در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«برخلاف آنچه که همه تصورش را میکنند زندگی مشترک اصلا کار آسانی نیست. گرچه ظاهری عادی دارد و با دیدن دهها و صدها زوج در اطرافمان فکر میکنیم زندگیشان براحتی پیش میرود، اما حقیقت چیز دیگری است. زندگی 2 نفر با فرهنگ و آداب مختلف که در محیطهای متفاوتی رشد کردهاند، اصلا نمیتواند راحت باشد و این ما هستیم که فکر میکنیم با آسان گرفتن این پدیده در واقع خودمان را راحت کردهایم و ازدواج برایمان بدون دردسر خواهد بود. برای من لااقل ازدواج کار راحتی نبود و سختتر از آن زندگی با شخصی بود که با وجود آنکه فکر میکردم همه چیز را در مورد او و خلق و خویش میدانم وقتی زیر یک سقف رفتم، فهمیدم که اشتباه کردهام و انگار غریبهای است که کوچکترین شناختی از او ندارم. بحث و جدلهای من و همسرم از جایی شروع شد که او رسما اعلام کرد که هیچوقت از من راضی نیست و من که تمام سعی و تلاشم را میکردم تا همه چیز را طوری ترتیب بدهم که باب میل او باشد، بیهوده تلاش میکردم و هیچکدام از کارهای من به چشم او نمیآمد.
در هر بحث و جدلی سارا به من میگفت هرگز از من راضی نبوده و من او را به خواستههایی که داشته نرساندهام. واقعا دیگر نمیدانستم که چه کاری از دستم برمیآمد که برای خوشحال کردنش انجام بدهم. هر چه به مغزم میرسید امتحان کرده بودم و او باز هم با نارضایتیاش زندگی را برای من جهنمی کرده بود که هر روز بیشتر و بیشتر در آن میسوختم. آنقدر از ازدواجم پشیمان شده بودم که به هر فرد مجردی میرسیدم میگفتم هرگز فکر زندگی مشترک را نکند و بداند هر چقدر هم که طرفش را بشناسد باز کافی نیست و جایی از کار لنگ میزند. ازدواج کار آسانی نیست.»
کارتر کروز مرد 47 سالهای است که همسر 37 سالهاش سارا را به خاطر نارضایتیهای همیشگیاش به قتل رسانده است. کروز که پس از دستگیری ادعا میکرد هیچ نقشی در مرگ همسرش نداشته بالاخره زمانی که متوجه شد ماموران پلیس مدارک بسیاری علیهاش دارند که اتهاماتش را تایید میکند لب به اعتراف گشود و قتل را به گردن گرفت. این مرد که صاحب شرکتی پیمانکاری است اعتراف کرد با وارد کردن یک ضربه بسیار سنگین به سر سارا او را کشته و فورا از خانه خارج شده تا اتفاق را سرقتی بیرحمانه جلوه دهد.
ماموران که با بررسی محل حادثه به این نتیجه رسیده بودند که قتل، کار فردی آشناست و نمیتواند توسط ناشناس صورت گرفته باشد، اولین مظنون را آقای کروز شناسایی کرده و با تمرکز روی او توانستند مدارک بسیاری علیهاش به دست آورند که قاتل بودنش را براحتی اثبات میکرد. مرگ خانم سارا ظاهرا تنها برای آن صورت میگرفت که از شوهرش ابراز نارضایتی میکرد و از شکل زندگی که برایش ساخته بود خشنود نبود.
زیر قولش زد
«قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم چند ماهی با یکدیگر رفت و آمد داشتیم تا بیشتر با خلقیات هم آشنا شویم و بفهمیم دیگری چطور رفتاری دارد و چه زندگیای را میپسندد. آن زمان به نظر میرسید سارا همان دختری است که من سالها به دنبالش بودهام و پیدا کردنش شانسی بزرگ در زندگیام بوده است.
او، هم درس خوانده بود و هم خانواده خوبی داشت که حمایتمان میکردند و پدرش پزشکی معتبر بود که حتی به زبان آوردن اسمش برایم احترام خاصی داشت. وقتی ازدواج کردیم اولین قراری که گذاشتیم این بود که یکدیگر را آزار ندهیم و سعی کنیم که در زندگی خوش باشیم. قرارمان زندگی بر پایه شادی و نشاط بود و باید هم به همین شکل پیش میرفت. سارا زندگی خوبی داشت که بسیاری آرزویش را داشتند و من هم که پول و امکانات حتی بیشتر از نیازش در اختیار او قرار داده بودم همه سعیام در زندگی این بود که او را خوشحال کنم و از زندگیمان لذت ببریم. پس باید همانطور که قرارش را گذاشته بودیم زندگیمان بر پایه نشاط ساخته میشد، اما این طور نبود. سختکوشیهای من بیفایده بود و او تنها یک سال بعد از ازدواجمان در حالی که در خانه مجللی زندگی میکرد و پول کافی داشت ادعا کرد همه چیز برایش کسلکننده شده و زندگیمان حوصلهاش را سر برده است.
برخلاف او من بودم که آنقدر به همسرم علاقه داشتم و وابسته بودم که سختیهای زندگی را نمیفهمیدم و همه عشق و زندگیام این بود که شبها به خانه برگردم و چند دقیقهای را با او بگذرانم. اما انگار هر چه بیشتر سعی میکردم بینتیجهتر بود. او مدام خواستههای دیگری داشت که در نوبت بودند و من باید میدویدم تا آنها را برآورده کنم. گاهی فکر میکردم لیستی از آرزوهایش در زندگی تهیه کرده و فکر میکند من تمام آنها را یکشبه باید برآورده کنم. تعویض خانهای که تازه در ابتدای ازدواجمان خریداری کرده بودیم، تعویض خودروها، تعویض جواهراتی که تنها یک سال قبل خریده بود، تعویض خدمتکارها و همه و همه از کوچکترین خواستههایش بودند که باید فورا عملی میشد و در غیر این صورت دوباره نالههایش در مورد زندگی نامطلوبش آغاز میگشت.
من که حاضر نبودم ناراحتیاش را ببینم با وجود ضرر زیادی که متحمل میشدم آنچه را میخواست تهیه میکردم و در اسرع وقت او را به خواستهاش میرساندم. اوایل فکر میکردم زندگی همین است و همه آنهایی که با هم ازدواج کردهاند از این مشکلات دارند، اما وقتی به خودم آمدم و اطرافیانم را دیدم که در کمال آرامش در کنار هم زندگی میکنند و از این استرسها خبری نیست فهمیدم این زندگی من است که ایراد دارد و زنی دارم که همواره ناراضی است. دوستانم مدام مسخرهام میکردند و رفتارها و حر فهایشان کمکم سبب شد روی همه چیز تمرکز کنم. راست میگفتند. تنها زندگی غیرعادی من بود که بر پایه تغییر میچرخید و دیگران ثباتی داشتند که از آن لذت میبردند.»
زندگی در آخر خط
آقای کروز با وجود اختلافات و مشاجرههای زیادی که با همسرش در نوع سلیقه و تغییرات مداوم داشت سعی کرد هر طور شده زندگیاش را حفظ کند، اما فشار ناشی از راضی کردن دائمی سارا کار خودش را کرده و او تصمیم به جدایی گرفت. میخواست هرطور شده به زندگی مشترکی که برایش بشدت سخت شده بود پایان دهد، اما انگار این هم کاری سخت و غیرممکن بود. سارا به هیچوجه زیربار متارکه نمیرفت و هر بار که شوهرش این بحث را پیش میکشید با درست کردن صحنههای غیرواقعی از ناراحتی بیش از حدش سبب میشد کروز بار دیگر کوتاه بیاید و یک فرصت دیگر به همسرش بدهد. اما این چرخه بیانتها جای توقف نداشت. به محض اینکه اوضاع به حال عادی بازمیگشت دوباره خواستههای بیمورد سارا شروع میشد که در صورت اجابت نشدنشان سختیها و مشکلاتش باز گریبان شوهرش را میگرفت. خستگی از چرخه باطلی که کارتر گرفتارش شده بود کار خودش را کرد و مجسمهای سنگی به همه چیز پایان بخشید.
خسته بودم
«دعوا و مشاجرهمان بیش از حد زیاد شده بود. مثلا میخواستیم زندگی شادی و پرنشاط داشته باشیم، اما نتیجهاش عکس شده بود و مسائل مالی همه چیز را تحتتاثیر قرار داده بود. مدام به او میگفتم که آنقدر سرش را به تغییرات در زندگی گرم کرده، که اصلش را و حتی مرا فراموش کرده اما بیفایده بود. حرص و طمعی که به تغییرات داشت سیریناپذیر بود و بارها و بارها مشورت با والدینش هم بیفایده بود. کار به آخر خط رسیده بود، اما جدا نشدنمان هم انگار آخرین حربهای بود که سارا از آن استفاده میکرد تا مرا عذاب دهد. مدام به محض آنکه حرف جدایی میزدم شروع به گریههای غیرعادی میکرد و آنقدر خودش را به اطراف میکوبید که آسیب میدید و من وحشتزده از حرفی که زده بودم عذرخواهی میکردم.
حتی برای خودم ناراحت بودم. وضعیت اسفبارم را که میدیدم از شرایطی که داشتم گریهام میگرفت. از یکسو همسرم به من میگفت که برایش غیرقابل تحمل بودهام و هرگز نتوانستم خوشحالش کنم و از سوی دیگر آنقدر فشار به من میآورد که حتی خودم را فراموش میکردم و تنها دنبال آن میدویدم که راضیاش کنم، بلکه چند روزی را سکوت کند و مرا به حال خودم بگذارد. خسته بودم؛ خسته از زندگی، خسته از همسری که روزهایم را تباه کرده بود و خسته از انتخاب اشتباهم. یک روز با مجسمه سنگی که صدها دلار پولش را داده بودم تا سارا را راضی کنم، به طرفش رفتم. پشتش به من بود و در حالی که از پنجره بیرون را نگاه میکرد از پروژههای جدیدش برای تغییر باغ خانهمان حرف میزد. ضربهای که به او زدم تاوان خستگیها و سختیهایی بود که به من داد؛ تاوانی که باید آن را میپرداخت.»
ترجمه: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: