اشتباه‌های خودم بدبختم کرد

نام: زینت ـ ل، متاهل سن و تحصیلات: 25سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: موادمخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۷۲۸۸۵

زینت، قربانی اشتباه‌های خودش شده است و این موضوع را قبول دارد و بابت خطاها و تصمیم‌های نادرستی که گرفته است ابراز پشیمانی می‌کند. او قبل از هر چیز درباره خانواده‌اش توضیح می‌دهد: ما در یک روستا در استان کرمان زندگی می‌کردیم. من یک خواهر و 3 برادر دارم و پدرم کشاورز است. درست است که پولدار نبود اما دستش به دهانش می‌رسید و هوای بچه‌هایش را هم داشت. خواهر و دو برادر بزرگم دیپلم دارند اما من درس نخواندم. همان سال اول دبیرستان ترک تحصیل کردم. پدرم خیلی با من صحبت کرد که اگر درس بخوانم برای آینده‌ام بهتر است اما به حرفش گوش ندادم. آن موقع‌ها با پسری به اسم مراد دوست شده بودم و می‌خواستیم خیلی زود با هم ازدواج کنیم.

یک سال بعد از ترک تحصیل، مراد به خواستگاری زینت رفت اما پدرش مخالفت کرد. زن زندانی در این‌باره توضیح می‌دهد: پدرم خانواده مراد را می‌شناخت و می‌گفت اینها خانواده درستی نیستند. او می‌گفت اگر عروس‌شان بشوم بدبخت می‌شوم ولی من گوشم بدهکار نبود. مراد قول داده بود بعد از عروسی به تهران می‌آییم و او کار پیدا می‌کند و زندگی‌مان خوب می‌شود. من عاشق همه این چیزها بودم برای همین به پدر و مادرم اصرار کردم که یا با مراد ازدواج می‌کنم یا با هیچ‌کس، آنها هم ‌گفتند همان بهتر که در خانه بمانم. وقتی دیدم این راه‌ها جواب نمی‌دهد تهدید کردم خودکشی می‌کنم حتی یک شب چند قرص خوردم و بدحال شدم و پدرم مرا به مرکز بهداشت برد. بعد از آن دید چاره‌ای ندارد و اجازه داد مراد و خانواده‌اش یک بار دیگر به خواستگاری بیایند و این‌بار بله را گفت.

زن جوان داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: یک سال بعد ما عروسی کردیم. قبل از آن مراد چند ماهی خودش تنهایی به تهران آمده بود و می‌گفت در یک اداره کار پیدا کرده است. او خانه‌ای اجاره کرده بود که 2 اتاق داشت اما حمام و دستشویی‌اش با صاحبخانه مشترک بود. بعد از عروسی ما به تهران آمدیم. اوایل همه چیز خوب بود تا این‌که فهمیدم مراد در اداره کار نمی‌کند و موادفروش شده است.

راز شوهر وقتی فاش شد که دیگر دیر شده بود و زینت احساس می‌کرد چاره‌ای جز سکوت ندارد.

او می‌گوید: نمی‌توانستم قهر کنم و به خانه پدرم بروم در تهران هم جایی را بلد نبودم. چند بار با مراد دعوا کردم و کتک هم خوردم. بعد از آن تصمیم گرفتم دیگر به روی خودم نیاورم. بعد از مدتی اوضاع بدتر شد چون مراد خودش هم مواد مصرف می‌کرد و برای این‌که به او گیر ندهم مرا هم مجبور می‌کرد هر از گاهی پای بساطش بنشینم البته من هیچ‌وقت معتاد نشدم از اعتیاد خیلی بدم می‌‌آید. از آن به بعد روزگارم سیاه شد مراد سر هر بهانه‌ای من را کتک می‌زد و بداخلاقی می‌کرد.زینت ادامه می‌دهد: بالاخره مراد کار دستم داد. او مجبورم می‌کرد برایش مواد جا به جا کنم. عاقبت هم گیر افتادم. هرچه گفتم مواد برای شوهرم است کسی باور نکرد. خود مراد هم چیزی را گردن نگرفت. تقصیر خودم است نباید با او ازدواج می‌کردم و نباید مدرسه را رها می‌کردم. اگر این اشتباه‌ها را انجام نداده بودم الان در زندان نبودم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها