نزاع خیابانی زندگی مردی را دگرگون کرد

روزگارم بد نیست

تماشای صحنه نزاع خیابانی شاید برای خیلی‌ها امری عادی و معمولی باشد اما همین دعواها گاه زندگی طرفین را از هم می‌پاشد و دگرگون می‌کند.رضا ـ م که اکنون 43 ساله است، زمانی که 22 سال بیشتر نداشت، به هواداری از یکی از دوستانش در یکی از دعواها شرکت کرد و به زندان افتاد.
کد خبر: ۴۷۲۸۷۳

او می‌گوید: من اصلا طرف مقابل دعوا را نمی‌شناختم و به خاطر رفیقم وارد ماجرا شدم. فکر می‌کردم اگر این کار را نکنم، نامردی و بی‌معرفتی است. در دعوا هم که حلوا خیرات نمی‌کنند، با چاقویی که دوستم دستم داد، ضربه‌ای به طرف مقابل زدم، شانس آوردم که او زنده ماند. خودم یک سال حبس کشیدم تا محکومیت زندانم تمام شد و پدرم همه دیه را داد.

رضا بعد از آزادی از زندان تصمیم گرفت گذشته را جبران کند. او توضیح می‌دهد: وقتی سربازی‌ام تمام شد، پدرم خیلی اصرار داشت به یک کاری بچسبم اما خودم ترجیح می‌دادم وقتم را با رفقایم بگذرانم اما در زندان به این نتیجه رسیدم که این وضع زندگی به درد نمی‌خورد، برای همین وقتی بیرون آمدم، شروع کردم به گشتن دنبال کار اما هرکجا که می‌رفتم یا مدرک دانشگاهی می‌خواستند یا گواهی عدم‌سوء‌پیشینه که من هیچ‌کدام‌شان را نداشتم تا این‌که بعد از چهار ماه این در و آن در زدن پدرم برایم کاری پیدا کرد و شدم شاگرد یک مغازه شیشه‌بری. البته خودم بیشتر دنبال کار اداره‌ای بودم اما پدرم مجبورم کرد سر این کار بروم. روزهای اول کار برای رضا خیلی سخت بود؛ از این‌که ناچار شده بود به زندگی‌اش نظم بدهد و سر و ساعت مشخصی برود و بیاید و آزادی عمل کمتری داشت، احساس نارضایتی می‌کرد اما به قولی که به خودش داده بود، پایبند ماند.

زندانی سابق داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: تا جا بیفتم خیلی سختی کشیدم، چند بار خودم را زخمی کردم اما بالاخره چم و خم کار دستم آمد و بعد از 3 سال کار در آن مغازه در یک کارگاه مشغول شدم که کارش تولید لیوان، نمکدان و همین خرت‌وپرت‌ها بود.

هرچند آن کار با شیشه‌بری خیلی فرق داشت اما زود همه چیز را یاد گرفتم، دیگر از صبح تا شب در کارگاه می‌ماندم و اضافه کاری می‌کردم. پول دیه را تمام وکمال به پدرم پس داده‌ بودم و او با مشورت مادرم به این نتیجه رسیده بود که وقت ازدواجم رسیده است.

رضا همراه خانواده‌اش در چند مجلس خواستگاری شرکت کرد اما به خاطر سابقه‌ای که داشت، از همه جواب رد شنید. او می‌گوید: در همین گیر ودار مادرم فوت شد و همه از جمله خودم بحث ازدواج را فراموش کردیم، من هنوز هم مجرد هستم و با پدرم زندگی می‌کنم همین‌که مراقب او هستم، احساس خوبی به من می‌دهد، الان هم یک مغازه حوالی کرج اجاره کرده‌ام و شیشه‌بری دارم. در مجموع زندگی‌ام بد نیست. مهم این است که شب‌ها با وجدان راحت می‌خوابم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها