خرمگس

چاله‌های مدیریتی

خدا را شکر هنوز زنده‌ایم و نفس می‌کشیم، هنوز از گرسنگی نمرده‌ایم، هنوز در تهران زلزله نیامده، سیل هم نیامده و خدا را شکر که نمایشگاه فرهنگی کتاب امسال هم تمام شد! و باز خدا را شکر که بابت این اتفاقات بدی که تا امروز نیفتاده، کسی نمی‌تواند سر ما منت بگذارد، چون هیچ مدیریتی در کار نبوده است.
کد خبر: ۴۷۴۲۱۴

راستش را بخواهید، سوژه امروز ما در مورد نمایشگاه کتاب و حواشی منحصر به فرد آن بود، می‌خواستیم برایتان تعریف کنیم که در نمایشگاه کتاب امسال چه بلاهایی سرمان آمد و دوباره داستان تکراری معضل ترافیک مسیرهای منتهی به نمایشگاه و پیدا نکردن جای پارک یا از بساط پهن شده پیک‌نیک بعضی از هموطنان عزیز در محوطه نمایشگاه تعریف کنیم، یا دوباره از این ‌که ملت بی‌خود و بی‌جهت از سر کول هم بالا می‌رفتند و همدیگر را زیر دست و پا له می‌کردند، گله کنیم و بعد دعوتتان کنیم که اگر دلتان خیلی گرفت و هوس یک محیط گرم و عرق‌آلود کردید، یا دلتان لک زد برای هل دادن نفرات جلویی و لگد زدن به پشت سری‌هایتان، سری به نمایشگاه کتاب یا هر نمایشگاهی که دلتان خواست بزنید.

اما منصرف شدیم، آزار که نداریم این همه موارد تکراری را دوباره تکرار کنیم، بعد دوباره با خودمان گفتیم چطور می‌شود که مدیران برگزاری این گونه نمایشگاه‌ها هیچ تجربه‌ای از سالیان قبل نمی‌گیرند و معضلات سال‌های پیش کماکان پابرجاست! به همین دلیل تصمیم گرفتیم به مدیریت برگزاری نمایشگاه گیر بدهیم که مثلا چرا... بعد دوباره منصرف شدیم، باور کنید دلمان به حالشان سوخت! چون تنها این بنده‌های خدا نیستند که از نظر مدیریتی و انجام اموری از این قبیل مشکل دارند، که این رشته سر دراز دارد.

بگذریم، یک ضرب‌المثل چینی هست که می‌گوید: «وقتی باران می‌آید، تازه متوجه می‌شویم که زمین صاف نیست و کلی چاله، چوله دارد!» به گمانم برگزاری چنین نمایشگاهایی برای مدیران ما حکم همان باران را دارد، از پس این نمایشگاه‌ها چاله چوله‌های مدیریتی بدجور می‌زند بیرون! اصلا ما تقریبا در تمام حوزه‌ها با ضعف مدیریت...، شتلق! مخمان ترکید!... ببخشید داشتیم عرض می‌کردیم، به جان شما بهترین مدیرهای دنیا را داریم! اصلا چند وقت پیش، بیش از 60 کشور خواهان استفاده از شیوه‌های مدیریتی ما بودند، لال شویم اگر دروغ بگوییم!

اصلا به جان شما که نباشد به جان خودم اگر نصف ستون ما خالی نمی​ماند قید این داستان پایانی را هم می​زدیم. اول عرایضمان عرض کردیم، آزار که نداریم، داریم؟

بگذریم، نقل می‌کنند در سرزمینی بسیار دور دو مرد نابینا که لباس خلبانی پوشیده بودند همراه سایر خدمه پرواز وارد هواپیما شدند و در کمال تعجب به سمت کابین پرواز رفتند و پس از معرفی خود و خدمه پرواز از مسافران خواستند کمربندهای ایمنی را ببندند و آماده پرواز شوند، در همین حال زمزمه‌هایی توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شد و همه منتظر بودند یک نفر از راه برسد و اعلام کند که این ماجرا فقط یک شوخی است، اما در میان بهت و حیرت همه مسافرها، هواپیما روی باند شروع به حرکت کرد و کم‌کم سرعت گرفت، هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چون هواپیما لحظه به لحظه به دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار داشت نزدیک می‌شد، هواپیما تقریبا به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند!

همزمان با فریاد مردم هواپیما از زمین برخاست! در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبان‌ها به خلبان دیگر گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و آن‌وقت کار همه‌مون تمومه!»

به گمانم شیوه مدیریت مدیران ما هم همین‌گونه است، پس لطفا گاهی کمی داد بزنید!

مهیار عربی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها