مورچه و دوستش

کد خبر: ۴۷۰۶۳۸

یه شالِ گرمِ پشمی

ریخته کنارِ دستش

صد تا کلافِ کاموا

مورچه می‌گه: «خدایا!

تموم می‌شه تا فردا؟»

زرافه دوستِ مورچه

فردا می‌‌شه سه سالش

هر چی براش می‌بافه

تموم نمی‌شه شالش

مادربزرگ

مادربزرگ وقتی اومد

خسته بود

چارقدش و

دور سرش

بسته بود

صدای کفشش که اومد

دویدم

دور گُلای دامنش

پریدم

بوسه زدم روی لُپاش

تموم شد خستگی‌هاش

خورشید خانوم

از پشت کوه دوباره

خورشید خانوم دراومد

با کفشای طلا و

 پیرهنی از زر اومد

 

آهسته تو آسمون

چرخی زد و هی خندید

ستاره‌ها رو آروم

از توی آسمون چید

 

با دستای قشنگش

ابرا رو جابه‌جا کرد

از اون بالا با شادی

 به آدما نیگا کرد

 

دامنشو تکون داد

رو خونه‌ها نور پاشید

آدم‌ها خوشحال‌شدن

خورشید با اون‌ها خندید...

 سیب خوشمزه

هاهاها هوهوهو

باد آمد بادآمد

در باغ سیب ما

شادآمد شادآمد

این شاخه آن شاخه

لرزید از دست باد

یک سیب خوشمزه

در جوی آب افتاد

آب آن را شُرشُرشُر

با خود تا صحرا برد

یک گاو خال‌خالی

آن را بو کرد و خورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها