بلیت؛ درد مشترک مسافران

سفر بوی باران و پاییز نمی دهد. تابستانی است. ماییم و شهر بزرگ و انتظاری که در گامهای جنوبی موج می زند. به قاعده معلوم کیفها و بقچه ها بسته می شود. کمی دلهره با اندکی تنبلی در هم می آمیزد.
کد خبر: ۴۷۳۲۸

تا خود را در پریشانی خانه جابه جا کنیم ، ساعتی گذشته است. گرفتاری اولیه ، روبه رو شدن با راننده هایی است که هر کس را که به سمت ترمینال می رود، شهرستانی می انگارند.
اینجاست که ناگهان نرخ کرایه ها 2برابر می شود و مسیرها تغییر می کند. این همان قاعده اولیه و همیشگی است. آن کس که در پهنای جغرافیای این سوی عالم زندگی می کند، مجبور به یادگیری همه این رفتارهاست.
رفتارهای ناشی از توسعه نیافتگی . رفتارهای آمیخته با دروغ. پنهان سازی حقیقت. به ترمینال که می رسی ، کلنجار رفتن با عالم و آدم شروع می شود.
کسی در تو می آمیزد که کمکش کنی (تو کیستی که کمک کنی) از خود می پرسی و می گویی به اشاره ای که ناشی از بدبینی و بی اعتمادی به چنین آدمهایی است. «من کیم آقا؛ خدا کمکت کنه...»
آفتابی که تیز تیز می تابد، رنگ از چهره ات می گیرد. انتظار سفر در شلوغی ترمینال گم می شود. ترمینال جنوب همه ایران است. لهجه های غریبه قاتی هم می شوند. هرم گرما در نفس آدمها گیر می کند.
از مشهد و تبریز و اصفهان تا بندرعباس و شیراز و اهواز و خرم آباد. تو می مانی و کسانی که در همهمه دود و نوار و دستفروش گرفتارشان شده ای.
از این تعاونی به آن تعاونی ، جست و خیز برای یافتن بلیت سفر، این مشکل همیشگی ادامه دارد. متصدیان خسته از برخورد با این همه آدم ، برای تمامی آنهایی که به سفر می روند، در روزهای تعطیل به گفتن یک پاسخ تکراری عادت دارند: «نه».
نه بلند در فضا طنین می اندازد. می چرخد و رقص کنان به صورتت می خورد. تو بازمانده ای از سفر و این آغاز راهی طولانی برای استغاثه و التماس است. می روی تا دم راننده ها را ببینی. «اهواز می ری ؛» «نه»، این یکی نمی رود. آن یکی هم نمی رود.
یکی هم که می رود جا ندارد. یکی دیگر هم تحویل نمی گیرد. یکی دیگر ته مانده بوفه را نشان می دهد و مبلغی کلان که در توان تو نیست ، در خواست می کند. اگر هم باشد، ناچاری از خیر چند چیز دیگر هم بگذری. ترمینال ، طعم خوش سفر را در کام آدم تلخ می کند.
با همه مشکلاتی که به لحاظ مالی در کار بوده تا مانع رفتن آدمی به سفر بشود هم تا کنی. اینجا که می رسی تازه متوجه می شوی یک جای کار لنگ می زند. هیچ چیز در جای خود نیست. حتی ازدحام هم که نباشد، بلیت نیست.
بلیت درد مشترک همه مسافران است. رنج سفر از ترمینال آغاز نمی شود، اما در ترمینال ها به اوج می رسد. پایانه های مسافربری از تهران به شهرستان ها و از شهرستان ها به تهران نمود کامل عدم توانایی ناوگان مسافربری در کشور ماست.
ازدحام مسافران در پاسخ همیشگی متصدیان تعاونی های مسافربری گم می شود. «بلیت نداریم» همان سهم همیشگی ما از پاسخهای سر بالای این متصدیان گرانقدر است. مسافران محترم بعد از هر بار برخورد با چنین پاسخ آشنایی بنابر عادت هر باره ، خود را به راننده های نه چندان خوش برخوردی می رسانند تا بلکه کرم راننده بگیرد و آنها را ته اتوبوس خود جای دهد و به مقصدشان برساند.
این صحنه ها برای ما ایرانیان آنقدر عادی است که هیچ واکنشی در قبال آنها نداریم. اتوبوس ها حتی حالا که ناوگان به اتوبوس های جدید تجهیز شده ، باز هم از داشتن امکانات لازم برای سفر بین شهری مناسب بی بهره اند.
تحمل همان راننده های عصبی و کمک راننده های ناراحت خود حدیثی مکرر است. بوی سیگار، گداهای ترمینال و درخواست کمکهای دروغین.
اینها همه در کنار هم مجموعه ای می سازد که بهترین و گویاترین تعبیر برای توصیف آن مجموعه جهان سومی یا مدرنیته ناقص و توسعه نیافته است. در اینجا باید یاد بگیری که در ازدحام آهن و آدم راهی برای رفتن پیدا کنی.
باید یاد بگیری تنهایی و در تنهایی تو ضعف و زبونی خاصی نهفته است. اتوبوس که راه می افتد، مشکلات پایان ندارد. برخورد با چلوکبابی های بین راهی داستانی دیگر است.
اوضاع اسفناک بهداشتی این اماکن در کنار گرانی اجناس آنها که در بهترین حالت از ضعف نظارتی دستگاه های مسوول برای کنترل چنین اماکنی حکایت می کند به شرحی جداگانه نیاز دارد.
اگر شانس بیاوری ، اگر اتوبوس بموقع به مقصد برسد، اگر با راننده و شاگردش درگیر نشوی ، اگر خوابت بگیرد و حرص نخوری در تمام راه ، باز هم نمی توانی از خاطره ناراحت کننده برخورد با فروشنده های بین راهی خلاص شوی. سفر با وسایل نقلیه عمومی در ایران این گونه است. تصاویر مورد نظر برای هر ایرانی مشتاق سفری آشناست.
حکایت آنها که از وسیله شخصی برای مسافرت برخوردارند خود حکایت دیگری است. ما می توانیم به تمامی این مشکلات عادت کنیم. می توانیم آرام بگیریم و خود را با این جمله های گول زننده که اینجا نقطه ای دور از جهان پیرامون است ، راضی نگه داریم.
ما اصولا آدمهای آزادی هستیم که به زندگی این گونه عادت کرده ایم. اگر هنوز هم عادت نکرده ایم ، بعدها عادت می کنیم. آفتاب که از وسط آسمان بگذرد، پرنده که جیغ ناپیدا بکشد، سفر به انتها می رسد. جاده فلسفه سفر است و سفر یعنی پذیرش آشنایی با تمامی نقایص و عیوب.
تا به اهواز برسی ، همه چیز را می بینی و درک می کنی . غروب و غم و جاده یعنی سفر با تحمل زندگی در ساعاتی چند با اعمال شاقه. مقایسه چنین وضعیتی با نحوه مسافرت در کشورهای پیشرفته چند سوال کلیدی را به ذهن آدم می آورد. به چه دلیل ما ایرانی ها برای سفر با وسایل نقلیه عمومی هر بار و هر بار و هر بار باید متحمل مشقات فراوان شویم؛
تا چه زمانی ناوگان اتوبوسرانی بین جاده ای باید از کمبود اتوبوس رنج بکشد؛ آیا سیاست خاصی برای گسترش ترمینال ها و تعاونی های مسافربری در دستور اجرا قرار دارد؛ اگر قرار ندارد چه زمانی این مشکل حل می شود. گر نیاز نداریم ، چرا هر بار در مراجعه به ترمینال ما با جواب «نه» متصدیان محترم مواجه می شویم؛
اندکی تامل بر سوالات مورد نظر تصویر کاملی از وضعیت مسافرت بین شهری را در اختیارمان قرار می دهد. به این سوالات کمی فکر کنیم. به نظر شما ما در مدار آنچه نقص می نامند، گرفتار نشده ایم ؛

داوود پنهانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها