گفت‌وگو با زن شوهرکش

نمی‌خواستم همسرم را بکشم

وقتی هانیه اسید می‌خرید تا با آن شوهرش را بسوزاند، تصور نمی‌کرد پلیس بتواند واقعیت را کشف کند و این زن را پای میز محاکمه بکشاند. مشکلی که شاید به آسانی می‌شد حل کرد حالا هانیه را پای میز محاکمه کشانده و این زن با درخواست اولیای‌ دم به قصاص محکوم شده‌ است. او که در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده باید در انتظار اجرای حکم قصاصش باشد. او برای ما از روزی که با شوهرش آشنا شد، روزی که تصمیم به قتلش گرفت و روزی که نقشه‌اش را اجرایی کرد، می‌گوید.
کد خبر: ۴۶۸۱۵۰

چه مدتی با شوهرت زندگی می‌کردی؟

حدود 8 سالی می‌شد.

در این مدت با هم مشکل داشتید؟

به هر حال مثل هر زن و شوهری مشکلاتی با هم داشتیم و درگیر می‌شدیم.

بچه هم داشتید؟

بله ما یک پسر داشتیم که من خیلی از مشکلات زندگی را به خاطر او تحمل می‌کردم. من به خاطر پسرم هر کاری می‌کردم.

پس چه شد که به خاطر پسرت حاضر نشدی از قتل شوهرت دست برداری و او را کشتی؟

یک اتفاق بود. من نمی‌خواستم شوهرم را بکشم.

اما تو نقشه کشیدی و او را با اسید سوزاندی؟

بله، اما قصد نداشتم او را بکشم فقط می‌خواستم تنبیه‌اش کنم.

شوهرت چه کرده بود که لیاقت تنبیه را داشت؟

او مرا مجبور می‌کرد جایی زندگی کنم که دوست نداشتم. می‌گفت باید کاری را که من می‌گویم انجام دهی. در حالی که من نمی‌خواستم مطابق خواسته او رفتار کنم. شوهرم اصلا به خواسته‌های من توجهی نمی‌کرد و این موضوع خیلی من را اذیت می‌کرد.

خواسته شوهرت چه بود که باعث شد او را به قتل برسانی؟

اولا دوباره تاکید می‌کنم که من اصلا نمی‌خواستم او را بکشم و مرگ او یک اتفاق بود. من فقط از دست او ناراحت بودم. ما در شهر زندگی می‌کردیم و شوهرم مرا وادار کرد که با او به روستایی بروم و در یک باغ زندگی کنم.

من این زندگی را دوست نداشتم و بدم می‌آمد که این کار را بکنم. من بچه شهر بودم. ضمن این که برای آینده فرزندمان هم بهتر بود که در شهر زندگی کنیم، اما شوهرم این را متوجه نمی‌شد. یعنی شاید هم متوجه می‌شد، اما آنقدر مرد مغروری بود که نمی‌خواست قبول کند و می‌خواست مرا وادار کند به خواسته‌اش عمل کنم.

چرا شوهرت اصرار داشت که در باغ و در یک روستا زندگی کنید؟

می‌گفت در آنجا راحت‌تریم. می‌گفت بیشتر پول درمی‌آورد و از زندگی شهری دور است. او مرد خودخواهی بود و دلایلی برای کارش نداشت. اگر هم داشت در مورد آن با من صحبت نمی‌کرد و می‌گفت به تو ربطی ندارد. تو زنی و هر چه من می‌گویم را باید انجام دهی، اما من دوست نداشتم این کار را بکنم. من هم برای خودم نظری داشتم و شوهرم باید حرف‌های مرا قبول می‌کرد.

چرا با او صحبت نکردی و دلایل خودت را نگفتی؟

من این کار را کردم. خیلی صحبت کردم و گفتم اگر به روستا برویم و در یک باغ زندگی کنیم معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار بچه‌ماست، اما توجهی نکرد. اصلا قبول نمی‌کرد. می‌گفت من مرد هستم و من تصمیم می‌گیرم.

چند سال بود که آن باغ را داشتید؟

خیلی سال بود. شوهرم 4 سالی آن را به یک مرد افغان داد. البته نه این که آن مرد افغان صاحب باغ باشد. او در باغ کار و زندگی می‌کرد. بعد از 4سال شوهرم گفت که می‌خواهد آن باغ را خودش اداره کند. آن مرد را بیرون کرد و بعد هم مرا وادار کرد که به آن باغ برویم.

تو راضی نبودی به آن باغ بروی و در آنجا زندگی کنی. نتوانستی شوهرت را هم راضی کنی. می‌توانستی از او جدا شوی، چرا او را
کشتی؟

در خانواده ما طلاق چیز بدی است و کسی که طلاق می‌گیرد به او به چشم یک موجود اضافه نگاه می‌کنند. البته باید بگویم که من نمی‌خواستم شوهرم را بکشم. چون پدر بچه‌ام بود. پسرم او را دوست داشت. هرچند شوهرم آدم بداخلاقی بود، اما به هر حال پدر بچه‌ام بود.

چطور به ذهنت رسید که او را بکشی؟

می‌خواستم شوهرم را تنبیه کنم. نمی‌دانستم باید چطور این کار را بکنم. راستش می‌خواستم کاری کنم که او به حرفم گوش کند. یک روز در پارک با خانمی آشنا شدم.

او هم مثل من هر روز می‌آمد و کمی استراحت می‌کرد تا این که با هم دوست شدیم و من برایش درددل کردم. او گفت که شوهرم را تنبیه کنم.

به آن زن چه گفتی که او تو را به سمت قتل شوهرت هدایت کرد؟

گفتم شوهرم به حرفم گوش نمی‌کند و مرا مجبور می‌کند به خانه‌ای بروم که دوست ندارم آنجا باشم و زندگی کنم. خسته‌ام کرده است. او هم گفت که شوهرش را تنبیه کرده و او را وادار کرده که به حرف‌هایش گوش کند. من هم قبول کردم که کارهایی که آن زن گفته است را انجام دهم.

او چه راهی را برای تو پیشنهاد کرد؟

گفت که یک بار شوهرش او را وادار کرده کاری را انجام بدهد که دوست ندارد. او هم برای این که شوهرش را مجبور کند به حرف‌هایش گوش کند روی او اسید ریخته است. این زن به من گفت که شوهرش فقط سوخته است و هیچ مشکلی برایش پیش نیامده. البته گفت که این راه جواب داده و از آن به بعد شوهرش دیگر کاری به کار او نداشته است و هر چه او می‌گفته شوهرش هم انجام می‌داده. من هم فکر کردم اگر این کار را بکنم حتما شوهرم به حرفم گوش می‌دهد.

چطور اسید را تهیه کردی؟

آن را از مغازه خریداری کردم. گفتم برای چاه می‌خواهم. یک لیتر خریدم و به خانه برگشتم.

آن را کجا گذاشتی که شوهرت متوجه نشد؟

در یک ظرف ماست ریختم و در خانه مخفی کردم.

چه زمانی نقشه‌ات را عملی کردی؟

وقتی که در خانه جدید بودیم. شب اولی بود که رسیده بودیم. نیمه‌شب وقتی که مطمئن شدم شوهرم خواب است بلند شدم و به سراغ اسید رفتم. اسید را روی صورت شوهرم ریختم و او فریاد زد.

از کاری که کردی نترسیدی؟

وقتی شوهرم فریاد زد خیلی ترسیدم، اما دیگر نمی‌توانستم کاری بکنم. بلافاصله با همسایه‌ها تماس گرفتم و کمک خواستم او را به بیمارستان بردیم. در راه جانش را از دست داد.

در بازجویی‌های اولیه مدعی شدی که شوهرت توسط یک مرد غریبه با اسید سوزانده شده است. چرا چنین حرفی زدی و چه شد که اعترافت را پس گرفتی؟

من اول گفتم که مردی وارد خانه شد و قصد داشت مرا بکشد که شوهرم را بیدار کردم و آن مرد به سمت شوهرم رفت و او را سوزاند، اما بعد که پلیس سوالاتی از من پرسید نتوانستم جواب دهم و آنها فهمیدند که من دروغ می‌گویم. راستش از ترسم این کار را کردم. چون اصلا نمی‌خواستم شوهرم را بکشم و وقتی او مرد، خیلی ترسیدم و نمی‌خواستم کسی بفهمد چه کرده‌ام، خیلی خجالت می‌کشیدم.

پسرت می‌داند تو عامل قتل پدرش بودی؟

بله، خانواده پدری‌اش این موضوع را گفته‌اند. من خیلی نگران پسرم هستم. دوست ندارم او تحت تاثیر خانواده پدری‌اش باشد. من هر کاری کردم به خاطر پسرم بود. او لیاقت یک زندگی سالم و مرفه را داشت.

چرا در دادگاه منکر قتل شدی و بعد در آخرین دفاعیاتت دوباره واقعیت را گفتی؟

نمی‌خواستم جلوی پسرم بگویم چه اتفاقی افتاده‌ است، اما پسرم داشت به من نگاه می‌کرد. برای این که فکر نکند من آدم دروغگویی هستم در آخرین دفاعیاتم تصمیم گرفتم واقعیت را بگویم و این کار را کردم تا پسرم بداند دروغگو نیستم و به خاطر او دست به هر کاری می‌زنم. او تنها فرد مهم زندگی من است. اگر هم قصاص شوم برایم مهم نیست فقط می‌خواهم او خوشبخت باشد.

حرفی با اولیای‌دم داری؟

حرف من با پسرم است. دوست دارم بداند هرکاری کردم به خاطر او بود. با این که کار بدی کردم، اما نمی‌خواستم این طور شود. من دوست داشتم پسرم درس بخواند و زندگی خوبی داشته باشد، اما می‌دانستم در روستا این اتفاق نمی‌افتد. من از کاری که کردم معذرت می‌خواهم و از پسرم می‌خواهم که من را ببخشد. اگر شوهرم حاضر نبود به خاطر پسرش سختی را تحمل کند، اما من حاضرم به خاطر پسرم هر کاری بکنم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها