نمی‌خواستم شوهرم را از دست بدهم

نام: شیدا ـ ب، مجرد سن و تحصیلات: 19سال ـ دیپلم اتهام و مکان: قتل ـ استان فارس وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۶۳۸۸

شیدا به معاونت در قتل شوهرش متهم شده، اتهامی که خودش قبول ندارد و می‌گوید فقط شاهد جنایت بوده است. شیدا داستان زندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند: من 5 خواهر و 2 برادر دارم. خودم بچه آخر خانواده هستم. 6 ماهه بودم که مادرم مریض شد و فوت کرد و 2 ساله بودم که پدرم را از دست دادم. بعد از آن برادر بزرگ‌مان از ما مراقبت می‌کرد. پدرم پولدار بود و ارثیه خوبی به جا گذاشته بود برای همین مشکل مالی نداشتیم، اما من همیشه خیلی تنها بودم. چون سنم از همه کمتر بود کسی به من توجهی نداشت و همیشه باید از دستورهای برادرم اطاعت می‌کردم و هیچ اختیاری از خودم نداشتم.

درس شیدا هنوز تمام نشده بود که برایش خواستگار آمد. او می‌گوید: پسرخاله‌ام امیر به خواستگاری‌ام آمد و برادرم بدون این‌که نظرم را بپرسد جواب مثبت داد. من آن موقع زیاد از امیر خوشم نمی‌‌آمد. او مغازه‌دار بود و درآمد خوبی داشت. کم‌کم فهمیدم پسر خوبی است برای همین با این‌که کسی نظرم را نخواسته بود من هم بدم نمی‌آمد با او ازدواج کنم، ولی وقتی داشتیم کارهای قبل از عقد را انجام می‌دادیم جواب آزمایش اعتیاد امیر مثبت شد.

همین مساله ازدواج 2 جوان را به تعویق انداخت. شیدا به هیچ‌وجه حاضر نبود با مردی معتاد ازدواج کند. او می‌گوید: چند بار با امیر صحبت کردم و قسم‌اش دادم اما او می‌گفت معتاد نیست و فقط بعضی وقت‌ها تفننی مواد می‌کشد. به هر حال ازدواج ما یک سال عقب افتاد و من دیپلمم را گرفتم و داشتم پیش‌دانشگاهی می‌خواندم که خاله‌ام به خانه ما آمد و گفت وقت آن رسیده است بساط عروسی را برپا کنیم. برادرم باز هم بدون این‌که نظرم را بپرسد جواب مثبت داد. این بار باز هم امیر آزمایش داد و جواب منفی شد و من با خیال راحت‌تر سر سفره عقد نشستم و مجبور شدم درسم را ول کنم. البته خیلی دلم می‌خواست دانشگاه بروم ولی نشد.

متهم به قتل در حالی که سرش را پایین انداخته ‌است بقیه ماجرا را این طور تشریح می‌کند: امیر خانه مستقل نگرفته بود و ما بعد از ازدواج به خانه مادر شوهرم رفتیم. بعد از یک ماه امیر گفت می‌خواهد مرا به ماه عسل ببرد. قرار بود با ماشین تمام جنوب را بگردیم. من از مسافرت خیلی خوشم می‌آمد، اما یک اتفاق باعث شد اصلا دلم نخواهد به ماه‌عسل بروم.

شیدا کمی مکث می‌کند و بعد درباره آن اتفاق توضیح می‌دهد: پسردایی‌ام به امیر تلفن زد و گفت او هم می‌خواهد با ما به مسافرت بیاید. من دلم می‌خواست در ماه عسل با شوهرم تنها باشم اما امیر رودربایستی کرد و گفت اشکالی ندارد. این‌طور بود که 3 نفری راه افتادیم ولی من واقعا دلم نمی‌خواست این طوری سفر کنم.

در آغاز همین سفر بود که شوهر شیدا به قتل رسید. زن زندانی می‌گوید: وقتی به جاده‌ای خلوت رسیدیم پسردایی‌ام به امیر گفت نگه دار کار دارم بعد هر سه نفرمان پیاده شدیم و یکدفعه پسردایی‌ام هفت‌تیر کشید و به شوهرم گفت من از اول شیدا را دوست داشتم و تو حق نداشتی با او ازدواج کنی. بعد به شوهرم شلیک کرد و مرا مجبور کرد همراهش فرار کنم. او مرا به خانه خواهرم برد و من شب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و روز بعد هم به کلانتری رفتم و خودم را معرفی کردم.

شیدا ادامه می‌دهد: من در این قتل هیچ نقشی نداشتم و اصلا از پسردایی‌ام هم خوشم نمی‌‌آمد. او اصلا از من کوچک‌تر بود و فکرش را هم نمی‌کردم مرا دوست داشته باشد. من بی‌دلیل در این ماجرا گرفتار شدم اوایل هم مادرشوهرم می‌گفت شکایتی از من ندارد اما حالا می‌گوید چرا وقتی دعوا شروع شد پلیس را خبر نکردم؛ چرا به جای کمک کردن به امیر با پسردایی‌ام فرار کردم و خلاصه از این‌جور حرف‌ها. برای همین من زندانی شده‌ام البته هنوز حکم نگرفته‌ام و بلاتکلیف هستم. من شوهرم را دوست داشتم و اصلا نمی‌خواستم او را از دست بدهم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها