مقتول ظاهرا از بالکن آپارتمان شماره 401 به پایین سقوط و دردم جان سپرده بود. وقتی ماموران کلانتری به محل رسیدند جسد پیرزن غرق در خون نقش زمین شده بود.
تعدادی از همسایهها در پناه دیوار و یا چتر به دست کنجکاوانه خبر سقوط پیرزن را دنبال میکردند. مقتول یک پیراهن خواب رکابی به تن داشت که بر اثر شدت بارش باران کاملا خیس شده بود. ماموران بلافاصله محل را تحت کنترل خود درآورده و تحقیقات اولیه را آغاز کردند.
ساعت 10 صبح بود که خبر حادثه به کمیسر جان کات اطلاع داده شد. محله دلفربرگ یکی از محلات قدیمی شهر در منطقه جنوب واقع شده بود.
وقتی کمیسر در مقابل ساختمان 61 از خودرواش پیاده شد باران همچنان میبارید. جسد پیرزن در کف پیادهرو و در حالی که ملحفهای روی آن انداخته شده بود، دیده میشد. کمیسر با راهنمایی سروان جیمز دارنیس معاون کلانتری منطقه بالای سر جسد پیرزن رفت و به آرامی ملحفه را از روی جسد کنار زد. صورت پیرزن در برخورد با زمین بشدت آسیب دیده بود. بررسیهای اولیه نشان میداد که قفسه سینه و دست و پای پیرزن در اثر شدت برخورد با زمین شکسته است و قسمتی از پیراهن رکابی پیرزن از عقب پاره شده بود. اثری از ضرب و جرح در بدن جسد مشاهده نمیشد.
کمیسر پس از اینکه دقایقی جسد را معاینه کرد، دستور انتقال وی را به پزشکی قانونی به منظور بررسی دقیق مرگ صادر کرد و سپس همراه سروان دارنیس به طبقه چهارم، جایی که پیرزن به پایین سقوط کرده بود، رفت. آپارتمان 401 که در ضلع شرقی ساختمان 6 طبقه واقع شده بود یک آپارتمان 115متری بود که وسایل آن بسیار با سلیقه و منظم تزئین شده بود. در داخل آپارتمان همه چیز منظم و پاکیزه بود.
در گوشه سالن زیبای آپارتمان، زن صاحبخانه در حالی که سرش را میان دو دستاش گرفته بود، دیده میشد. در گوشه دیگر نیز مردی قد بلند و قوی هیکل ایستاده بود و از پنجره بزرگ به خیابان خیره شده بود.
کمیسر نگاهی به آنها انداخت و مستقیم به طرف بالکن نسبتا بزرگ که درش از داخل آشپزخانه باز میشد، رفت. شیشه در بالکن شکسته شده بود و خرده شیشهها در اطراف پخش بود. سوز سردی همراه با قطرات ریز باران از شیشه شکسته به داخل آشپزخانه میآمد.
کمیسر به آرامی وارد بالکن شد. بالکن خیلی بزرگ نبود اما به خیابان اشراف داشت. در بالکن چیزی دیده نمیشد و کف آن در اثر بارش باران خیس بود. دیوار بالکن خیلی بلند نبود و براحتی میشد از آن عبور کرد. از این رو سقوط از آن براحتی امکانپذیر بود.
کمیسر به آرامی روی دیوار کوتاه خم شد و نگاهی به پایین انداخت و سپس رو به سروان دارنیس گفت: با یک هل دادن کوچک میتوان یک نفر را به پایین پرتاب کرد. واقعا این بالکن خطرناک است. متعجب هستم که چرا دیوار آن اینقدر کوتاه است.
کمیسر که در همان چند لحظه کوتاه حضورش در بالکن خیس شده بود به داخل سالن آپارتمان برگشت و گوش به گزارش سروان جیمز دارنیس داد.
سروان جوان به کمیسر گفت: ساعت 8 صبح بود که خانمی سراسیمه با کلانتری تماس گرفت و اعلام کرد که مادرشوهرش خودکشی کرده و خود را از بالکن به پایین پرتاب کرده است. او آنقدر وحشت زده بود که بسختی حرف میزد. با اعلام این خبر بلافاصله خودمان را به محل رساندیم و با جسد پیرزن بیچاره که در کف خیابان افتاده بود، روبهرو شدیم.
وی ادامه داد: مقتول سوزان لاورنس نام دارد و 71 ساله است. او بازنشسته یک شرکت بیمهای بود. مدت 6 سال است که همسرش را از دست داده و به علت ابتلا به بیماری آلزایمر مجبور شده بود پیش پسر و عروساش زندگی کند. سوزان خودش خانهای جداگانه در محله مارو دارد اما مدتی است که در اینجا زندگی میکرد. تحقیقات اولیه ما حکایت از آن دارد که سوزان، پیرزن بیآزار و فوقالعاده کم حرفی بوده است. او کمتر از خانه بیرون میرفته و سرش به کار خود گرم بوده است. البته بنا به اظهارات پسر و عروساش وی از چند ماه پیش دچار افسردگی شدید شده بود و دارو مصرف میکرد.
معاون کلانتری ادامه داد: ظاهرا امروز پیرزن در غیاب عروساش به بالکن خانه میرود. در بالکن را از آن طرف قفل میکند و ساعت 30/8 صبح وقتی عروساش از خرید برمیگردد و او را در بالکن میبیند تلاش میکند او را به داخل آپارتمان برگرداند اما موفق نمیشود. بخصوص این که در بالکن را از بیرون قفل کرده بود. جینا عروس پیرزن تصمیم میگیرد شیشه را بشکند و به اجبار او را به داخل بکشاند اما همین که اقدام به شکستن شیشه میکند، پیرزن اقدام به پرتاب خود به پایین کرده و این حادثه وحشتناک رخ میدهد. البته این حرفهای جینا عروس خانواده است. متاسفانه در تحقیقاتی که از همسایهها انجام دادیم، نتیجهای به دست نیامد. هیچکس مورد مشکوکی ندیده و تنها شاهد ماجرا یکی از اهالی محل است که هنگام عبور از آن سوی خیابان، شاهد سقوط پیرزن بوده است. این مرد 60 ساله ادوارد نام دارد و مدعی است که هنگام سقوط پیرزن، زن دیگری را در بالکن دیده است. البته اظهارات وی با حرفهای جینا مطابقت دارد. چرا که وی مدعی است پس از شکستن شیشه در بالکن و درست زمانی که قدم به داخل بالکن گذاشته، سوزان اقدام به پرتاب خود به پایین کرده است. سروان دارنیس یادآور شد: روبرتز پسر سوزان هم که در یک شرکت خصوصی کار میکند، ساعتی پیش خود را به اینجا رساند. وی بیماری مادرش را تایید کرد اما عنوان کرد که بیماری وی آنقدر عمیق نبود که دست به خودکشی بزند.
کمیسر چند سوال از سروان پرسید آنگاه سراغ روبرتز که ناراحت و غم زده در طول سالن قدم میزد رفت و به بازجویی از وی پرداخت. روبرتز 49 ساله با صدای بغض آلود گفت: باورم نمیشود. مادرم با اینکه از بیماری آلزایمر رنج میبرد اما بشدت به زندگی علاقه داشت. بسیار مراقب سلامتیاش بود. آرزو داشت که بچههای مرا ببیند. او به خودش میرسید. لباسهای خوب میخرید و در انتخاب غذا وسواس داشت.
وی ادامه داد: چون مادرم تنها زندگی میکرد و نگران سلامتیاش بودم، او را پیش خودم آوردم. مادرم با اینکه گاهی از دست جینا عصبی میشد اما با او میساخت. راستش جینا وسواسی است و همین امر گاهی اوقات مادرم را عصبی میکرد. البته بخاطر این که ما بچهدار نمیشدیم گاهی مادرم به جینا کنایه میزد و جینا را مقصر میدانست.
روبرتز درخصوص چگونگی اطلاع از حادثه سقوط مادرش گفت: سرکار بودم که جینا سراسیمه زنگ زد و خواست سریع خود را به خانه برسانم. جینا چیزی در مورد مرگ مادرم نگفت. با عجله به خانه آمدم و با این صحنه وحشتناک روبهرو شدم. این حادثه برایم مثل یک کابوس میماند. باورم نمیشود که مادرم چنین سرنوشتی پیدا کرد. کمیسر دقایقی از پسر مقتول بازجویی کرد، آنگاه به سراغ جینا عروس خانواده رفت. جینا که همچنان آشفته و سراسیمه بود به کمیسر گفت: واقعا از این حادثه شوکه شدم. سوزان زن مهربان و خوبی بود. هر چند گاهی بین ما بگو مگو پیش میآمد اما واقعا او را دوست داشتم و به همین خاطر هم حاضر شدم از او مراقبت کنم. وی در مورد حادثه گفت: صبح ساعت حدود 8 که از خرید بیرون برگشتم، وقتی وارد آپارتمان شدم خبری از سوزان نبود. همه جای خانه را گشتم تا اینکه متوجه شدم در بالکن است. سعی کردم او را به داخل آپارتمان بیاورم اما موفق نشدم. او در بالکن را قفل کرده بود و مثل آدمهای بهت زده به گوشهای خیره شده بود. هر چه سعی کردم نتوانستم قانعاش کنم که در را باز کند. بناچار شیشه در بالکن را شکستم. اما همین که شیشه شکسته شد او خودش را به پایین پرت کرد. وقتی وارد بالکن شدم او سقوط کرده بود و کاری از دست من ساخته نبود. وحشت زده بیرون دویدم. پیرزن بیچاره جان سپرده بود. بعد هم همسایه را خبر کردم و به پلیس زنگ زدم و...
وی ادامه داد: پیرزن بیچاره بشدت افسرده شده بود و دست به خودکشی زد.
جینا در مورد اختلافش با مادرشوهرش گفت: ما اختلاف آنچنانی با هم نداشتیم. گاهی خانه را به هم میریخت و نظافت را رعایت نمیکرد. من هم عصبی میشدم. کمیسر نیم ساعتی از وی بازجویی کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و سپس رو به سروان دارنیس گفت: پیرزن بیچاره خودکشی نکرده بلکه به پایین پرتاب شده است و قاتل او هم کسی جز جینا عروساش نیست.
شما خواننده عزیزحدس بزنید کمیسر از کجا فهمید جینا قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر داستان را با دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم