در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یکی از خاطرات جالب من، سفرهایی است که با قایق در رودخانه به یک منطقه داشتیم، محلی که فقط با قایق میشد به آنجا رفت. روز سیزدهبدر فامیلها هر کدام سوار یک قایق میشدند و به آنجا میآمدند. هر قایق 2 پاروزن داشت که مهارتشان در پاروزنی بود. به آنجا که میرفتیم، بزرگترها با چوب آتش روشن میکردند و قوری و کتری را روی آتش میگذاشتند. آنموقعها فلاسک و گاز پیکنیک نبود. همه چیز را طبیعی درست میکردیم. نزدیک آنجا یک زیارتگاه هم بود که ما در بچگی به آن علیبنالحسین میگفتیم ولی مطمئن نیستم که اسم آن زیارتگاه واقعا همین است یا نه. اطراف آن زیارتگاه سرسبز و زیبا بود. ما بچهها این گردش یکروزه با قایق را بسیار دوست داشتیم. چون آن موقعها تقریبا 6 یا 7 ساله بودیم و هیچ وقت به ما اجازه نمیدادند تنهایی کنار رود برویم و بازی کنیم. ولی آن روز، روز آزادی ما بود که به راحتی کنار رود میرفتیم.
من 7 ساله بودم که پدرم فوت کرد. بعدها که بزرگتر شدم و خودم را بیشتر شناختم و با احساس خانواده هم آشنایی داشتم، شرایطی را فراهم میکردم تا در ایام عید با خانواده به سفر برویم. البته در سفرهای نوروزیمان به خانه فامیلها نمیرفتیم. چون در این مهمانیها تعارفها زیاد میشود و خانوادهام مجبورند که غذا درست کنند یا ظرف بشورند و من مایل نبودم چنین اتفاقی بیفتد. به همین خاطر معمولا به هتل میرفتیم تا خانوادهام هم استراحت کنند. در سفرهایمان هم بیشتر وقتمان را صرف دیدن مکانهای دیدنی و تاریخی میکردیم. مثلا بسیاری از آثار تاریخی شیراز و اصفهان را دیدهام. خلاصه این 13 روز عید برای خانوادهام فرصتی برای استراحت و دیدن شهرهای مختلف بود. در بازیهای کودکی من طبیعت نقش مهمی داشت. درختهای نخل استحکام زیادی دارد. ما هم به درختها طناب میبستیم و طناب بازی میکردیم. این یکی از بازیهای رایج بچههای جنوب است. ما یک مسابقه پسرانه هم داشتیم که ببینیم کدام پسر سریعتر میتواند از نخلها بالا برود و از آن بالا خرما بچیند. البته برای خرماشدن مراحل زیادی باید بگذرد. اول طلع است و بعد خارک و بعد هم رطب. وقتی رطبها کاملا له میشود، به خرما تبدیل میشود. تمام اینها بسیار خوشمزه است. خصوصا وقتی نصفش خارک است و نصفش رطب.
ما در بچگی خودمان قمقمههای طبیعی درست میکردیم! در درختهای خرما چیزی شبیه بسته وجود دارد که در آن نوعی خوراکی هست و به آن خوراکی طلع یا جُمّار میگویند. ما طلعها را درمیآوردیم. سر آن بسته مانند دم ماهی بود. ما جوری سر آن را قاچ میکردیم و خوراکیهایش را درمیآوردیم که بتوانیم دو سرش را به یک طناب ببندیم. بعد داخل آن آب میریختیم و طناب را گردنمان میانداختیم. آب در این بسته خیلی خنک باقی میماند و میتوانستیم برای مسافتهای طولانی از آن آب بنوشیم. ولی اگر زیاد میدویدیم، تمام آبها میریخت.
ما یک بازی دیگر هم داشتیم. یک رطب را انتخاب میکردیم و با مهارت خاص باید جوری کلاهک سر آن را بیرون میآوردیم که هسته رطب به آن چسبیده باشد. یعنی کلاهک و هسته به شکل آدمکی میشد که کلاه به سر داشت. هرکس میتوانست با مهارت این کار را انجام دهد، برنده میشد. ما نوبتی این کار را انجام میدادیم و به هم میگفتیم: شانست رو امتحان کن. یا این که: نیت بکن و کلاهک رطب را با هستهاش بیرون بیاور. البته این بازی بزرگترهایمان بود که مهارت زیادی هم در آن داشتند.من تا 7 سالگی شادگان بودم . بعد هم آمدم خرمشهر و تا 12سالگی هم در آنجا زندگی میکردم. بعد از آن هم دانشگاه قبول شدم و به تهران آمدم. من همین جا دلم میخواهد پیشاپیش عید را به تمام بچهها تبریک بگویم. بچهها سرمایه ما هستند. در ایام عید اگر هم به سفر میروید، شما پدر و مادرها مسوول مراقبت از آنها هستید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: