فرزندانم هم مثل من می‌شوند!

نام: فریبا‌‌ ـ‌ ل،متاهل سن و تحصیلات: 25سال ‌‌ـ‌ راهنمایی اتهام و مکان:حمل مواد مخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۵۹۲۱۵

فریبا اگرچه اولین بار است که به زندان می‌افتد، ولی با مفهوم حبس بخوبی آشناست و از کودکی معنی زندان را بخوبی درک کرده است. او 4 برادر و یک خواهر دارد و آن‌طور که خودش می‌گوید همه برادران و پدرش سابقه‌دارند: «همین الان هم آنها در زندان هستند. اتهام همه‌شان هم مواد است شوهرم هم در زندان است. او هم به خاطر مواد.» فریبا در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که پدر و برادرانش به مواد مخدر اعتیاد داشتند.

او در کلاس اول راهنمایی ترک تحصیل کرد و 13 سال بیشتر نداشت که لباس عروس پوشید. او در این مورد توضیح می‌دهد: «جلال دوست یکی از برادرانم بود. وقتی از من خواستگاری کرد خانواده‌ام مخالفتی نکردند خود من هم خیلی سنم کم بود و عقلم به جایی نمی‌رسید جلال آن موقع عمل نداشت، کار او دامداری بود چند تا گوسفند داشت و با همان‌ها پول درمی‌آورد. یکی از دوستانش او را به تریاک معتاد کرد.»

دوست جلال در شهری دیگر سکونت داشت و هر وقت به حاشیه تهران می‌آمد شب‌ها را در خانه این زن و شوهر می‌گذراند. فریبا توضیح می‌دهد: «دوست شوهرم معتاد بود و درخانه ما بساط منقل و وافور راه می‌انداخت، جلال هم پای بساط او تریاکی شد. اوایل تفریحی می‌کشید، اما بعدش بدجوری عملش زیاد شد و سراغ کراک رفت و دیگر نتوانست کار کند، برای همین بی‌پول ماندیم.»

شوهر فریبا برای این‌که مخارج زندگی و اعتیادش را تامین کند شروع به خرید و فروش مواد مخدر کرد. زن زندانی داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «بالاخره زندگی خرج داشت ما 4بچه داریم 3 پسر و یک دختر، بزرگ‌ترینشان 13 ساله است و آخری 9 ماهه. شوهرم برای همین مواد می‌فروخت تا این‌که بالاخره گیر افتاد، وقتی او زندانی شد اوضاع من هم خراب شد چون خانواده خودم که نمی‌توانستند کمکم کنند و خودشان یک پایشان در زندان بود و یک پا بیرون. خانواده شوهرم هم رابطه خوبی با من نداشتند، آنها می‌خواستند جلال با یکی از دختران فامیل‌شان ازدواج کند، برای همین از همان اول عروسی، با من خوب نبودند و من هم کاری به کار آنها نداشتم.»

زن زندانی چادرش را مرتب می‌کند و بعد از چند لحظه‌ای سکوت داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «به من و بچه‌ها خیلی سخت می‌گذشت، هیچ پولی نداشتیم برای همین شوهرم پیشنهاد داد مواد بفروشم. من خودم اهل مواد نبودم و دلم هم نمی‌خواست وارد این کار شوم، ولی چاره‌ای برایم نمانده بود. یک‌بار که به ملاقات جلال رفته بودم او آدرس یکی از دوستانش را داد و گفت می‌توانم از او عمده بخرم و خرد کنم و بفروشم، من هم از سر ناچاری قبول کردم.»

این‌گونه بود که فریبا تبدیل به فروشنده مواد مخدر شد. او می‌گوید: «اصلا از این کار راضی نبودم خیلی می‌ترسیدم که دستگیر شوم اگر گیر می‌افتادم بچه‌هایم بیچاره می‌شدند، اما هرچه فکر می‌کردم راه بهتری به نظرم نمی‌رسید، فقط با همین یک کار بود که می‌توانستم برای بچه‌ها شام بخرم وگرنه از گشنگی می‌مردیم.

من هر دفعه از دوست شوهرم مقداری کراک و شیشه می‌گرفتم و آنها را بسته‌بندی می‌کردم. خیلی زود مشتریان خودم را پیدا کردم، آنها هم عین برادران و پدرم بودند و اگر مواد به آنها نمی‌رسید می‌مردند؛ البته برادر کوچکم معتاد نیست او هم داستان زندگی‌اش شبیه من است. وقتی همه خانواده به زندان افتادند او برای این‌که خرج مادر و خواهرم را دربیاورد، شروع به موادفروشی کرد و گیر افتاد.»

فریبا 2 ماه به این کار ادامه داد تا این‌که توسط پلیس شناسایی و دستگیر شد. او می‌گوید: «وقتی به زندان افتادم دیگر به آخر خط رسیدم، بچه‌هایم آن روز در خانه تنها بودند، اما بعدش باخبر شدم پسرها را مادرشوهرم با خودش برده. دخترم هم پیش مادر خودم است. من زیاد نگران خودم نیستم، می‌دانم به این زودی‌ها آزاد نمی‌شوم، اما به هر حال اعدامم هم نمی‌کنند، ولی بچه‌ها خیلی سختی می‌کشند. بنده خداها در زندگی‌شان یک روز خوش هم نداشتند و از الان معلوم است آخر و عاقبت‌شان عین من و جلال می‌شود. همان‌طور که آخر و عاقبت من عین پدرم شد.»

زن جوان آهی می‌کشد و حرف‌هایش را این طور به پایان می‌رساند: «من خانواده درست و حسابی نداشتم و خودم و شوهرم هم پدر و مادر خوبی برای بچه‌هایمان نبودیم، معلوم است که آدم‌هایی مثل من آخرش این‌طور
می‌شوند.»

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها