زندگی متفاوت‌ گاهی موهبت است

کد خبر: ۴۵۶۲۵۶

دختر 4 ساله باب، باربارا روی پاهای پدرش نشسته بود و آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت. دخترک هم غمگین و خسته بود. همسر باب چند روز پیش فوت کرده بود و باربارای کوچک نمی‌توانست مفهوم این کار مادرش را درک کند. او نمی‌فهمید چرا مادرش او را برای همیشه ترک کرده و هیچ وقت به خانه برنمی‌گردد. برای همین گریه می‌کرد و نمی‌دانست با دلتنگی‌اش چه کند.

باربارا برگشت و به پدرش نگاه کرد، به چشم‌های او خیره شد و پرسید: چرا مامان مثل بقیه مادرها نیست؟ چرا فقط او رفت؟

تمام بدن باب می‌لرزید. دهانش قفل شده بود و توان صحبت نداشت. چشم‌هایش پر از اشک بود و صدایش می‌لرزید، اما می‌دانست برای آرامش باربارا نباید گریه کند. نباید دخترک را بیشتر از این ناراحت می‌کرد. اما سوال او موجی از غم و اندوه را همراه آورد، غمی که با عصبانیت آمیخته بود. باب به این نوع زندگی عادت داشت؛ زندگی متفاوت و همراه با اتفاقاتی غیرمعمول.

وقتی باب‌ کوچک بود، همیشه بچه‌ها او را اذیت می‌کردند و با مسخره کردن و کتک‌زدن او، حرفشان را پیش می‌بردند. او آنقدر ریز و لاغر بود که نمی‌توانست با تیم ورزشی مدرسه همراه شود و... در هر صورت هرچه بود، باب از همان دوران کودکی، زندگی متفاوتی را تجربه کرده بود؛ زندگی او شبیه هیچ‌کس نبود. بالاخره درس باب تمام شد و با دختری که عاشقش بود، ازدواج کرد. در این هنگام از خداوند سپاسگزاری می‌کرد و می‌دانست زندگی خوب و ایده‌آلی دارد؛ همسری مهربان و دوست داشتنی، شغلی مناسب و زندگی‌ای آرام و لذتبخش. پس از مدتی، دختر کوچولوی او هم به دنیا آمد و این خوشبختی را تکمیل کرد، اما متاسفانه عمر این زندگی شیرین خیلی کوتاه بود.

همسر باب نتوانست با بیماری مبارزه کند و درست چند روز قبل از سال نو، آنها را برای همیشه تنها گذاشت. حالا باب و دختر کوچکش با هم در خانه‌ای با 2 اتاق خواب در یکی از محله‌های فقیر نشین شیکاگو زندگی می‌کردند.

در این وضعیت، باب فقط تلاش می‌کرد دخترک را کمی شادتر کند. دوست نداشت دخترش قبل از سال نو این همه گریه کند و اشک بریزد، اما هیچ پولی هم برای خریدن هدیه سال نو نداشت. با خودش فکر کرد اگر نمی‌تواند برای باربارا هدیه‌ای زیبا بخرد، حداقل باید چیزی برای دخترک آماده کند؛ یک کتاب داستان!

باب در ذهنش شخصیت‌های کارتونی زیادی ساخت و شروع کرد به نوشتن داستان زندگی این حیوانات کارتونی. آرام کردن باربارا تنها هدف باب بود و فکر می‌کرد با نوشتن این کتاب حتماً موفق خواهد شد.

باب بارها و بارها داستان را مرور کرد و هر دفعه تغییراتی داد که داستان را زیباتر و دلنشین‌تر از قبل می‌کرد. بعد از این‌که نوشتن داستان تمام شد، باب سراغ ناشری رفت تا درباره چاپ کتابش سوال کند؛ کتابی به اسم «رادولف، گوزنی با بینی قرمز».

کتاب چاپ شد و تا سال بعد میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسید. ناشران مختلفی به باب مراجعه کردند و از او درباره کارهایش پرسیدند. کتاب همچنان با موفقیت فروش می‌رفت تا این‌که بالاخره پرفروش‌ترین کتاب سال شد. حالا باب نه‌تنها باربارای کوچک را آرام‌تر کرده بود، بلکه خودش هم مرد ثروتمندی شده بود که همه او را می‌شناختند.

هدیه‌ای که باب با عشق و علاقه برای دخترش آماده کرده بود، سال‌ها باقی ماند و با عشقی بیشتر دست در دست بچه‌ها چرخید، اما در این میان، باب نکته مهمی آموخت؛ متفاوت بودن همیشه بد نیست و گاهی بزرگ‌ترین نعمت زندگی انسان به حساب می‌آید.

مترجم: زهره شعاع

motivateus.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها