واگویه

فوری فروشی، دو چشم و یک کبد!

«کسی هست حاضر باشد چشم‌هایم را بخرد؟» زنگ زده است به تحریریه و از درد ناله می‌کند. می‌گویم «چشم، فقط از مرده قابل پیوند است. فروشی نیست!» چشم‌های محمد جعفر اگر هم فروشی بود چه کسی حاضر می‌شد چشم‌هایی را بخرد که بیشتر روزهای عمرش اشک ریخته‌ است؟ چشم‌هایی که در طول 42 سال زندگی صاحبش، آنقدر صحنه‌های تلخ دیده است که بارها بسته شده و دلش خواسته است دیگر باز نشود، دیگر نبیند، دیگر نباشد.
کد خبر: ۴۷۲۵۴۶

از درد نفس نفس می‌زند: «دخترم سرطان داشت. هرچه داشتیم فروختیم که خوب شود. دیگر چیزی از مال دنیا برایمان نمانده، حالا هم تحت نظر است. پول آزمایش‌هایش را هم نداریم.» می‌گویم: «ما در روزنامه اجازه نداریم این‌جور درخواست‌های کمک را بنویسیم.» انگار حرف‌هایم را نمی‌شنود: «از بهزیستی کمک خواسته‌ام، از کمیته امداد، از شورای شهر، از فرمانداری، از امام جمعه و ... هیچ‌کس کمک‌مان نمی‌کند.» می‌گویم: «من هم نمی‌توانم کمکتان کنم...» می‌خواهم خداحافظی کنم، اما... می‌گوید: «دکتر گفته است کلیه‌هایم باید فورا عمل شود، غده‌ای در بدنم رشد کرده که هنوز نمی‌دانند سرطانی است یا نه، اما پول عمل و آزمایش ندارم.» باز تاکید می‌کنم: «آقا! راه حل مشکلتان روزنامه نیست... ما اجازه نداریم....»

می‌گوید: «حاضرم کبدم را بفروشم...» می‌گویم «کبد که قابل خرید و فروش نیست. بدون کبد آدم می‌میرد....» محمد جعفر اگر کبدش را بفروشد، می‌میرد و اگر بمیرد، دیگر مجبور نیست هر چند قدم که راه می‌رود از درد غده‌ای که در بدنش رشد کرده است متوقف شود، روی زمین بنشیند و زار گریه کند.

محمدجعفر اگر بمیرد، از همنشینی با موش‌ها و سوسک‌های خرابه تاریکی که مدت‌هاست سرپناهش شده، خلاص می‌شود. محمد جعفر اگر بمیرد. دیگر غم گرسنگی اذیتش نمی‌کند، دیگر ذق ذق کلیه‌های بیمار و سنگ سازش نفسش را نمی‌برد . دیگر شب‌ها وقتی خاک و گچ از سقف خرابه روی سرش می‌ریزد دلواپس نمی‌شود که زیر آوار بماند. اما محمدجعفر اگر بمیرد، آن وقت تکلیف تک‌دخترش چه می‌شود که سرطان غدد لنفاوی، ضعیف و زرد و لاغرش کرده است و هر روز دلتنگ بابا می‌شود؟ سرنوشت زنش چه می‌شود که ماه‌هاست در خانه پدر و مادرش زندگی می‌کند و شوهرش را فقط از دور در خرابه می‌بیند، اما هنوز حاضر نیست طلاق بگیرد؟

محمدجعفر اگر بمیرد تکلیف ما چه می‌شود؟ ماجرا را چطور برای هم تعریف کنیم؟ می‌شود خیلی ساده گفت یک نفر در بهبهان از بیماری مرد، چون ما نخواستیم و نتوانستیم کمکش کنیم؟ می‌شود گفت یک نفر آنقدر درد کشید تا از پا در آمد چون فرمانداری و کمیته امداد و بهزیستی، او را ندیدند؟

می‌گوید: «پس بگو چه کار کنم؟ بگو از کی کمک بخواهم؟» جوابی ندارم. می‌پرسد: «اوضاع و احوالم را می‌نویسی؟» در پاسخ همه سوال‌هایش می‌گویم: «نمی‌دانم.» و خداحافظی می‌کنم. نشانی‌اش را به خبرنگارمان در بهبهان می‌دهم، او هم شرایطش را تایید می‌کند و از دیده‌هایش می‌گوید؛ دیده‌هایی که حتی از توصیف‌های محمدجعفر از زندگی اش هم تلخ‌تر است.

حالا من مانده‌ام، با دو چشم و یک کبد فروشی که خریدار ندارد و مردی که در همین لحظه هم شاید، ‌جایی در بهبهان از درد، خمیده شده است و عرق می‌ریزد و می‌گرید و من هنوز با خودم پرسشی تکراری را مرور می‌کنم: محمدجعفر اگر بمیرد قصه زندگی‌اش را چطور برای دیگران تعریف کنم؟

مریم یوشی‌زاده / گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها