تکیه بر‌ تجربه ‌دیگران ‌نتوان ‌زد

با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می‌گذرم که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی‌درمان.
کد خبر: ۴۷۵۲۷۰

عرضم به حضورتان چندوقتی است که این شعر مدام ورد زبان ما شده و یکی از مهم‌ترین دلایل آن هم این است که هر وقت این شعر را برای خودمان می‌خوانیم، ناخودآگاه تصمیم جدیدی برای زندگی‌مان می‌گیریم.

چون به نظر ما، معنی شعر این است که تا این لحظه از عمرمان هر کاری کرده‌ایم اشتباه بوده و از اینجا به بعد، به قول شاعر عمری اگر باقی بود کاری می‌کنیم تا شاید اندکی از اندوه خرابکاری‌های گذشته در زندگی ما کاسته شود، ضمنا ما احساس می‌کنیم بعد از سال‌ها کماکان سرجای اولمان ایستاده‌ایم و باز گمان می‌بریم که مهم‌ترین دلیل آن این است که همیشه در مهم‌ترین لحظات زندگی‌مان به جای فکرکردن، سعی کرده‌ایم با تکیه بر تجربه دیگران تصمیم‌گیری کنیم، اصلا ماجرای ما شبیه داستان نوه مرد کلاه‌فروش و میمون‌ها شده، داستان را نشنیده‌اید؟ مهم نیست! الان از اول اول تعریف می‌کنیم.

نقل می‌کنند در نزدیکی جنگلی زیبا، مرد کلاه‌فروشی در‌نهایت‌آرامش (درست برعکس ما) زندگی می‌کرد. کلاه‌فروش هر وقت دلتنگ روزگار می‌شد و به قول قدیمی‌ها دلش می‌گرفت، قدم‌زنان راهی جنگل می‌شد تا شاید دلش وا شود.

در یکی از روزهایی که مرد کلاه‌فروش برای بازشدن دلش! دوباره قدم‌زنان راهی جنگل شد، از سنگینی بار کلاه‌هایی که همراه داشت (گیر ندهید! خودمان هم می‌دانیم آدم عاقل وقتی برای قدم‌زدن به جنگل می‌رود این همه کلاه با خود نمی‌برد!) زیر درختی نشست تا کمی استراحت کند، اما از بد حادثه همانجا خوابش برد و از خواب که بیدار شد، اثری از کلاه‌ها نبود.

مرد‌ کلاه‌فروش همینجور که مشغول گشتن بود از سروصدای میمون‌ها متوجه بالای درخت شد و دید که همه کلاه‌ها را میمون‌ها برداشته‌اند.

مرد کلاه‌فروش غمگین زیر درخت نشست و مشغول فکرکردن شد تا شاید راهی برای پس‌گرفتن کلاه‌ها پیدا کند، در همان حال که مشغول فکر کردن بود و خیره به میمون‌ها نگاه می‌کرد (البته میمون‌ها هم متقابلا به او نگاه می‌کردند) شروع به خاراندن سرش کرد، میمون‌ها هم به تقلید از او شروع به خاراندن سرشان کردند، بعد مرد کلاه‌فروش کلاه را از سرش برداشت، میمون‌ها هم همین کار را کردند، ناگهان (از این کلمه ناگهان خیلی خوشمان می‌آید، هرموقع از ته دل می‌‌گویم ناگهان دلمان هری می‌ریزد!) فکری به ذهن کلاه‌فروش رسید و کلاه را از سر برداشت و روی زمین انداخت، میمون‌ها هم دقیقا همین کار را کردند و در نتیجه مرد کلاه‌فروش همه کلاه‌ها را از روی زمین جمع کرد و با دلی شاد که به اندازه کره زمین واشده بود! به روستا برگشت، سال‌ها بعد مرد کلاه‌فروش، داستان آن روز را برای نوه‌اش که او هم کلاه‌فروش بود، تعریف کرد.

چند سال بعد، نوه آن مرد تصمیم گرفت برای فروش کلاه‌های خود به روستای آن طرف جنگل برود، در میانه راه نوه مرد کلاه‌فروش زیر درختی نشست تا کمی استراحت کند، اما درست مثل پدربزگ خوابش برد و وقتی بیدار شد، دید همان بلایی که سر پدربزرگش آمده بود، سر او هم آمده و میمون‌ها همه کلاه‌ها را به سرقت برده‌اند، اما نوه مرد کلاه‌فروش برخلاف پدربزرگش فکر نکرد! چون قبلا پدربزرگش به جای او فکر کرده بود! (عینهو ما، تا آنجا که یادمان می‌آید همیشه به جای ما فکر کرده‌اند!) و او هم همان کارهایی را که پدر بزرگش گفته بود مو به مو انجام داد تا رسید به مرحله آخر و کلاهش را از سر برداشت و روی زمین انداخت، اما میمون‌ها این کار را نکردند و در عوض یکی از میمون‌ها از درخت پایین آمد و کلاه نوه مرد کلاه‌فروش (دقت کردید در این متن چند بار از کلمه کلاه استفاده شده؟ و این تنها بخشی از توانایی‌های ما در نوشتن است!) را برداشت و سیلی محکمی هم به او زد و گفت: «فکر می‌کنی فقط تو پدربزرگ داری؟»

همین، داستان ما تمام شد، اما خاک بر سر ما که نمی‌توانیم بدون ذکر نتیجه‌گیری مطلبمان را تمام کنیم، رویمان هم نمی‌شود بگوییم تکیه بر تجربه دیگران همیشه گره‌گشا نیست و حداقل کمی به جان خودم فقط کمی تفکر هم از جانب ما لازم هست، نیست؟

مهیار عربی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها