خانه بر و بچه‌ها

آخرِ دلتنگی

کد خبر: ۴۵۸۸۲۴

میخوام دست واژه‌ها رو بگیرم و زودی خودم رو بهت برسونم و حضوری بهت بگم؛ آخه این همه دلتنگی تو پاکت نامه جا نمی‌شه. سنگینیش مأمور اداره پست رو اذیت می‌کنه.کامران از بناب

کامی جاااان... داااداااشششش جان... دلبندم... اسم اون دیگه «پاکت» نیست، «بنز خااااور»ی، «ده چرخـ»ـی، «هیژده چرخـ»ـی! خلاصه یه چی تو این مایه‌هاس! می‌گیری؟ (نه؟ خُ لابد هنووووز فیشش رو نریخته‌ن به حساب! چیییی؟ فیش رو نمی‌ریزن به حسااااب...؟!)

مونولوگ

خیال شب‌هایم را شش‌دانگ به نامت سند زده‌ام. حتی کاخ‌هایی که هر شب می‌سازم و ویران می‌کنم. روزم را با خیال تو به شب گره می‌زنم و تا صبح می‌نشینم و آن را باز می‌کنم.

اما تو چه؟ این‌قدر صبور شده‌ای که حالم را هم نمی‌پرسی. البته بهتر... چون از دروغ گفتن بیزارم؛ بیزار.

بهاره عاطفی از اهواز

الان صدا استرییوس؟ ...یک دو سه... آزمایش می‌شود... الو الو الو... حالت خوبه؟! گمونم نه‌هاااا...! الو... الو... الو... مطمئنی... مئنی... مئنی... نی‌نی... نی‌نی... نی‌نی...! (دِ خُ بابا صدا اکو داره... گیری دادییاااا...!)

گلوگیر

حتی تو هم مطمئن می‌شوی که دیگر هیچ چیز فایده ندارد. نه حرف زدن در موردش به جایی می‌رسد، نه کاری از دستت برمی‌آید. باید بنشینید و همدیگر را نگاه کنید. غبار غمی که در فضا پیچیده آن‌قدر غلیظ است که نمی‌گذارد نفست دربیاید. داری خفه می‌شوی اما او روبه‌رویت نشسته... خونسرد، آرام، و انگار که چه خوب با همه چیز کنار آمده و انگار اصلاً همه چیز همان جایی‌ست که باید باشد و چه خوب پذیرفته که گریزی نیست، پس باید قوی باشد. چه محکم نشسته و هنوز هم چقدر معقول و معتدل است؛ و چقدر در اعتدال افراط می‌کند و تو احساس می‌کنی که حرفی توی گلویت هست که دارد خفه‌ات می کند.

احساس می‌کنی که دلت می‌خواهد بپری روی میز و داد بزنی: «هی هی! پاشو، بیا از تو پادگان بیرون! پاشو بریم بازی کنیم! وقتشه که دیگه خودت رو ببخشی! که از تبعید برگردی...» اما این کار را نمی‌کنی. چون او آن‌قدر محکم نشسته که نمی‌توانی باور کنی که هنوز امیدی هست.

مریم چیت‌ساززاده

تله‌پاتی

زندگی یادم داد.../ نه تو یادم دادی!/ که نباید از عشق/ به صداقت برسی/ حیله باید آموخت/ از وجودت، چشمت/ از نگاهت، خشمت/ خوب یادم مانده/ از بیانت سردی/ باز هم نامردی/ کاش یادم می‌رفت/ خسته از رؤیایت/ در هیاهوی سکوت/ با دلی آسوده/ نه تو یادم دادی!/ زندگی یادم داد/ که امیدم را باد/ سوی هر جا نبرد/ که نبازم به دروغ/ که ننازم به فریب/ دل من اهل کلک نیست بدان/ گرچه صدق از تو مرا دور کند/ هر کجا هستی باش/ دل من با دل تو/ تله‌پاتی دارد.

بدون نام

* تله‌پاتی یعنی از همینا که آخرش می‌گی: خخخخرررر!!! پفففف؟! ...هاااان...؟ آرهههه...؟

برف‌بازیِ خاله خرسه

همون جوری که دستامون یخ می‌کنه و دستکش می‌پوشیم تا گرم شیم، آدم برفی رو درست می‌کنیم و وقتی فهمیدیم کامل و بی‌نقصه، یکی از شال و کلاه‌های زمستونی خودمون رو که خیلی هم دوست داریم می‌بخشیم بهش... کار ما از رو مهربونیه ولی طعم محبت ما واسه اون، شاید زیاد خوشایند نباشه. آخه با محبتمون، گرما بهش می‌دیم و با گرما نیستی رو...!

چطوره بعد [از] این، تو زمستون بریم سراغ لباسای تابستونی و یه کلاه لبه‌دار و خنک‌تر براش بیاریم تا محبت ما با زبون آدم‌برفیمون همخونی داشته باشه...!

جوجه 18 روزه

ماستمالی می‌کنند

از سفیدی پر شده دنیای ما/ بس که مردم ماستمالی می‌کنند/ توی دانشگاه، توی مدرسه/ توی تدریس هر کجا کم آورند/ با یه جمله، ماستمالی می‌کنند/ وقت تمرین دادن و تکلیف‌ها/ یا میان‌ترم یا که پایان‌ترم‌ها/ با تقلب، ماستمالی می‌کنند/ در اداره یا که شرکت، هرکجا/ با «جلسه داردِ» یک منشی/ با یه امضا ماستمالی می کنند/ توی ساخت برج‌ها یا خانه‌ها/ با یه نازک‌کاری و دیوارکشی/ یا یه سیمان ماستمالی می‌کنند/ هر کسی هر جا هر گندی زده/ اشتباهی از کسی گر سر زده/ با «ببخشید» ماستمالی می‌کنند/ من نمی‌دانم که نقش ماست چیست/ بهر خوردن بوده یا که مال چیست/ شایدم پوکی شده در استخوان/ بهر درمان ماست‌مالی می‌کنند/ من که دیگر سست گشته این تنم/ نای گفتن رفته از فرق سرم/ بس که مردم ماستمالی می‌کنند.

نسیم صبح

ماست‌مالی میییی‌کنییییممم: آففریییین... به‌به... چه‌چه! (چون طنز بود و ذوق‌زده شدیم، طبق قرارمون، ماست‌مالی‌های وزنی و بیتی و معناییت رو بی‌خیال شدم، آوردمش وسط صفحه... خووووفهههه؟!)

عجب حکایتی‌ست!

حکایت من حکایت کسی است که عاشق قایق‌سواری بود اما دریا نداشت، همسفر داشت اما تنها بود، حکایت کسی که ضجه نزد اما زجرها کشید، اشک نریخت اما گریه کرد، مثل پرنده‌ای که دلش هوای پریدن داشت اما در قفس گرفتار بود. حکایت من حکایت چوپان دروغگوست که دروغگو نبود، فقط فریاد تنهایی سرمی‌داد... اما افسوس که کسی نفهمید تنهایی چوپان را!

در این میان، فقط گرگ بود که فهمید چوپان، تنهاست! حکایت تو هم حکایت نامهربانی و درندگی‌ست، که آمدی دل بردی اما دل ندادی، عادت دادی اما... آخرش رفتی!

رضوان از کنگاور

پارک را قدم می‌زنیم

در مسیر زندگی، بی‌هوا، فقط مثال عابری که توی پارک راه می‌رود، راه می‌رویم. توی راهمان اگر که بود صندلی کمی نگاه می‌کنیم. فکرمان سوی فعل نشستن است، اشتباه می‌کنیم. می‌نشینیم... راه را نگاه می‌کنیم. وقت می‌رود و باز، کار اشتباه می‌کنیم.

چشم‌هایمان به عابران که می‌خورد، بلند می‌شویم، راه می‌رویم. کارهای اشتباه می‌کنیم. کوچک و بزرگ... اشتباه‌های کرده را مدام، تکرار می‌کنیم. لحظه‌ای به ذهنمان نمی‌رسد کی؟ کجای راه زندگی، کار را تمام می‌کنیم؟ انتهای پارک را همیشه دور می‌زنیم، راه‌های رفته را بارها و بارها، از کتاب زندگی، ورق زده نگاه می‌کنیم. توی پارک هم همیشه آسمان، سهمی از دیدگان عابران نمی‌برد. چون فقط به راهمان نگاه می‌کنیم. ما چه کار می‌کنیم؟ عابران زندگی حواسمان کجاست؟ آسمان انتهای راه زندگی ماست. اندکی به آسمان نگاه می‌کنیم؟

رجبی از کرج

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها