ماموران گارد برای نجات حیوانات زندانی در زیرزمین مانعی ندارند، حتی برای 2 سگ سیاه شکاری حبس شده در اتاقک جانی نمانده که به دست و پای ماموران بپیچند. آنها همه بار خودروی گارد میشوند و از ویلایی در کن میرسند به پارک پردیسان و کلینیک بازپروری حیاتوحش.
داستان این گروه از پاافتاده، حکایت لشکر شکست خوردهای است که به خاطر گرسنگی مغلوب شدهاند؛ زندگی چند روز بدون آب و غذا در محیطی تاریک و نمور با قفلی بزرگ به در که هر روزنه امیدی را کور میکند. صاحب این حیوانات حالا تحت تعقیب است. اگر همسایهها صدای ناله حیوانات را از پس دیوارهای ویلا نمیشنیدند، آنها در سکوت مرده بودند و تعقیب و گریزی پیش نمیآمد، اما حالا که مردم همه چیز را گزارش دادهاند، او متواری شده تا اگر آبها از آسیاب افتاد، یک بار دیگر در جایی دیگر این کار را تکرار کند.
رگ ندارد
باید 2 ماهه بود و مادر نداشت ، اسیر یک زیر زمین تنگ شد و روزها گرسنه بود تا درد توله خرس پارک پردیسان را فهمید. روزی که این توله خرس قهوهای را از ویلای کن نجات دادند، او از هوش رفته بود. وقتی هم به کلینیک بازپروری رسید، نفسش قطع شد. او رگ نداشت. سوءتغذیه رگش را آب کرده بود، اما به زور رگش را پیدا کردند و سرم به خوردش دادند.
حالا موهای قهوهای و خاک گرفتهاش از آرنج تا مچ تراشیده است تا اگر باز هم از حال رفت، رگش را پیدا کنند و دوباره با سرم نجاتش دهند. اما او مادر میخواهد، مادری که ندارد، مادری که تا به دنیا آمد ،کشتنش تا توله را از چنگش درآورند. خرس بیمادر، بیتاب است، مدام غرغر میکند و ضجه میزند.توله خرس همقفس او هم بیمادر است، اما به بیتابی خرس کوچکتر نیست. او وقتی دو سه ماهه بود، شکارچیان مازندران مادرش را به گلوله بستند و او که جسد خونین مادر را میدید، از ترس فراری شد و به سمت روستا آمد، اما آنجا سگهای گله امانش ندادند و ریختند روی سرش و تکهپارهاش کردند. وقتی او را به کلینیک بازپروری آوردند، شکمش دریده بود، اما درمان و جراحی جواب داد. رد نخ بخیه که از زیر گلو تا پایین شکمش کشیده شده، یادگار آن روزهاست.
شاه بیجقه
لشکر لت و پار، عقابهای ساکن کلینیک حیات وحش آدم را یاد آنها می اندازد. هر کدام از عقابها داستان خودشان را دارند. یکی در تله شکارچیان افتاده، یکی لای کابلهای برق گیر کرده، یکی به دست دلالان پرنده فروخته شده، آن دیگری تیر خورده، یکی هم وقتی در شهر سرگردان بوده، به دام آتشنشانها افتاده؛ اما همهشان رسیدهاند به پردیسان تا شاید زخمهایشان درمان شود و همان عقابی بشوند که بودند، اما خیلیهایشان این شانس را پیدا نمیکنند؛ آنها که بال یا شاه پرشان را از دست دادهاند، امیدی به بهبود ندارند، چون آزاد شدن با آن بال و پرهای شکسته و پاهای لنگان فقط مقدمه اسارتی دوباره است. اینها بهتر است تا آخر عمر قفسنشین باشند.
بال رفتن نداری
دال سیاه بودن، بالهای بزرگ داشتن و بلندپرواز بودن جلوی اسارت را نمیگیرد. این را در کلینیک حیات وحش میشود فهمید. دال همان کرکس است، اما بومی ایران، با آن جمجمه بدون پر و بدن قهوهای رنگش. یکی از دالها را شکارچیان زدهاند با گلولهای که آنقدر کاری بوده که حتی بعد از جراحی هم قدرت پرواز به او برنگشته.
نکته: خیلی از آدمها محبت کردن بلد نیستند، وقتی بچه یک حیوان را میبینند، محو بامزگیاش میشوند و او را میخرند، اما همین که قد کشید، دیگر دوستش ندارند و آوارهاش میکنند
حالا دال قهوهای تکبال باید تا زنده است در قفس بماند و پرواز دیگران را تماشا کند؛ هرچند او از کرکس زخمی ساکن چند قفس آن طرفتر خوشبختتر است. او را شکارچیان از پا درآوردهاند، اما نه با مرگ که با معلولیت و درد دائمی. ساچمههای مانده در بال و جمجمه این کرکس او را زمینگیر کرده است، حتی نمیشود او را جراحی کرد؛ دست زدن به جمجمه و ساچمههای درونش مساوی است با مرگ کرکس.
گربهای به نام گرگ
گرگ بی یال و دم و اشکم همین جاست در کلینیک.ظاهرش گرگ است با تمام هیبت یک گرگ، اما صاحبش دستآموزش کرده، مثل یک گربه. دور قفس مدام میچرخد. او مشکل جسمی ندارد، دردش این است که دیگر گرگ نیست، دستی است، رام است، دیگر به درد طبیعت نمیخورد. میگویند اگر در طبیعت رهایش کنند، بسرعت میمیرد، چون گرگها دیگر قبولش نمیکنند و لقمه چربی هم برای آدمهاست. این گربه گرگنما اگر در اسارت بماند، برایش امنتر است.
پلنگ از یاد رفته
این اواخر در شاهرود جنگ بود؛ جنگ میان روستاییان و پلنگ. پلنگ گرسنه به سمت روستا آمده بود، یعنی روستا چند وقتی است بزرگ شده و به سمت قلمروی پلنگ رفته. پلنگ که آمد روستاییان ترسیدند، از بیم دریده شدن گله. با بیل به سمتش دویدند. چند قبضه هم اسلحه آوردند. پلنگ وحشتزده به روستاییان حمله کرد و آنها با هول به سمت پلنگ. تیر رها شد، به پای پلنگ خورد، اما چنگالهایش از کار نیفتاد، آنها را به سر و صورت روستاییان کوبید، اما جنگ مغلوبه شد. هر دو طرف از پا افتادند.
آنها برای مداوا به بیمارستان اعزام شدند و این یکی برای درمان به پردیسان تهران. اما پلنگ تاب فاصله دور میدان جنگ تا کلینیک را نیاورد. او آنقدر خون از دست داد تا مرد. در کلینیک بازپروری جای او خالی است.
این زخم خوردهها و آن فندقی
چنگر بیپا باید چه کار کند؟ کاراکال با آن خاطرات تلخ اسارتش در طویله شیرازچه؟ مرغ مینای دمبریده؟ مسوولان کلینیک بازپروری حیات وحش همه به فکر چارهاند. آنها بزودی برای چنگر یک پای مصنوعی میآورند. قارچهای کاراکال حبس شده در طویله را هم درمان کردهاند. مرغهای مینا با آن پر و بالهای آشفته هم مداوا شدهاند.
فقط میماند آهو با جراحت عمیق دستی که لای تله گیر کرده و اعصاب و تاندونهایش از گوشت و استخوان جدا شده. اگر زخمهای او به داروها جواب دهد، آهو آماده بازگشت به زادگاهش میشود؛ به دشت. اما امید جوجه سارگپه برای بهبود زیاد نیست. او با آن بدن کمپرش توان ایستادن روی دو پا را ندارد. کسی که او را از دلالان پرنده خریده، رژیم غذاییاش را نمیدانسته، برای همین جوجه سارگپه کمبود کلسیم دارد، یعنی مرض نرمی استخوان. اگر کلسیمدرمانی رویش جواب دهد، او هم دوباره روی پاهایش بلند میشود و بال و پری باز میکند و رو به آسمان میرود، اما شانسش برای این کار پنجاه ـپنجاه است.در پارک پردیسان اوضاع برای همه حیوانات به این بدی پیش نمیرود. اینجا خرس قهوهای کوچکی زندگی میکند که چون در اسارت متولد شده، مایه مباهات مسوولان کلینیک است. اسمش فندقی است. متولد پردیسان تهران و فرزند خرس نر و مادهای که خودشان هم در اسارت به دنیا آمدهاند. خانه جدید فندقی را یک خیر دوستدار حیوانات ساخته است، جای تقریبا راحتی است. او اینجا کنار مادرش خوشبخت است. برخلاف آن توله خرس بیمادر که از تنهایی و درد بیمادری فریادهای جگرخراش میکشد و بیتابی میکند. میگویند اگر توله یتیم را پیش مادر فندقی بیاوری، به احتمال زیاد او را میکشد.
دوستی خاله خرسه
آدمها محبت کردن بلد نیستند. وقتی بچه یک حیوان را میبینند محو بامزگیاش میشوند و او را میخرند، اما همین که قد کشید و زمختی یک جانور بالغ را پیدا کرد، دیگر دوستش ندارند، پسش میزنند و آوارهاش می کنند. خرج خورد و خوراک حیوانات هم بالاست. عدهای از همین خرجها میترسند و حیوان را رها میکنند، بعضیها هم قصد جان او را میکنند، ولی نه با آلت قتاله که با گرسنگی دادن و مرگ تدریجی.کلینیک بازپروری حیات وحش جای این دست حیوانات هم هست. اینجا حیوانات آواره ساماندهی میشوند تا اگر توان بازگشت به طبیعت را داشتند پس از درمان، راه زندگی طبیعیشان را بروند. اما توان این مرکز کم است، خیلی کمتر از حجم حیواناتی که به دست آدمها آزرده و اسیر میشوند. این توان تا وقتی آدمها توجیه نشوند که خرید هر حیوان و آوردنش به خانه یعنی انگیزه دادن به شکارچیان، همچنان کمتر هم میشود.
مریم خباز / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم