هرچه می‌کشم از بی‌فکری پدرم است

نام: حامد ـ الف، مجرد سن و تحصیلات: 25سال ـ راهنمایی اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۴۶۵۴

حامد در خانواده‌ای پرجمعیت زندگی می‌کرد و 3 برادر و 4 خواهر دارد. او می‌گوید: پدرم یک کارگر ساده بود که به زور خرج ما را درمی‌آورد. وقتی بچه بودم همه‌مان در یک اتاق 15 متری زندگی می‌کردیم و وضع‌مان خیلی خراب بود.

شرایط نامساعد خانوادگی سبب شد حامد نتواند درس بخواند و در کلاس اول راهنمایی ترک تحصیل کرد تا شغلی پیدا کند. او می‌گوید: در خیابان‌ها دستفروشی می‌کردم و بیشتر پولم را به پدرم می‌دادم و تا وقتی به سربازی رفتم همین وضع را داشتم. البته قبلش با موادمخدر آشنا شده بودم و در دوران سربازی با یکی که مثل خودم بود رفیق شدم و هر دو حسابی معتاد شدیم.

وقتی دوران سربازی حامد تمام شد او تصمیم گرفت مستقل زندگی کند و خودش را از خانه پدری نجات بدهد، اما برای این‌کار به شغل و منبع درآمد نیاز داشت. ضمن این‌که او به موادمخدر نیز آلوده بود و همین مساله مخارج او را بیشتر و ‌کار‌کردنش را دشوارتر می‌کرد. جوان زندانی توضیح می‌دهد: مدتی باز هم در خیابان‌ها دستفروشی کردم اما دیگر مثل قبل حال و حوصله کار نداشتم نمی‌توانستم از صبح تا شب سرپا بایستم و سرما و گرما اذیتم می‌کرد. برای همین تصمیم گرفتم سرقت کنم.‌ حامد در این دوران تحت تاثیر دو نفر از دوستانش بود. او می‌گوید: خانه‌ای را که در آن زندگی می‌کردم با 2 نفر از دوستانم شریکی کرایه کرده بودیم. آنها اولین‌بار پیشنهاد دادند دزدی کنیم. قرار شد ضبط ماشین‌ها را کار بگیریم. من اوایل این کارها را بلد نبودم اما زود یاد گرفتم. ترسی هم نداشتم اصلا به دستگیر شدن و زندان فکر نمی‌کردم.

به این ترتیب حامد هر روز بیشتر از مسیر صحیح زندگی منحرف می‌شد تا این‌که بالاخره دستبند پلیس را بر دستانش احساس کرد. او می‌گوید: یک شب داشتیم از یک 206 سرقت می‌کردیم که گشت کلانتری سر رسید و هر سه نفرمان را گرفت. حالا هم بازداشت هستیم. من به همه دزدی‌هایی که انجام داده‌ام اعتراف کرده‌ام و نمی‌دانم چه پیش می‌آید و منتظر حکم دادگاه هستم. او وقتی به گذشته نگاه می‌کند بیشترین تقصیرها را گردن خانواده‌اش می‌اندازد و می‌گوید: پدرم که شغل درست و حسابی نداشت و از پس خرج بچه‌هایش برنمی‌آمد، نباید خانواده‌اش را اینقدر پرجمعیت می‌کرد. اگر ما به جای 8 بچه مثلا دو نفر بودیم شاید اوضاع بهتر می‌شد چون از بین ما هیچ‌کدام‌مان عاقبت به خیر نشده؛ خواهرانم هر کدام زود ازدواج کردند و با شوهران‌شان اختلاف دارند، برادرانم هم یکی‌شان مثل خودم عمل دارد و بقیه هم هزار و یک جور گرفتاری از سر و کول‌شان می‌بارد. پدرم به این فکر نمی‌کرد که بچه تربیت می‌خواهد، پول می‌خواهد و باید مدرسه برود. هر‌چه می‌کشم از بی‌فکری اوست. البته خودم هم تقصیر دارم. اگر معتاد نمی‌شدم الان این حال و روزم نبود و شاید می‌توانستم کار کنم و برای خودم کسی بشوم. به هر‌حال گذشته‌ها گذشته و دیگر کاری نمی‌شود کرد باید ببینم حالا تکلیفم چیست تا بتوانم فکرم را جمع کنم و برای آینده‌ام یک نقشه‌ای بریزم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها