قتل سرایدار مهربان

ساعت 8 صبح روز شنبه 23 آوریل بود؛ خبر جنایتی در ساختمان شماره 707 در منطقه مسکونی باسکای خیابان مارو، اهالی منطقه را در غم و ماتم فرو برد.
کد خبر: ۴۷۱۱۳۲

سرایدار مهربان ساختمان به نام ریچارد لوند به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود. یکی از همسایه‌ها جسد مرد جوان را داخل زیرزمین ساختمان پیدا کرد.

وقتی ماموران کلانتری منطقه در محل جنایت حاضر شدند مشاهده کردند مقتول با طناب ضخیمی خفه شده است. جسد در مقابل در ورودی موتورخانه رها شده بود. ماموران کلانتری در تحقیقات اولیه متوجه شدند مقتول ریچارد لوند 39 ساله مدت یک سال بود که در ساختمان به عنوان سرایدار مشغول به کار بوده است. وی در طبقه همکف و در اتاقی که مشرف به در ورودی ساختمان بود زندگی می‌کرد و علاوه بر نظافت و سرایداری کار باغبانی ساختمان را نیز انجام می‌داد.

ساختمان 707، 9 طبقه و به صورت 2 واحدی بود و ریچارد بخوبی از انجام وظیفه‌اش برمی‌آمد و از این نظر ساکنان ساختمان از او و کارش بسیار راضی بودند.

تحقیقات بعدی ماموران کلانتری نشان داد که ریچارد رفت و آمد زیادی نداشته و فقط گاهی اوقات اقوام و دوستانش آن هم در آخر هفته به او سر می‌زدند و گاهی هم شب را در اتاق وی می‌گذراندند که ظاهرا دیشب هم او مهمان داشته و میزبان پسر عمو و یکی از دوستانش بوده است.

ساعت 10 صبح بود که کمیسر ادوارد لاورنس خود را به صحنه جنایت رساند و ادامه تحقیقات ماموران را پی گرفت.

کمیسر وقتی بالای سر جسد ریچارد بیچاره در داخل زیرزمین ساختمان حاضر شد متوجه شد که طنابی آبی‌رنگ به دور گردن جسد پیچیده شده و با همان طناب خفه شده است. فشار بر گردن چنان با قدرت بوده که آثار بریدگی روی گلوی مقتول مشاهده می‌شد.

ریچارد یک پیژامه آبی‌ رنگ و عرق‌گیر سفید به تن داشت که این امر نشان می‌داد وی در حال استراحت بوده که مورد حمله قرار گرفته است. اثری از جراحت و خراشیدگی روی صورت و بدن جسد دیده نمی‌شد که نشان می‌داد مقتول غافلگیر شده است. همچنین شواهد نشان می‌داد مقتول در مکان دیگری به قتل رسیده و سپس به زیرزمین ساختمان منتقل شده است. نظریه پزشکی قانونی، قتل را بین ساعت 12 تا 2 نیمه‌شب اعلام کرده بود. کمیسر پس از این که جسد را وارسی کرد و گزارشی از چگونگی اقدامات انجام شده توسط ماموران کلانتری را از زبان رئیس کلانتری شنید به بازجویی از همسایه‌ها پرداخت. آلبرت پیرسون مرد 67 ساله‌ای که جسد ریچارد را داخل زیرزمین پیدا کرده بود به کمیسر گفت: ساعت 6 صبح بود که طبق معمول برای پیاده‌روی از ساختمان خارج شدم. همیشه در آن ساعت ریچارد بیدار و در حیاط مشغول آبیاری به گل‌ها و درختان بود. اما امروز او را ندیدم. فقط از پنجره نگاهی به اتاقش انداختم. آن جا هم نبود. اهمیتی ندادم. فکر کردم شاید رفته نان بگیرد. ساعتی بعد به ساختمان برگشتم که باز هم اثری از وی نبود تا این که ساعت حدود 8 صبح بود که برای آوردن وسیله‌ای از انبار به زیرزمین رفتم. وقتی از آسانسور بیرون آمدم و کلید برق را زدم یک لحظه بر جای خود میخکوب شدم. جسد ریچارد جلوی در افتاده بود. وقتی به او نزدیک شدم دیدم طنابی دور گردنش است. سراسیمه و وحشت‌زده برگشتم و همسایه‌ها را خبر کردم و بعد هم پلیس را در جریان گذاشتم.

آلبرت پیرسون یادآور شد: آخرین بار او را دیروز غروب در حیاط دیدم که با 2 نفر صحبت می‌کرد. کمیسر به تحقیق از سایر همسایه‌ها پرداخت. اکثر ساکنان ساختمان از ریچارد و کارش ابراز رضایت کرده و از این که این حادثه دلخراش برای وی رخ داده کاملا متاثر شدند.

در این موقع یکی از ساکنان به کمیسر گفت: دیشب ساعت حدود 11 بود که وارد ساختمان شدم. در آن ساعت ریچارد با 2 نفر از اقوامش که قبلا هم اینجا آمده بودند و فکر می‌کنم یکی از آنها پسرعمویش بود، جلوی در بودند. ظاهرا آن 2 نفر داشتند می‌رفتند چون در حال خداحافظی بودند.

وی اضافه کرد: صبح هم ساعت 7 وقتی برای خرید شیر از ساختمان خارج شدم وی را ندیدم.

مریا، پیرزن ساکن طبقه اول هم به کمیسر گفت: دیشب حدود ساعت یک نیمه‌شب سر و صداهایی از پایین شنیدم، اما صدا خیلی زود قطع شد و من اهمیتی ندادم. راستش فکر نمی‌کردم خیلی مهم باشد. جوزف ویت که مدیر ساختمان است نیز در بازجویی به کمیسر گفت: ریچارد مرد بسیار خوبی بود و به همه ساکنان کمک می‌کرد. رفت و آمد زیادی نداشت فقط گاهی اقوام و دوستانش به او سر می‌زدند که خیلی زود هم می‌رفتند و مزاحمتی برای اهالی ساختمان نداشتند.

جوزف ویت در ادامه افزود: 3 روز پیش متاسفانه داخل ساختمان و در غیاب یکی از ساکنان سرقتی رخ داد و اشیای قیمتی ازجمله طلا و جواهرات باارزش به سرقت رفت. این اموال متعلق به خانم الیزابت شولار بود که برای دیدن خواهرش به شهر دیگری رفته بود.

وقتی برادرش اسمیت برای سرکشی به آپارتمان او رفت متوجه این سرقت شد. بعد هم شروع به پرخاش به ریچارد کرد و او را مقصر دانست. این در حالی بود که ریچارد هیچ گناهی نداشت و در عین حال تاکید داشت که یا سرقتی در کار نبوده یا سرقت داخلی بوده است. همین امر باعث شد که اسمیت نسبت به او خشمگین شود و حتی او را تهدید به شکایت و اخراج کرد، اما ریچارد همچنان سر حرف خود بود و دائم تکرار می‌کرد که ثابت می‌کند این سرقت مشکوک است. خلاصه این قضیه باعث شده بود ریچارد در این چند روز ناراحت باشد. در ضمن از او خواستیم فعلا اجازه ورود به اقوام و دوستانش را ندهد.

وی اضافه کرد از آن موقع که سرقت در آپارتمان رخ داده، اسمیت برادر خانم شولار، شب‌ها در آپارتمان او می‌ماند.

کمیسر دقایقی از او بازجویی کرد و آنگاه به سراغ اسمیت رفت و به بازجویی از او پرداخت. اسمیت که مردی قدبلند و قوی‌هیکل بود به کمیسر گفت:

من مطمئن هستم که ریچارد طلا و جواهرات خواهرم را سرقت کرده است. او یک سارق بود. بعد هم شاید به خاطر اختلاف با رفقایش بر سر تقسیم اموال سرقتی به قتل رسیده باشد.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که از کجا مطمئن است او سارق است، جواب داد: او به عنوان سرایدار وظیفه داشت مراقب همه چیز باشد. ضمن این که کسی هم نمی‌توانسته به راحتی وارد ساختمان شود. از طرفی او می‌دانست خواهرم به مسافرت رفته و آپارتمان خالی از سکنه است. او با رفقایش نقشه این سرقت را کشید و رفقایش هم در اثر اختلاف او را با طناب خفه کردند. این را اضافه کنم که ریچارد برای فریب همسایه‌ها، سرقت را داخلی قلمداد می‌کرد. وقتی کمیسر از وی سوال کرد چرا از ریچارد شکایت نکردی پاسخ داد: هیچ مدرکی علیه او نداشتم و منتظر خواهرم بودم که برگردد.

کمیسر از او پرسید آخرین بار کی ریچارد را دیده است. او جواب داد: دیشب ساعت حدود 12 بود که با دوستم جان به اینجا آمدیم. ریچارد و دوستانش در داخل اتاق در حال جر و بحث بودند. او خیلی عصبانی بود و به دوستانش پرخاش می‌کرد. من اهمیتی ندادم.

کمیسر پس از این که ساعتی از او بازجویی کرد به سراغ ویلیامز پسر عموی مقتول و مک دوست مقتول که دیشب مهمان او بودند رفت و به بازجویی از آنها پرداخت.

ویلیامز که بشدت متاثر بود و اشک می‌ریخت به کمیسر گفت: باورم نمی‌شود. پسر عموی مهربانم این‌گونه ناجوانمردانه به قتل رسیده باشد. او مرد زحمتکش و پرتلاشی بود. به سختی کار می‌کرد تا ‌آینده‌اش را تضمین کند.

وی توضیح داد دیروز غروب ساعت حدود 7 عصر با مک به دیدن او آمدند. ساعت 11 شب وی را ترک کردند و دیگر خبری از او نداشتند تا این که ساعتی پیش در جریان وقوع این جنایت قرار گرفتند.

وی افزود: ما می‌خواستیم شب را در کنار او باشیم، اما ریچارد عنوان کرد که مدیریت ساختمان این اجازه را نمی‌دهد. ما هم از اینجا رفتیم. مک نیز اظهارات ویلیامز را تایید کرد و یادآور شد که ریچارد مرد با معرفتی بود. او تصمیم به ازدواج داشت که این اتفاق رخ داد.

کمیسر پس از دقایقی بازجویی از ویلیامز و مک، آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد، آنگاه رو به رئیس کلانتری دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. وی حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت.

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها