انقلاب و مبانی آن در گفت‌وگو با دکتر عماد افروغ

امام (ره) نگاه صفر و یکی نداشت

اشاره: دکتر عماد افروغ در کتاب «انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن» که چاپ اول آن در سال 1386 منتشر شد، با محوریت جایگاه حضرت امام(ره) به عنوان نظریه‌پرداز اصلی انقلاب اسلامی و با واکاوی مبانی نظری و فلسفی ـ عرفانی ایشان، تلاش کرد تا زمینه لازم را برای یکی از ضروری‌ترین و در عین‌حال مغفول‌ترین نیازها و چالش‌های فکری، یعنی فهم و تبیین دقیق و علمی ـ فلسفی انقلاب اسلامی و درک دلالت‌ها و پیام‌های متنوع و تو در توی حکمی، معنوی، سیاسی و اجتماعی فراهم کند.‌
کد خبر: ۴۵۵۷۵۰

« آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی » ، « ماهیت ، ضرورت و ارکان نقد در جمهوری اسلامی»، «تبیین فلسفی انقلاب اسلامی بر اساس حکمت متعالی»، «مبانی و قلمرو احیاءگری دینی امام خمینی(ره)»، «ربط دو گفتمان مشروطه و انقلاب اسلامی»، «مردم‌سالاری دینی»، «آزادی در اندیشه امام خمینی(ره)»، «دموکراسی در اندیشه امام خمینی(ره)» و «معناداری مردم‌سالاری دینی» از عناوین گفتارهای این کتاب  به شمار می‌روند.
در گفت‌وگویی با افروغ، ابعادی از مسائل نظری انقلاب اسلامی بررسی شد که اکنون از نظر شما  می‌گذرد.

می‌گویند طبیعتا پس از هر انقلاب برای به وجود آمدن یک نظام واحد منسجم سیاسی، یک گفتمان حاکم می‌شود، این مسأله بعد از انقلاب اسلامی با به وجود آمدن جمهوری اسلامی نیز به وقوع پیوست و اکنون نیز با تأکید امام(ره) تسلط این گفتمان از مسیر دموکراتیک صورت گرفت اما به‌رغم گفتارهایی از سوی امام(ره) و رهبر معظم انقلاب در جذب حداکثری، چرا پس از گذشت بیش از 3 دهه از پیروزی انقلاب اسلامی، همواره شاهد ایجاد شکاف میان خانواده انقلاب بودیم و هستیم و هر از چند گاه طیفی ازاین خانواده به حاشیه رانده و حذف می‌شود؟

این سوال از آن دسته سوال‌هایی است که حاوی جواب هم بود؛ یعنی هم سوال بود و هم جواب! سوال شما که مشخص است، چرا روز به روز شاهد شکاف فزاینده هستیم و عده‌ای می‌کوشند تا عده دیگر را حذف کنند؟ شاید هم عده‌ای خودشان بستر حذف شدن یا نوعی بهانه‌گیری را فراهم می‌کنند. پاسخ را هم خود شما گفتید و این بود که انقلاب از یک مسیر دموکراتیک عبور کرد و به نظامی بنام جمهوری اسلامی رسید. من فکر می‌کنم که پاسخ در همین مطلب است که خیلی روشن است. پاسخ این است که ما متوجه وجه مردم‌سالاری و جمهوریت این حکومت و لوازم و ملزومات آن نیستیم. حال آیا این صرفا به بعد از انقلاب اسلامی بر می‌گردد یا ریشه‌های کهن و تاریخی دیرینه دارد، بحث دیگری است. نمی‌توانم این ریشه‌ها را صرفا به بعد از انقلاب اسلامی برگردانم. این امر ریشه‌های محکم دارد و فکر می‌کنم بخشی از این ریشه‌ها در منشور روحانیت حضرت امام(ره) قابل کشف است.

بر منشور روحانیت امام(ره) خیلی تأکید دارم؛ این منشور، در سال 1367 نوشته شده است. سال 67 سال رحلت حضرت امام(ره) است، در این منشور حضرت امام(ره) دقیقا به گونه‌ای ریشه‌های تاریخی ـ دینی را که بعضا در حوزه‌ها رخنه کرده، مانند نگرش‌های ضد فلسفی ـ عرفانی، تحجر و تفکرات حجتیه‌ای و ولایتی‌های دیروز و مدعیان امروز را بر ملا می‌کنند. عبارت معروف امام در این منشور پرده از عمق انزجار ایشان از این دسته افراد بر می‌دارد: خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی‌های دیگران نخورده است. با این مبنا بخشی از پاسخ شما در همین نگرش عقل‌ناباوران، سطحی‌نگران و جمودگرایان در فهم مبنای عقلی این حکومت نهفته است و ما نمی‌توانیم وقتی پای عقل را به میان می‌‌کشیم، به گونه‌ای پای اختیار و حتی به گونه‌ای پای نوعی مردم‌سالاری را به میان نکشیم، اما مدافع مردم‌سالاری خنثی نیستیم، مردم‌سالاری جهت‌دار، اخلاق محور و فضیلت‌مدار ـ که اتفاقا آن هم ریشه در عقل دارد ـ مراد ماست. این طور نیست که عقل صرفا بخواهد از یک انتخاب و آزادی مطلق دفاع کند و به جهت آن انتخاب و آزادی بی‌توجه باشد. بالطبع، یکی از نتایج این بی‌توجهی‌ها و کم لطفی‌ها به حقوق انسانی، نگاه صرفا تکلیف‌گرا و ابزارگرا به انسان و شهروند جمهوری اسلامی است که تا حدودی شاهد آن هستیم.

می‌توانیم همین را مبنا قرار دهیم و قدری وسیع‌تر بنگریم. به نظرم در کل ما فهم صحیحی از انقلاب اسلامی به دست نداده ایم. نظریه‌ای که صبغه فلسفی، عرفانی، کلامی و فقهی انقلاب و نسبت آن را با کاستی‌ها، مسائل و مصائب ما در بدو پیدایش انقلاب و با شرایط فرهنگی و تمدنی و تاریخی ما و نوع مدیریت امام(ره) را ـ که ملهم از نگرش صدرایی ایشان است ـ معلوم کند. امام(ره) حسب تأثیری که از ملاصدرا گرفته است، اولا به اختیار انسان بهای زیادی داده است. از نظر ملاصدرا، اختیار جزء ذات و سرشت انسان و بخش اضطراری وجود او است. این اختیار در مدیریت امام(ره) متجلی بود، مثلا جایی امام(ره) می‌فرمایند: در جمهوری اسلامی جز در موارد نادری که اسلام و حیثیت نظام در خطر باشد، آن هم با تشخیص موضوع از طرف کارشناسان دانا، هیچ کس نمی‌تواند رأی خود را به دیگری تحمیل کند، و خدا آن روز را هم نیاورد. (صحیفه امام،ج 21، ص 142)، یعنی امام(ره) نگاه اولا و بالذاتشان، نگاه مختار به انسان است. نکته دوم بحث ایشان در منشور برادری است. به نظر بنده، تذکرات ایشان در این منشور ملهم از نگرش وحدت در عین کثرت وجودی ملاصدراست که امام حسب تفکر ناثنویت‌گرا و دیالکتیکشان، به ساحت عملی و مدیریتی خود تسری داده‌اند. این تفکر مدیریتی مانع می‌شد که گروهی به‌طور فزاینده و با لطایف‌الحیلی گروه‌های دیگر را حذف کند. در این منشور، امام(ره) با سعه‌صدر مثال زدنی خویش، با تمام گروه‌ها برخورد می‌کند و خط قرمز را انقلاب، اسلام و شعار نه شرقی، نه غربی و نه اختلاف سلایق و تفاوت‌های اجتناب ناپذیر قرار می‌دهد. کسی حق ندارد به صرف اختلاف سلیقه اقتصادی، سیاسی یا فرهنگی، گروهی دیگر را حذف کند. این مدیرت فراجناحی یکی از عواملی بود که اجازه نمی‌داد گروهی، گروه دیگر را بسادگی و فله‌ای و بدون طی شدن مراحل قضایی حذف کند. امام(ره) براحتی اجازه نمی‌دادند که کسی برخورد صفر و یک کند. نگاه امام(ره) قطبی نبود، طیفی بود. مگر می‌شود جامعه را به صورت صفر و یکی و بدون توجه به سلایق و آراء مختلف اداره کرد؟ وانگهی؛ وقتی خوب نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم کسانی که با رویکرد حذفی، خود را یک می‌پندارند، دچار توهم شده و در واقع، امر بر آنان مشتبه شده است. نه شما یک هستید و نه دیگران صفر، این یک و صفر کردن‌ها، آن هم با لعاب دینی و انقلابی، اگر توهم و جهالت نباشد، یک کلاهبرداری سیاسی آشکار است.

بعضی وقت‌ها ما به خاطر وحدت چیزی نمی‌گوییم اما پندار و توهم تا کجا؟! بعضی خود را یک پنداشتند؛ در حالی که خیلی از آنها در حد صفر هم نیستند و دیگری را صفر پنداشتند؛ در حالی‌که دیگران اگر یک نباشند، صفر هم نیستند. باید توجه به جذب حداکثری و ملزومات آن داشت. وقتی می‌توان یک را صفر و صفر را یک دید، نگاه تقلیل‌گرا هم پیش می‌آید، یعنی اگر کسی با سلیقه سیاسی من سازگار نبود، بلافاصله به ضد ولایت فقیه متهم می‌شود، اختلاف سیاسی با یک گروه سیاسی داشتن چه ربطی با ضدیت با ولایت فقیه دارد؟ کسی است که ولایت فقیه را قبول دارد اما چون با فلان گروه اختلاف سلیقه سیاسی دارد، بلافاصله به او تهمت می‌زنند که ضد ولایت فقیه است و بعد هم یک سکو بالاتر، او را ضد اسلام و ضد خدا معرفی می‌کنند و فرصت پیدا کنند مُهر کفر و ارتداد بر پیشانی او می‌کوبند. اینها به نظرم یا جهل است یا توهم یا رندی و کلاهبرداری و من وجه سوم را محتمل‌تر می‌دانم. اینها رندی است. احساس می‌کنند که منافعشان پشت دفاع از رهبری بهتر تأمین می‌شود والا خودشان هم می‌دانند که نه این اختلاف سلیقه ربطی به ضدیت با ولایت فقیه دارد و نه نگاه خودشان، یک نگاه ولایی خالص است، بلکه اقتضائات زمان است، یعنی اگر شرایط دیگری حاکم شود، اینها پشت جایگاه دیگری سنگر می‌گیرند.

 نکته سوم در اندیشه امام(ره) بحث مصلحت، زمان، مکان و احکام حکومتی است اما نه با تشخیص‌های غیر قاعده مند و غیر روش مند شخصی که خدای ناکرده شبهه دیکتاتوری را پیش آورد. این اختیار هم قاعده‌مند و منضبط است، یعنی برای خودش ادله و زمینه ظهور و تشخیص دارد. این‌گونه نیست که ابن الوقتی رهبر انقلاب، حَسَب اراده و تشخیص فردی غیرمنضبط خود به این نتیجه برسد که فعلا ما باید فلان حکم را تعطیل کنیم. نه! این طور نیست. اینها توهین به امام(ره) است. این بی‌توجهی‌هاست که بخشی از این ریزش‌ها را رقم می‌زند.

آیا عوامل ساختاری هم در این امر نقش دارد؟

عوامل ساختاری مربوط به ظرف جامعه ایرانی است؛ ظرفی است که در تاریخ ما ریشه داشته اما از زمان پهلوی با دولت ـ ملت‌سازی از بالا و تمرکز گرایی و با اقتصاد نفتی تقویت شده و وجوهی از آن به بعد از انقلاب هم منتقل شده است. همان ظرف رابطه «قدرت ـ ثروت» و رابطه مرکز پیرامونی در اداره کشور.

ساختار سیاسی ما به‌گونه‌ای است که قدرت دولتی حرف اول و تا حدودی حرف آخر را می‌زند و این قدرت دولتی مجرای دستیابی به سرمایه‌های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بیشتر است و امروزه ما شاهد رابطه متقابل قدرت و ثروت هستیم، یعنی قدرت دولتی به ثروت رسیده و این ثروت دولتی بازخوردی روی دستیابی بیشتر به قدرت دولتی پیدا کرده است. اکنون دخالت‌های قدرت دولتی و ثروت‌های به دست آمده از این جایگاه را در امر انتخابات به وضوح دیده و می‌بینیم. دیروز هم می‌دیدیم اما اکنون بیشتر شده است. اینها نشان می‌دهد که این ظرف، ظرف مناسبی برای مظروف انقلاب اسلامی نیست. بارها هم گفته‌ایم، باید خودمان را نجات دهیم و به سمت آمایش سرزمین و تمرکززدایی و برون رفت از اقتصاد نفتی حرکت کنیم. اینها وجوه ساختاری است و البته ظرف تاریخی ما یک مظروف هم داشته است. این ظرف تاریخی و جغرافیایی، یک مظروف متناظر و متناسب با خود هم داشته که اگر ما این ظرف را توسعه ندهیم، این مظروف ناموجه با لباس مبدل برمی‌گردد. مظروف نوعی تبعیت از یک شخص به نام شاه بوده است، همراه با اعطای یک فره ایزدی به او. خوف این دارم که همان فره ایزدی و همان نگاه به شاه، به ولی فقیه هم از سوی برخی تسری پیدا کند و این هیچ ربطی به ولایت فقیه ندارد. ولی فقیه به تفسیر چه کسی؟! به تفسیر امام(ره)؟ به تفسیر رهبر معظم؟ امام(ره) می‌فرمایند ولایت فقیه، ولایت کبری، عرفانی، باطنی، فره ایزدی و کاریزما ندارد. حتی معتقدند رأی شخصی پیامبر اکرم(ص) هم در حکومت نافذ نیست ـ رأی اشخاص، حتی رأی رسول اکرم(ص) در حکومت و قانون الهی هیچ گونه دخالتی ندارد،همه تابع اراده الهی هستند (ولایت فقیه، ص 45) ـ ، یعنی حکومت یک قاعده است. ایشان می‌فرمایند اسلام قائم به شخص نیست. وفاداری به شاه، بعد از اسلام جای خود را به وفاداری به اصول داده است، با انقلاب اسلامی هم همین طور؛ اگر اصول حاکم باشد، کسی نمی‌تواند کلاهبرداری سیاسی کند. بعد از انقلاب هم این «قدرت ـ ثروت» به «قدرت ـ منزلت» هم تسری پیدا کرده است.

مقام اجرایی احساس می‌کند که سرمایه فرهنگی هم هست، تفسیر قرآن می‌کند و یک شبه مفسر دین می‌شود و این در شرایطی است که قبل از تصدی قدرت دولتی، نه جزوه‌ای و نه کتابی از او دیده بودیم. اینها موقعیت‌های ساختاری است که یا باید دچار تغییراتی می‌شد یا حداقل مشمول نقد واقع می‌شد. نقد هم به گونه‌ای و بنا به تفسیرهایی و بنا به غفلت‌هایی مغفول واقع شده است و حاصل آن این شده که کوچک‌ترین حرفی که زده می‌شود، بلافاصله صاحب فرد متهم به ضدیت با ولایت فقیه می‌شود و البته این موضوع هیچ ربطی نه به اصل ولایت فقیه دارد و نه به شخص ولی‌فقیه. این کلاهبرداری‌هایی است که در حول و حوش ما اتفاق می‌افتد و باید با یک روشنگری و روشنفکری عمیق با آن در افتاد.

پاسخ شما، سوال بعدی ما را هم جواب داد اما مطرح می‌کنم، شاید بخواهید اضافاتی داشته باشید. امروز شاهد تفاوت تفسیرهای گروه‌های مختلف حتی اصولگرا از بعضی مبانی انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی هستیم فی المثل تفاوت تفسیر و برداشتی که آقای علی مطهری از اصل ولایت فقیه با جبهه پایداری از این اصل دارند ـ که وی در نامه اخیر خود به آن اشاره کرده است ـ ما از یک‌سو قائل هستیم که با پذیرش اصول قانون اساسی، تفاوت‌ها و کثرت‌ها در چارچوب خانواده نظام مشروع است اما به نظر می‌رسد گاهی یک سوی این گرایش‌ها مشروعیتی برای تنوع جبهه‌ها قائل نیستند. تا چه حد خطر حاکمیت چنین گرایش‌هایی در نظام جدی است؟

شما بفرمایید تفسیر آن جناحی که در برابر یکی از نمایندگان اسم بردید، از ولی فقیه چیست؟ کجا مکتوب کرده‌اند که من آن را مطالعه کنم؟ مبانی و استدلال‌های آن چیست؟ آیا صرفا نقلی است یا عقلی است؟ استدلال عقلی ـ کلامی و روایات مستند آن چیست؟ از نظر اینها ولایت فقیه جنبه باطنی و عرفانی دارد یا ندارد؟ اینها محوریت را به اندیشه امام(ره) یا به تفسیر خودشان می‌دهند؟ اما از طریق مواضع اینها و در بهترین حالت آن متوجه می‌شوم که درک اینها تا حدودی منبعث از همان مظروف تاریخی است تا مظروف متناسب با انقلاب اسلامی؛ همان درکی که می‌توان رگه‌هایی از آن را در منشور روحانیت هم پیدا کرد. بحثم این است که عطف به چه مبانی و اصولی شما سال‌ها در برابر برخی از سیاست‌های ناروای رئیس دولت سکوت، توجیه و تطهیر کردید؟! باید کار به اینجا می‌کشید که ایشان خانه‌نشین شوند تا متوجه شوید که این کار او مخالفت با حکم حکومتی رهبر انقلاب است و تازه همین الان هم نمی‌بینم که شما در برابر اتفاقاتی که می‌تواند آسیب به انقلاب اسلامی وارد کند موضعی گرفته باشید. در برابر اختلاس چه موضعی گرفتید؟! در مورد خیلی از چیزها ندیدیم که موضع بگیرند. اینها نکته خیلی اساسی است.

بنده شخصا احساس می‌کنم تفسیر آقای علی مطهری به دیدگاه امام(ره) به دلیل اختیارگرایی و نگرش فرا جناحی و معطوف به وحدت در عین کثرت امام(ره) نزدیک‌تر است. کسی نمی‌تواند سلیقه خود را تنها سلیقه موجود بداند، حتی اگر این سلیقه درست باشد، حق تحمیل سلیقه به دیگران را ندارد. امام(ره) خطاب به نمایندگان مجلس می‌فرمایند: اکثریت هرچه گفتند آرای ایشان معتبر است ولو به خلاف، به ضرر خودشان باشد. شما ولی آنها نیستید که بگویید که این به ضرر شماست، ما نمی‌خواهیم بکنیم. شما وکیل آنها هستید، ولی آنها نیستید. (صحیفه نور، جلد 14، ص 165) اگر به اندیشه‌های رهبر معظم انقلاب توجه کنیم، ایشان خیلی روشن خط قرمز را معلوم کردند که البته خط قرمزی محدود است. ایشان می‌فرمایند خط قرمز، مخالفت با حکم حکومتی است. مگر تاکنون چند تا حکم حکومتی صادر شده است؟ اتفاقا آنهایی که این قدر مدعی هستند، سر بزنگاه با حکم حکومتی مخالفت کردند، یعنی خط قرمز را هتک کردند، مگر نکردند؟! شما یک مجموعه هستید حال می‌خواهید بگویید که ما جدا هستیم. به هر حال آن چیزی که شما دم از جدایی با او می‌زنید، مولود و میوه درخت شماست. این گرایش‌های ناسیونالیستی افراطی که اکنون مطرح‌شده، مولود سلفی‌گری است. حال ممکن است در واکنش با او باشد یا نباشد، ولی من در بهترین حالت احساس می‌کنم که مولود آن است و این را هم از لحاظ تاریخی می‌توانم بگویم و هم این‌که شک دارم که یک دوئیت میان میوه و درخت وجود داشته باشد. اما اگر دوئیتی هم وجود داشته باشد، ریشه‌های تاریخی آن به خود شما بر می‌گردد. همه جا هم گفته‌ام که هردو تفکرهم مکان بوده است، مکان طرح هر دو، یکی بوده است. اینجا بحث‌های پیچیده‌ای وجود دارد، ممکن است اکنون این میوه مولفه‌ها و چیزهایی داشته باشد که ظاهرا ریشه بر نمی‌تابد، اما دقت کنید که بستر برخی واکنش‌ها را خودمان فراهم می‌کنیم. ما وقتی یک نگاه افراطی می‌کنیم، باید منتظر تفریط آن هم باشیم. این در بهترین حالت است که دوئیت ببینم و الّا احساس می‌کنم یک تاکتیک انتخاباتی بیش نیست. دقت داشته باشید که کماکان هر دوی اینها در وکیل‌الدوله بودن مشترک هستند. این چگونه امکان دارد، اگر دوئیتی وجود دارد که نباید اشتراکی به این وضوح دیده شود. به هر حال با یک اندیشه نابی سروکار نداریم، یعنی اندیشه‌ای است که روز به روز خود را متناسب با زمان و مکان تغییر می‌دهد و بیشتر از آن بوی فرصت‌طلبی به مشام می‌رسد تا یک اندیشه ناب؛ تا آدم بداند که با کدام اندیشه سر و کار دارد. به همین دلیل، گفتم اگر عقیده و نظر خود را در جایی مکتوب کرده‌اند بگویید تا ما رجوع کنیم.

ولی واقع این است که وقتی رهبری معظم خط قرمز را این‌گونه ترسیم می‌کنند، ما می‌توانیم با رهبر هم در جاهایی اختلاف دیدگاه و إن قلت و دو قلت‌هایی داشته باشیم. ایشان هم منع نکردند و لازمه یک جامعه سالم و آزاداندیشی را همین اختلاف آرا دانستند، اما وقتی پای حکم حکومتی به وسط می‌آید، باید اطاعت شود و اگر اندیشه‌ای هم هست این اندیشه‌ها بروز پیدا نکند و در ساحت اندیشه باقی بماند و در محافل لازم گفت‌و‌گو شود، اما به حکم حکومتی عمل شود اینها را باید بپذیریم و الا از حریم ولایت خارج شده‌ایم، اما حریم ولایت آنچنان هم تنگ و فشرده نیست و خیلی هم گسترده است و خطر قرمز آن هم کوچک است.

هر شهروند عادی حق دارد از کسی که بر او فرمان می‌راند، سوال کند. این حق همه افراد است. هر کسی که روی کره خاکی و در این فضای جغرافیایی زندگی می‌کند، حق دارد بپرسد چه کسی بر او امر می‌کند و چرا باید از او اطاعت کند. این حق، یک حق طبیعی و مدنی است و متعلق به همه افراد است. متعلق به اشخاص تحصیلکرده، روحانی و دانشگاهی صرف هم نیست. نشود که حسب درک‌هایی که ما قبلا شاهد آن بوده ایم و امام(ره) با آن برخورد کرده‌اند، گفته شود که سیاست فقط حق یک قشر خاص است. اینها بحث‌هایی است که باعث شکوفایی نظام ولایی می‌شود. اگر مبنای ولایت فقیه، عقلی است که امام(ره) مبنا را عقلی می‌دانستند، ما باید در نظام ولایی شاهد شکوفایی و بارور شدن عقل‌ها باشیم، یعنی جامعه باید سرشار از تعقل و تفکر باشد و اگر عقل تعطیل شد یعنی به ولایت فقیه آسیبی جدی وارد شده است. اما عده‌ای می‌خواهند بگویند که ولی فقیه چه عقلی باشد و چه نقلی و هر چیز دیگر، بقیه باید ساکت باشند. این‌که نمی‌شود این تلقی با آن مبانی سازگار نیست، اگر مبنا عقلی است، نتیجه هم باید عقلی باشد، یعنی ما باید شاهد این باشیم که جامعه کماکان به عقل خودش بها و اصالت می‌دهد و در واقع سعی می‌کند آن مبنای عقلی ولایت فقیه را بارور نگاه دارد و بازتولید کند و بسط دهد.

احساس می‌کنم که دیدگاهی پسراستاد شهید مرتضی مطهری(ره) که نوعا نقل از پدر خود می‌کند، مقبول‌تر است. به تعبیر استاد مطهری، ولایت ایدئولوژیک یعنی چه؟ اولا ولایت ایدئولوژیک شخصی نیست بلکه ولایت آرمان است، ولایت آرمان یعنی چه؟ یعنی اسلام. اسلام یعنی چه؟ اسلام عقاید و اخلاقیات و احکام است. پس شخصی نیست. ولایت ایدئولوژیک رهبری و راهبری یک نظام به سمت تحقق ارزش‌های متعالی اسلام است، چه در وجه عقیدتی و چه وجه اخلاقی و حکمی آن. مگر حکومت بدون حکم هم می‌شود. حکومت نیاز به قانون دارد و قانون ما قانون اسلامی است. این وجه قانونی‌اش است. اما صرفا نگفتیم که ولایت فقیه به احکام بپردازد، بالاتر هم نگاه می‌کنیم می‌گوییم ولایت ایدئولوژیک دارد. باید بستر را فراهم کند تا جهان‌بینی الهی و توحیدی و معرفت خدا بسط پیدا کند، علاوه بر این ما شاهد نضج و بسط و گسترش هرچه بیشتر اخلاقیات در جامعه باشیم. بنابراین وظیفه، وظیفه سنگینی است. فقط این نیست که احکام فقهی که بخش نازل دین و البته ضروری و اجتناب‌ناپذیر است ،جزو وظایف ولی‌فقیه باشد. جنبه‌های عقیدتی و اخلاقی هم دارد.

این‌که یک نظام در راهکارهای عملی ـ راهبردی خود فی‌المثل در اقتصاد یا فرهنگ در نظریات پذیرفته‌شده قبلی خود تجدیدنظر کند و براساس آزمون و تجربیات جدید ترمیم‌هایی را صورت دهد، اغلب پذیرفته شده است اما آیا در مبانی نظری انقلاب و نظام هم با توجه به تجربیات سی ساله نیاز به تجدیدنظر و ترمیم و ظهور نظریه‌پردازی‌های جدید وجود دارد یا این‌که کارهای نظری در این باره صرفا برای یادآوری مبانی اولیه است. این مسأله با توجه به ظهور دیدگاه‌هایی که خود را نظریه‌پرداز نظام و انقلاب معرفی می‌کنند ولی با مبانی عملی انقلاب همچون مردم‌سالاری و مشروعیت تکثر  صداها درون خانواده انقلاب و نظام، محلی از اعراب نیستند، مورد نظر ماست؟

در نظام جمهوری اسلامی برخی قواعد انضمامی را حسب شرایط زمانی و مکانی پذیرفتیم اما بتدریج به روابط درونی و ضروری مبدل می‌شوند. یادمان نرود که اینها اقتضائات زمان بودند. اگر توجه نکنیم که اینها یک محدوده زمانی و مکانی خاصی داشتند. بتدریج همین اقتضائات تبدیل به ضرورت‌ها می‌شوند و بخشی از داستان ما هم متوجه این تبدیل اقتضائات به ضرورت‌هاست که باید اصلاح شود و به دوران قبل خود برگردد. باید متوجه شویم که این ربطی به روابط ذاتی و درونی انقلاب نداشته، حسب شرایط و اقتضائات بوده است. احکام حکومتی حسب شرایط مکانی و زمانی پیش می‌روند و نقش تصمیمات اولا و بالذات را ندارند، ثانیا و بالعرض هستند؛ بنابراین محدوده‌ای دارند. مثال کوچک آن، تا قبل از اعلام نبرد مسلحانه از سوی گروه‌های محارب، مسوولان ما بسیار ساده زیست بودند و بعضا با دوچرخه رفت و آمد می‌کردند، حسب ضرورت، پای ماشین‌های ضدگلوله پیش آمد و بتدریج همراه با اضافاتی به یک ضرورت تبدیل شد و بخشی از آن اشرافی‌گرایی را رقم زد.

نکته دوم این‌که اگر درک و تفسیر درستی از انقلاب اسلامی و مبانی نظری آن به دست دهیم، نباید در آن تجدید‌نظری صورت گیرد، برای این‌که این انقلاب یک مظروف و جوهر گران‌سنگی است که فقط مربوط به شرایط جغرافیایی ما و حتی کشورهای اسلامی نمی‌شود، بلکه کل جهان را در برمی‌گیرد. این انقلاب عناصر عدالت، آزادی و اخلاق و معنویت را در خود دارد و همزمان به پیش می‌برد، چه داعیه‌ای وجود دارد که بخواهند اینها را تغییر دهند. منتها می‌گویم انقلاب اسلامی زود پیروز شد و به همین خاطر در نظریه‌پردازی آن غفلت شده است. وقتی می‌گوییم نظریه‌پردازی؛ معنایی خاص مورد نظر است. یعنی رابطه‌های درونی و بیرونی، پیش‌فرض‌ها، اهداف و غایات و حتی ابعاد فرانظری آن معلوم شود. از اینها غفلت شده و باید در نظریه‌پردازی انقلاب اسلامی کوشید وقتی که به یک نظریه کلیدی و با محوریت اندیشه امام(ره) رسیدیم، باید کمک کنیم که بازتولید شود.

بحث جدی، بحث بازتولید مبانی و ارزش‌ها و روابط درونی و ذاتی این انقلاب است. یعنی بحث هم در نظریه‌پردازی صحیح از انقلاب و هم بازتولید مولفه‌های مرتبط با این نظریه‌پردازی است. به هر حال کتاب «انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن» که هم‌اکنون در حال تجدید چاپ است، همین زمینه است. سعی کرده‌ایم با محوریت اندیشه امام هم یک نظریه بومی از انقلاب اسلامی به دست دهیم و هم به مبانی و ملزومات باز تولید آن اشاره‌ای داشته باشیم. سعی کرده‌ایم تا منظومه و منطق درونی فکر امام(ره) را در حد بضاعت محدود خود کشف کنیم. وقتی خبرنگار مصری از امام(ره) سوال می‌کند که شما تحت تأثیر چه جریان و افرادی بودید، می‌گویند ملاصدرا، فقه صاحب جواهر و اصول کافی. اگر ما ملاصدرا را نفهمیم، نمی‌توانیم اندیشه سیاسی امام(ره) و انقلاب اسلامی را خوب درک کنیم.

حکمت متعالیه، حداقل روشی است برای امام(ره) که هم سراغ دین برود و هم در مدیریت از آن استفاده کند و حتی تجلی انقلاب اسلامی ملهم از این اندیشه است. به هر حال عطف به شناخت معیارها و ملاک‌های به دست آمده از انقلاب اسلامی است که ما به نقد سیاست‌ها و رفتارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی می‌پردازیم. هر‌جا منطبق بود، می‌پذیریم و هرجا نبود اصلاح می‌کنیم. ما به معیار نیاز داریم، نقد معطوف به اصلاح نیازمند معیار است. معیار خود انقلاب است به شرطی که بین گفتمان انقلاب و سیاست‌ها و رفتارهای مستتر در جمهوری اسلامی تفاوت قائل شویم. نقد از درون یعنی ملاک‌های نقد نظام را از خود مبانی و انقلاب بگیریم؛ به شرطی که درک خوبی از انقلاب داشته باشیم. پس اول باید درک خوبی از انقلاب به دست دهیم و معیارها و ملاک‌ها را مشخص کنیم و با آنها به جنگ با سیاست‌ها و رفتارهای ناموجه برویم. همه نقدهایی که به دولت‌های مختلف و دولت فعلی و سیاست‌ها داشتم، عطف به همین شناختی است که از انقلاب اسلامی دارم.

فرید میرموسوی و سیدحسین امامی/ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها