در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«شوهرم هیچوقت به من اهمیت نمیداد. 7 سال از ازدواجمان میگذشت و در این سالها هرگز احساس نکردم که مرا با تمام وجود دوست دارد یا حتی اهمیتی به من میدهد. هر چه در موردش میدانستم این بود که خانوادهای فقیر داشته که سبب شده با سختی و رنج بزرگ شود و از وقتی که با من ازدواج کرده شرایط زندگیاش بهتر شده است. این احساس که او تنها به خاطر پول با من وصلت کرده و در واقع اهمیتی به من نمیدهد یک لحظه رهایم نمیکرد و هر چه سالهای بیشتری از زندگیمان میگذشت این فکر را بیشتر و بیشتر با خودم حمل میکردم. دوست نداشتم این طور باشد، اما انگار حقیقت همین بود. شوهرم مرا دوست نداشت و تنها برای اینکه به موقعیت بهتری از لحاظ مالی و اجتماعی برسد مرا تحمل میکرد.
بالاخره به این فکر رسیدم که بهتر است علاقهاش را نسبت به خودم امتحان کنم. میدانم که بدترین کارممکن را انجام دادم، اما تنها راهی بود که میتوانست ثابت کند او چه احساسی به من دارد. ناچار برای رسیدن به سوالهای ذهنم راه پر خطری طی کردم که آخرش به زندان ختم خواهد شد.»
تریسی فرانکوم، معلم باتجربه پیانوست که به اتهام دروغگویی به پلیس و ایجاد وحشت برای همسرش به دادگاه احضار شده تا از خود دفاع کند. این معلم که سالیان سال صدها شاگرد بااستعداد را تعلیم داده و بخوبی از آنها نوازندههای پیانو ساخته متهم است با دروغگویی و ادعای اینکه مردی مسلح مدام او را تعقیب میکند تا به او آسیب برساند پروندهای دروغین نزد پلیس تشکیل داده که سبب هزینههای بیشمار برای ماموران و نگرانیهای بیش از اندازه برای همسرش شده است. این زن که برای اثبات ادعایش حتی چندین بار خود را زخمی کرده تا اطرافیانش باور کنند توسط مردی دیوانه تهدید میشود با وجود سلامت روانی در دادگاه حاضر شده تا از خود دفاع کند. دهها هزار پوند هزینه و غرامتی که او باید به پلیس پرداخت کند از جمله هزینههایی است که او به خاطر دروغگوییاش متحمل خواهد شد.
او مرا دوست نداشت
«من والدین بسیار خوب و ثروتمندی داشتم که همه عمر از من حمایت کرده بودند. تا چند سال قبل که فوت کنند و مرا تنها بگذارند زندگی خیلی خوبی داشتم. از آنها راضی بودم و حمایتهایشان سبب شده بود که همیشه به نواختن پیانو علاقهمند باشم. بعد از مرگ والدینم بود که احساس تنهایی شدید به من فشار میآورد. راهی به جز اینکه ازدواج کنم نداشتم، اما در سالهای جوانی هرگز با کسی آشنا نشده بودم و همه وقتم را در کلاسهای موسیقی گذرانده بودم. وقتی شوهر آیندهام از من درخواست ازدواج کرد باور نمیکردم. او معلم دیگری در کلاس موسیقی بود که من در آن درس میدادم و مردی بسیار آرام و ساده بود. وقتی به او گفتم دلیلش برای ازدواج با من چیست، جواب داد که ما هر دو تنها هستیم و میتوانیم به این طریق به یکدیگر کمک کنیم.
جوابش آنقدر صادقانه بود که باور کردم و خیلی زود ازدواج کردیم. بعدها به مرور متوجه شدم او والدین بسیار فقیری داشته که هرگز حمایتش نکردهاند و تنها منبع درآمدش کلاسیهایی بوده که در آن با من همکار بوده است. در عین حال قرض زیادی داشت که به خاطر پرداخت هزینه بیماری کبدی مادرزادی متحمل شده بود و بعد از ازدواج به آن اعتراف کرد. من به ناچار کمکش کردم تا از شر مشکلات مالی متعددی که داشت رها شود، اما احساس خوبی به ازدواجمان نداشتم. نمیدانم چرا او را به شدت از خودم دور احساس میکردم و فکر میکردم او تنها بهخاطر پول با من ازدواج کرده است. سالها با اینکه در کنار هم زندگی کردیم و به نظر میرسید هیچ مشکلی با هم نداریم، اما احساس خوبی نداشتم. حتی سکوت کردنش در برابر هرچه من میگفتم به نظر عادی نبود و برایم جای شک و شبهه باقی میگذاشت. انگار واقعا او مرا دوست نداشت.
به ناچار و برای اینکه تنها نباشم با او زندگی میکردم اما راحت نبودم تا اینکه فکری به نظرم رسید. برای جلب توجهش باید کاری میکردم و تنها فکری که به نظرم رسید نقشهای بچگانه بود. باید میگفتم فردی مرا اذیت میکند تا ببینم چه حد نگرانم است و تا کجا به خاطر این موضوع پیش خواهد رفت؛ اشتباهی که تاوان سنگینی برایش خواهم پرداخت.»
بیمار روانی در تعقیب معلم پیانو
پرونده درخواست کمک معلم پیانویی که ادعا میکرد مردی جوان مدام او را تهدید به مرگ میکند توسط همسر این زن تشکیل شد. بنا به گفتههای خانم تریسی او مدام توسط فردی ناشناس تعقیب میشد و با چاقو هدف قرار میگرفت. پلیس با وجود اینکه در طول تنها 6 هفته این زن 4 بار هدف حملات این مرد قرار گرفته بود بناچار تلاش گستردهای برای دستگیری این فرد ناشناس آغاز کرد و حتی از بالگرد برای ردیابی مرد خشن که چهره مبدلش توسط معلم پیانو در رایانههای پلیس ساخته شده بود کمک گرفت.
معلم پیانو که در درگیری با مهاجم چندین بار مجروح شده و حتی انگشت شست دستش به خاطر درگیری با چاقوی مرد بیرحم قطع شده بود از وضعیتش ابراز انزجار میکرد و در عین حال شوهرش که بشدت نگران او بود هر روز با حضور در پاسگاه پلیس از ماموران میخواست هر چه زودتر مرد روانی را که در تعقیب همسرش بود دستگیر کنند. جراحات عمیق وارد شده به سر و صورت و دستان این زن در 4 بار حمله که زمان تنهاییاش در خیابان صورت میگرفت حتی ساکنان دیگر شهر یورکشیار انگلیس را ترسانده بود و پخش خبر مهاجمی
چاقو به دست جو را به شدت متشنج کرده بود.
تلاش برای دستگیری مهاجم تا جایی پیش رفت که کانالهای رادیویی محلی از مردم درخواست کمک کردند، اما یک اشتباه همه چیز را فاش کرد. خانم تریسی در آخرین تهدیدی که شده بود نتوانست همه شواهد را از بین ببرد و پلیس متوجه شد همه حملات و داستانهای تهدیدآمیز، ساخته ذهن معلم پیانو و با دستان خودش صورت گرفته است؛ اتفاقی نادر که معلم باتجربه را راهی دادگاه کرده تا به خاطر داستان خیالیاش پاسخگو باشد.
نیاز به توجه داشتم
«وقتی نقشه حملات فرد ناشناس به خودم را طراحی میکردم با خودم فکر کردم این تنها راهی است که میتواند توجه شوهرم را بیش از پیش به من جلب کند. باید کاری میکردم تا میفهمیدم او نه به خاطر داراییهایم، بلکه به خاطر علاقه به زندگیمان ادامه میدهد. اولین باری که ادعای حمله فرد ناشناس را مطرح کردم عکسالعملی بینهایت خوب از خودش نشان داد. بشدت نگران بود و مدام از من سوالهایی میپرسید که نشان میداد واقعا نگران من است. فکرش را نمیکردم که موضوع را به پلیس بکشاند، اما به اجبار راهی پاسگاه شدیم تا شکایتی از فردی ناشناس که با چاقو به من حمله کرده بود ثبت کنیم. از اینکه میدیدم بسیار نگران است خوشحال بودم و این احساس سرانجام سبب شد به این کار اعتیاد پیدا کنم. هر چند روز یک بار ادعا میکردم که مرد ناشناس باز هم به من نزدیک شده یا با چاقو مرا تهدید کرده یا پیغامهای تهدیدآمیز برایم فرستاده است.
جراحاتی را عمدا روی دستها و صورتم ایجاد میکردم تا واقعیت را بهتر جلوه بدهم و میدیدم که این کارها سبب شده شوهرم بیش از پیش به من توجه نشان بدهد. باور نمیکردم اینقدر مرا دوست داشته باشد که حملات فردی دیوانه که خودم در ذهنم ساخته بودم تا این حد آشفتهاش کند. هر روز با من به محل کارم میآمد و تا جایی که میتوانست مرا تنها نمیگذاشت و من که به این رفتارش علاقه داشتم به محض اینکه یک بار تنها میشدم، حملهای را طراحی و اجرا میکردم. پلیس به خاطر فشارهای شوهرم ماجرا را جدی گرفته بود و بدون اینکه خودم بخواهم وارد قضیهای شده بودم که راه فراری نداشت. به دستور پلیس چهرهای را شبیه آنچه از فرد مهاجم دیده بودم در رایانه آنها طراحی کردم و فورا این عکس در اختیار ماموران قرار گرفت تا مهاجم دستگیر شود. حتی یک بارجوانی به مدت 18 ساعت مورد بازجویی پلیس قرار گرفت تا شاید به عنوان مهاجم اعتراف کند و من که از دور شاهد این ماجراها بودم هم ترسیده و هم خشنود میشدم. بالاخره توانسته بودم نیازم به توجه را برآورده کنم و این برایم کافی بود.
وقتی در آخرین اقدام جای انگشتان دستم را از چاقویی که ادعا کردم از مهاجم در بسته پستی تهدیدآمیز برایم فرستاده شده پاک نکردم همه چیز رو شد. پلیس فهمید در پاکتی که هنوز درش را باز نکرده بودم جای انگشتانم قرار دارد، پس من خودم مسبب همه این حوادث بودهام. چارهای جز اعتراف نداشتم و راهی دادگاه شدم. تنها دفاعی که از خودم دارم این است که نیازم به توجه شوهرم و پاسخ به سوالاتم سبب کارهایم شده و امیدوارم او و پلیس مرا ببخشند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: