در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعد از خواندن این مطلب بود که تصمیم گرفتیم هیچ وقت چیزی ننویسیم، اصلا یکجورهایی به ما برخورده بود، آنقدر برخورده بود که در تمام طول مسیر برگشتمان به منزل، مدام فکر میکردیم که اگر نظرمان عوض شد و خواستیم در مورد چیزی بنویسیم، چه سوژهای انتخاب کنیم که بعد متهم به نداشتن آن نشویم! همینطور مشغول فکرکردن بودیم که... دروغ گفتیم! ما اصلا فکر نمیکردیم، یعنی راستش را بخواهید، کلا بیخیال فکر کردن شده بودیم و ششدانگ حواسمان را داده بودیم به اتفاقات عجیب و غریبی که اطرافمان میافتاد و هی به آدمها و الفاظ شیرین آنها! به آبدهانهای کف پیادهرو، به آشغالهای گوشه خیابان، به سطلهای زباله خالی! به بوقزدنهای بیدلیل رانندهها، به موتورسواری که کیف خانم مسنی را چنان کشید که به گمانم پیرزن بینوا کماکان وسط خیابان معلق میزند، به پیرمردی که جلوی ما با چنان فشاری بینی خود را تخلیه میکرد که عنقریب بود مخ مبارکش بریزد توی دستمال، به ماشینها! به در و دیوار! به خودمان که چرا اینجوری مثل آدم ندیدهها زل زدهایم به مردم، به... خلاصه به همه چیز دقت میکردیم (عینهو یک جغد باتجربه!) که یکهو (به جان خودم کاملا اتفاقی) متوجه شدیم که الحمدلله هیچی نداریم و بر اساس فرمایش جناب شاو برای نوشتن مطلب دستمان باز باز است.
مانده بودیم از بین این همه سوژه کدام را انتخاب کنیم (عادت کردهایم همیشه مشکل داشته باشیم) که یکهو تصمیم گرفتیم در مورد هیچکدام از این مسائلی که عرض کردیم چیزی ننویسیم، چون خیلی خودجوش، به این نتیجه رسیدیم که تمام کمبودهای فرهنگی و کارهای خارج از عرفی که ما انجام میدهیم (البته ما و شما، استثناء هستیم) نتیجه کمکاری مسئولان محترم است، جسارت نباشد اما گمان میکنیم تلاش مسئولان بر این است تا از طریق روانشناسی و با تکیه بر گفتوگودرمانی! کل مشکلات ما را حل کنند و ما میترسیم (کلا آدم ترسویی هستیم) با این شیوه مدیریت بلایی که سر ناخدای قصه ما آمد سر... جانم داستان ناخدای باتدبیر ما را نشنیدهاید؟ عرض میکنیم.
نقل میکنند در سرزمینی بسیار دور ناخدای قصه ما همراه خدمه خود در دریا سفر میکرد، یک روز دیدهبان کشتی به ناخدا خبر داد که کشتی دزدان دریایی در حال نزدیکشدن به آنهاست، ناخدا سریعا به خدمه دستور داد برای نبرد آماده شوند و به معاون خود گفت: «پیراهن قرمز مرا بیاور». ناخدا پیراهن قرمزش را پوشید و در نبردی خونین به کمک افرادش، دزدان دریایی را شکست داد.
چند روز از این ماجرا گذشت، کشتی کماکان در دل دریا به راهش ادامه میداد که دوباره دیدهبان کشتی خبر از نزدیکشدن کشتی دزدان دریایی داد، ناخدا دوباره از خدمه خواست تا برای نبرد آماده شوند و دوباره به معاونش گفت: «پیراهن قرمز مرا بیاور».
ناخدا دوباره با پیراهن قرمزش راهی نبرد شد و دوباره پیروز شد. ماجرای پوشیدن پیراهن قرمز توسط ناخدا و پیروزی در جنگ چندین بار دیگر هم اتفاق افتاد تا اینکه یک روز یکی از ملوانان از ناخدا پرسید: «ناخدا، چرا در همه جنگها پیراهن قرمز مرا میپوشید؟» ناخدا در جواب ملوان گفت: «برای اینکه هر موقع در نبرد زخمی شدم این پیراهن قرمز اجازه نمیدهد کسی زخمها و خونریزیهای مرا ببیند، در نتیجه روحیه افراد تضعیف نمیشود و...» وسط فرمایش ناخدا بود که دیدهبان کشتی فریاد زد: «10 تا کشتی با توپ و تجهیزات فراوان از چهار طرف به ما نزدیک میشوند».
ناخدا با دیدن آن همه کشتی متوجه شد اوضاع اصلا مساعد نیست بنابراین بعد از اینکه به خدمه دستور داد که برای نبرد آماده شوند، به معاون خود گفت: «اون پیراهن قرمز با شلوار قهوهایام را بیار!»
تدبیر مدیریتی جناب ناخدا را حال کردید؟ ما که عقلمان نمیرسد؛ اما گمان میکنیم بلایی که سر ناخدا... سر برخی مسوولان ما هم...
مهیار عربی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: