برده‌ای به نام هنرور

درباره‌شان می‌توان حرف‌های زیادی زد. کافی است به لوکیشن یکی از آثار در حال ساخت سینمایی یا تلویزیونی بروید و نگاه کنید به حرکات و رفتار و دلمشغولی‌هایشان تا متوجه شوید با یکی از آسیب‌پذیرترین قشرهای سینمایی کشور روبه‌روید. هنروران، مظلومانه به حیات سخت خود ادامه می‌دهند.
کد خبر: ۴۸۱۵۵۳

سال‌هاست که هستند. گاهی کتک خور نام داشتند و هرکجا و در هر فیلمی قرار بود قهرمان خودنمایی کند، حاضر بودند مشت بخورند و به زمین بیفتد. گاهی سیاهی لشکر شدند و در هر فیلم و سریالی که لازم بود رزمنده و جنگاور شدند و کشتند و کشته شدند. گاهی هنرور شدند و سکانس‌های شلوغ و خلوت فیلم‌ها را رنگ آمیزی کردند و در همه حال، کسی آنها را ندید.

کتک خور، هنرور یا سیاهی لشکر فرقی نمی‌کند. واقعیت این است که این افراد در سینما و تلویزیون به شکلی عمیق و عجیب نادیده گرفته می‌شوند. در واقع برای مدیران تولید و تهیه‌کنندگان هنرور بیشتر جزئی از لوازم صحنه است تا یک موجود زنده و حق ندارد نیازهایی داشته باشد و حقوقی، اگر اعتراضی هم باشد براحتی هرچه تمام‌تر حذف و جایگزینی دیگر و نیازمندتر جانشنیش می‌شود. هنروران دو دسته‌اند. گروهی عاشق سینما که هست و نیست خود را پای این عشق گذاشته‌اند. کسی مثل حسن رضایی یا حسین شهاب که حالا اگر پای حرفش بنشینی برایت گفتنی‌هایی دارد از روزگاری که ناملایم و سخت گذشته است و دسته دوم هم نیازمندانی مانده و رانده که به سبب نیازهای مادی تن به هر کار دشواری می‌دهند، حتی هنرور شدن و نادیده گرفته شدن و هردو قبیله هم، انگار دردمندانه به ظلمی که می‌بینند، خو کرده‌اند.

هنرورگونه‌ای تازه از برده است! نه بیمه‌ای دارد، نه حقوق مشخصی، نه جایگاه تبیین شده‌ای و نه حتی تیتراژ و اسمی. او یکی از ابزار صحنه است، چیزی در حد مبل‌های کهنه که به امانت گرفته می‌شود تا آپارتمان خالی محل فیلمبرداری را پر کند. بارها دیده‌ام غذایی که به گروه داده می‌شود، متفاوت است با غذایی که برای هنروران تهیه می‌شود. بارها دیده‌ام هنرور زیر آفتاب داغ تابستان ـ مثلا در شهرک سینمایی دفاع مقدس که گرمایی مرگبار دارد ـ ساعت‌ها بیهوده منتظر می‌ماند تا جناب بازیگر گریم شود و بیاید و بتازد و... و این حکایت دردناک قومی است که بی‌حق ابراز عقیده فقط باید باشند و بودنشان سیاهی لشکر را زیادتر کند.

تابستان 1382 هنگام فیلمبرداری سریال «پرده عشق» به کارگردانی جمال شورجه، دستیار کارگردان بودم. سکانسی را می‌گرفتیم که قرار بود جمعی از همین هنروران از یک نمایشگاه فرار کنند. پیرمردی بود تکیده که در هر برداشت خود را با شدت روی زمین سنگی سالن می‌کوبید. صحنه 7 بار تکرار شد و هربار می‌دیدم خود را زمین می‌زند و بعد به سختی و با دردی فراوان بلند می‌شود. بعد از برداشت هفتم که کارگردان پسندیده شدنش را اعلام کرد، سراغ پیرمرد رفتم و گفتم چرا با این شدت؟ گفت نان باید حلال باشد!

حمید سلیمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها