسیم

پیش چشم این مردم

تا نروید از انبار

یک جوانه گندم

داده حق به این حیوان

علم و فهم و دانایی

کم خوراکی و قدرت

این همه توانایی

توی شعر فردوسی

خوانده‌ام، میازاری

مور ناتوانی را

مثل او تو جان داری

چوپان کوچک

چوپان کوچک! نی بزن

تا غصه‌هایت کم شود

آواز غمگینی بخوان

تا آسمان بی‌غم شود

چوپان کوچک! نی بزن

شعری بخوان، شعری بخوان

تا دشت و کوه و باغ هم

زیبا شوند و مهربان

غم‌های خود را یک به یک

در نی بریز، آهنگ کن

با نغمه آهنگ‌ها

دنیای خود را رنگ کن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها